![]() |
![]() |
|
|
با سلام به همه دوستان عزیزم که با نظرات و استقبال گرمشون منو به بیشتر نوشتن تشویق کردند.
واقعا" از همه شما دوستان عزیز بی نهایت ممنونم. اما متاسفانه باید با شما عزیزان برای همیشه خداحافظی کنم. چون از اول مهر دانشگاهها شروع میشه و من چون باید برم تهران؛ دیگه نمی تونم از اونجا وبلاگ رو اداره کنم. امیدوارم تو این مدتی که همراه بودیم ؛ از مطالب این وبلاگ لذت برده باشید. اگه فیلم یا معنی لتی رو خواستین می تونین به وبلاگ گروهی ما مراجعه کنید. برای همه شما عزیزان آرزوی موفقیت دارم. الوداع. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 3:55 توسط مینا |
|
|
طوفان شدیدی بپا شده که به خاطر این طوفان ؛ نیروهای ارتش نمی تونن برا ریحان و پیدا کنن. بنابراین تا وقتی که این طوفان متوقف شه ؛ جون ریحان در امانه. تابو داره با نیروهاش تلفنی حرف میزنه: 2 هفته ممکنه طول بکشه؛ دو روز ممکنه طول بکشه؛ یعنی چی که میگی نمی دونم چقدر طول می کشه؟ من گزارش لحظه به لحظه هوا رو می خوام. از شما هیچی بر نمیاد؟ و با خودش میگه: تا وقتی جنازشو نبینم باور نمی کنم که مرده. ریحان کوچیکه سرشو می ذاره روی سینه ریحان و میگه: ریحان می خواد صدای قلبشو بشنوه ؛ همونطور که صدای قلب پدر بزرگ رو می شنوه اما انگار این دل نداره.... زونی دست ریحان کوچولو رو روی قلب ریحان می ذاره و میگه: دل طرف نیست؛ این طرفه به محض اینکه زونی دستشو روی قلب ریحان می ذاره ریحان چشماشو باز می کنه اما با دیدن چهره زونی؛ دوباره از هوش میره. شب که همه خوابیدن ریحان دوباره به هوش میاد و تازه یادش می افته که کجاست. واسه همین سعی می کنه لباساشو بپوشه و فرار کنه اما بازم از حال میره و وقتی به هوش میاد میبینه که دوباره توی رختخوابه و ریحان کوچولو پائین پاش ایستاده و داره نگاش می کنه. ریحان کوچولو می پرسه: شما راهول راوید رو می شناسین؟... راهول راوید بابای ریحانه.
چون بابای ریحان مرده مامان گفته ریحان هر بابایی رو که بخواد می تونه واسه خودش انتخاب کنه. واسه همینم ریحان راهول راوید رو انتخاب کرد. شما هم مثل راهول راویدکریکت بازی می کنین؟ ؟ به شما هم میشه مثل راهول راوید اعتماد کرد؟ همین موقع زونی و پدرش میان تو خونه. ریحان کوچولو داد می زنه: ببینین مردی که مرده بود بیدار شد. زونی: ریحان؛ اینطوری حرف نزن. پدر میاد بطرف ریحان و میگه: قبل از اینکه از من تشکر کنی؛ بیا یه چیزی بخور. سر میز غذا ریحان به زونی زل زده. زونی می پرسه: چیز دیگه ای هم می خواین؟ ببخشید من اسم شما رو... پدر: کاپیتان رنجیو ؛ ارتشی. من نمی دونستم این طرفها هم عملیات ارتشی هست. ارتش اومده این طرفا چیکار کنه؟ ریحان: می تونن اینجا قایم شن. زونی یه دفعه بر می گرده بطر ریحان میگه : ریحان! ریحان یهو می ترسه. فکر می کنه زونی از روی صداش اونو شناسایی کرده؛ اما یهو ریحان کوچولواز پشت ریحان میاد بیرون و میگه: از مرد مرده بوی بد می اومد من فکر کردم شاید.... زونی بلند میشه بره ریحان رو تنبیه کنه . پدرش میگه: این زونی تا وقتی که کور بود خوب راه می رفت؛ از وقتی می بینه همش به در و دیوار می خوره. ریحان: از اینکه جونمو نجات دادین ممنونم. پدر: ما که کاری نکردیم. قسمتت خوب بود که نجات پیدا کردی. ریحان: تو این خونه فقط شما 3 تا زندگی می کنین؟ پدر: ها! دو سال پیش مادر زونی؛ یعنی نفیسه من فوت کرد و منو تنها گذاشت. بل از اونم توی یک عملیات تروری توی دهلی ؛ زونی شوهرشو از دست داد. بعد از اون حادثه غمگین؛ زونی خودو مقصر می دونه. ریحان مطمئن میشه که زونی ازدواج نکرده و ریحان کوچولو پسر خودشه. با حالت معذبی میگه: این طوفان کی می ایسته؟ رفتن من ضروریه. پدر: گفتنش مشکله. شاید فردا؛ شاید یک هفته. تا وقتی این طوفان متوقف نشه؛ رفتن از اینجا نا ممکنه. تا اون موقع تو اینجا استراحت کن. تو مهمان ما هستی. اما با این وجود ریحان تصمیم به رفتن می گیره. اما طوفان بقدری شدیده که اون حتی پاشو نمی تونه از خونه بذاره بیرون. بر می گرده تو خونه که میبینه ریحان کوچولو داره با مادرش حرف می زنه؛ زونی داره شعر ملی شون رو به ریحان یاد میده . ریحان میگه : شما همیشه دارین یه چیزی رو یاد می دین. خیلی خسته کنندست.تا حالا برام قصه گفتین؟ شما مامان خوبی نیستین ؛ شما برای ریحان هیچ وقت قصه نمی گین. زونی: من قصه بلد نیستم ریحان: مامان بد زونی: من نه شما! شما پسر بدی هستین؛ برین من با شما صحبت نمی کنم. ریحان میره کنار مامانش میشینه و میگه: اونقدر که ریحان شما رو دوست داره؛ شما اونقدر ریحان رو دوست ندارین. زونی: پس بخون ببینم! ریحان کوچولو همون طور که می خونه میره و کنار ریحان می شینه و میگه: شما چن گن منا رو بلدین؟ ریحان: نه ریحان کوچولو به مامانش میگه: دیدین؛ مرد مرده هم چن گن منا رو بلد نیست. بعد رو به ریحان میگه: به مامان بگین به ریحان یاد نده. ریحان گوشی تلفن رو بر میداره که ریحان کوچیکه دوباره میگه : به تلفن نه. به مامان بگین به ریحان یاد نده. ریحان سعی می کنه از بچه فرار کنه. زونی میگه: کدوم سربازی هست که چن گن منا رو بلد نباشه؟چرا به بچه دروغ میگین؟ ریحان عصبانی میشه و داد می زنه: من نیومدم اینجا به این چن گن من یاد بدم و نه اومدم که با این بازی کنم. برام مهم نیست که بهش دروغ گفتم. من یک سربازی هستم که تو ماموریتم؛ بابای این که نیستم. زونی عصبانی میشه و داد می زنه: ریحان! فورا" بیا اینجا....
و با ریحان کوچولو میرن طبقه بالا. ریحان عصبیه؛ عذاب وجدان داره؛ چیزی رو که سالها پیش ازش فرار کرده بود باز اومده جلوی چشمش. شب سر میز شام ؛ پدر داره به ریحان کوچولو میگه که باید سبزی بخوره تا قوی بشه که همین لحظه ریحان وارد میشه. پدر میگه: کاپیتان رنجییییییو ؛ بفرمائین؛ یه کم از زندگیتون برای ما تعریف کنین. ریحان: من گرسنه نیستم؛ میرم بخوابم. زونی با ناراحتی میگه: رختخواب شما رو توی اتاق بالایی سمت چپ گذاشتم. پدر که برخورد سرد زونی با ریحان رو می بینه؛ به ریحان کوچولو اشاره می کنه که قضیه چیه و اون میگه: مرد مرده ؛ مادر رو گریه انداخت ریحان که اینو می شنوه یهو جا می خوره. زونی: ریحان؛ غذاتونو بخورین ..... ریحان کوچولو یه لیوان می بره اتاق ریحان. ریحان با حالتی خشن می پرسه: این چیه؟ ریحان کوچولو: مامان فرستاده؛ تا شما زودتر خوب بشین و زودتر از اینجا برین ریحان: خب چی هست؟ ریحان کوچولو: زهر؛...شیر هلدی دار؛ سعی نکنی بریزیش تو گلدون؛ بوی بد میده؛ مامان می فهمه. بیرون هم نریز؛ برفها زرد میشه ؛ گیر میفتی و ضمنا" اگه راه دیگه ای پیدا کردی به ریحان هم بگو تا دفعه بعد ریحان همون کارو بکنه. اوکی؟ شب بخیر. ریحان یه ذره می خوره و میگهآ ااااااااااااااه ؛ واقعا" زهره ......................... ساعت دو و نیم شبه و زونی نشسته که می بینه ریحان از بالای پله ها میاد پائین. ریحان یو چشمش میفته به شالی که زونی واسش بافته بود و یادش میاد که یه روزی می گفت: کاش من اون نخ بودم و به انگشتاش می پیچیدم. ریحان می خواد باند دستش رو عوض کنه که زونی میاد کمکش. ........................ برف شدیدی میاد. یه تیکه از دیوار چوبی خونه خراب شده و برف میاد داخل. زونی سعی می کنه که درستش کنه که ریحان میاد کمکش و میگه: متاسفم. من دیشب زیادی بی ادب شده بودم. در اصل من زیاد با بچه ها رابطه خوبی ندارم. من با کلمات نمی تونم کنک کنم اما با چکش می تونم.بدین به من زونی می خواد چکش رو نده اما ریحان ازش می گیره. زونی: واقعیتش اینه که ریحان بابا نداره. واسه همین اون گاهگاهی....اون دیگه شما رو اذیت نخواهد کرد. ریحان: اشکالی نداره. اون بچه خیلی دوست داشتنیه. شما منوبخاطر دیروز بخشیدین؟ زونی با سر اشاره مثبت می کنه. ریحان میگه: موضوع اینه که من اینقدر همیشه تنها هستم که نمی دونم با مردم چطوری باید برخورد کنم.یه روز رفتم خونه دوستم و از زنش پرسیدم که از اینکه زن دومه چه احساسی داره؟ بعدا" فهمیدم که اون زن اول دوستم بوده و از وجود زن دوم بی خبر بوده. خلاصه ریحان کم کم با زونی و ریحان کوچولو دوست میشه و براشون خاطره تعریف می کنه. ریحان: .اسه همین تصمیم گرفتم من بعد فقط سوالات امن بپرسم. یه روز از یکی پرسیدم: اوضاع درس و مشق بچه تون چطوره؟ با خودم گفتم که سوال امنیه دیگه! اما نبود؛ آخه همون روز بچه اش رو از مدرسه بیرون کرده بودن.... ریحان کوچولو که کلی از خاطرات ریحان خوشش اومده میره جلو و به ریحان میگه: چشاتونو ببندین و وقتی ریحان چشاشو می بنده؛ ریحان کوچولو اونو می بوسه. زونی داره ریحان کوچولو رو حموم می کنه ولی اون بد قلقی می کنه. زونی میگه: باید بذاری بشورمت وگرنه روی موهات کرمهای به این بزرگی میاد ریحان میاد تو حموم و میگه: می تونم کمک کنم؟ زونی: سعی تون رو بکنین ریحان: من با شما نه ؛ با ایشون حرف می زنم. ( با اشاره به ریحان کوچولو) ریحان کوچولو خوشحال شده و داد می زنه که مرد مرده طرف اونه ریحان می شینه کنار وان و در حالیکه دستشو گرفته طرف زونی تا توش شامپو بریزه میگه: این اینقدر بچه خوبیه و شما الکی اذیتش می کنین. و شامپو رو می زنه به سر ریحان کوچولو و اونم با خوشحالی هی داد می زنه: مرد مرده جر زنه؛ مرد مرده جر زنه... زونی به ریحان میگه: شما درست می گفتین؛ هر کاری رو به تنهایی نمیشه انجام داد ..... شب شده و زونی داره رختخواب ها رو مرتب می کنه. ریحان کوچولو میگه: مرد مرده خیلی با نمکه زونی: پسرم نگو مرد مرده ریحان کوچولو: ریحان از مرد مرده خوشش میاد طبقه پائین ریحان داره سعی می کنه لباسشو در بیاره اما چون یه دستش زخمیه؛ نمی تونه. زونی: می تونم کمکتون کنم؟ ریحان: نه من خوبم زونی مره پیشش و میگه: هر کاری رو نمیشه تنهایی انجام داد. ریحان می خنده و زونی کمکش می کنه. زونی: شما امروز قصه های خیلی قشنگی گفتین. زونی: شما چرا قصه گفتن رو ترک کردین؟ با آقای زلفی (پدر زونی) خیلی صحبت کردم. زونی: قبلا" نمی دیدم. حالا اینقدر چیزا دیدم که قصه ها رو باور ندارم...خونوادتون حتما" نگرانن که این همه روز از شما خبری ندارن. ریحان: من پدر و مادرم رو هیچ وقت ندیدم؛ وقتی 3 سالم بود اونا مردن. زونی: متاسفم که شما اینقدر تنها هستین ریحان : نه نیستم. شما چرا اینطور فکر می کنین؟ زونی: خنده شما تا چشماتون نمی رسه. ریحان: زندگی یه سرباز همین طوریه زونی: غیر از یک سرباز؛ یه نفر دیگه هم در وجود شما پنهان شده. ریحان: شاید؛ ولی من هیچ وقت اونو درست درک نکردم؛ گاهی وقتا واسه اینکه آدم خودشو پیدا کنه باید خودشو از چشم یه نفر دیگه ببینه. و من... هیچ وقت نتونستم مال کسی باشم زونی: چرا؟ به کسی نتونستین اعتماد کنین؟ ریحان: به خودم اعتماد ندارم؛ بعدشم هر دعه یک عملیات جدید؛ یک جای جدید؛ من نمی تونم زیاد یه جا بمونم. زونی: گاهی احساس می کنم که شما رو می شناسم... ............................... شبه و پدر داره مشروب می خوره. زونی میگه: چند بار بهتون گفتم که جلوی عکس مامان مشروب نخورین؟ پدر: ای ظالم بذار توی مسجد هم شراب بخورم یا اینکه جایی رو نشونم بده که خدا اونجا نباشه.... زونی پدرش رو که خیلی مشروب خورده می بره تا بخوابه. ریحان تنا میشه و شروع می کنه به آواز خوندن برای خودش که یه جای شعر گیر می کنه و شعر رو یادش نمیاد که یهو صدای زونی رو از پشت سر می شنوه که شعر رو واسه ریحان کامل می کنه و خلاصه مشاعره شروع میشه و هر کدوم باید شعری بخونه که با آخرین حرف شعر نفر قبلی شروع بشه و کم کم شروع می کنن به رقص. و در حال رقص ریحان این شعر رو می خونه: زمانه چه ستم زیبایی کرد...نه تو دیگه تو بودی و نه من دیگه من بودم....دلم طوری بی قرار بود که انگار ما هیچ وقت از هم جدا نبودیم ...تو هم گم شدی من هم گم شدم.. زونی احساس عجیبی بهش دست میده و از ریحان جدا میشه. ریحان میاد پیشش و اونو تو بغل می گیره و میگه : حالا می ترسی زونی سریع از اون جدا میشه و با ترس میگه: تو کی هستی؟ تو اینا رو از کجا می دونی؟ تو نمی تونی این چیزا رو بدونی.توی صدای تو من اونو می شنوم؛ توی نفسهای تو احساس اونه؛ زونی سریعا" داره میره که ریحان صداش می زنه: زونی! خودمم...ریحان..ریحان تو بخاطر کاری که با تو کردم هیچ وقت نتونستم خودمو ببخشم. من به خودم قول داده بودم که از تو دور بشم. نمی خواستم بیشتر از این اذیتت کنم. شاید انصاف خدا این بوده که من دم در خونه تو بمیرم. اما تو منو زنده نکه داشتی. و حالا من می خوام زنده بمونم زونی. می وام زنده بمونم. بخاطر تو. بخاطر بچه مون. همین موقع پدر سر می رسه و میگه: ریحان! تو ریحان هستی؟ ریحان: اسم اصلی من ریحان قادریه. پدر: کشمیری هستی ریحان: بله پدر : ادامه بده ریحان: وقتی با زونی آشنا شدم تو یه ماموریت بودم پدر: اوه! واسه همین تو عاشق دختر من شدی. بهش قول ازدواج دادی. همه اینا جزو ماموریتت بود؟ ریحان: اون ضعف من بود؛ من نه اجازه عاشق شدن داشتم و نه حقش رو. بخاطر عشق خود خواهانه ام هم متاسفم هم شرمنده. پدر: و حالا دوباره اومدی همون ضعف و همون اشتباه رو تکرار کنی؟ ریحان: ماموریت من هنوز تموم نشده. بعد از این طوفان ماموریت من تموم میشه. و بعد از اون من برای همیشه پیش زونی می مونم. پدر: ماموریت ماموریت ؛ این چه جور ماموریتیه که بخاطرش نه تنها با زندگی خودت؛ بلکه با زندگی همه ما بازی می کنی . ریحان: نمی تونم بگم پدر: چی؟ ریحان: می دونم که سکوت من به ضرر منه اما نمی خوام دروغ بگم و راستشم نمی تونم بگم. در دفاع از خودم فقط مین قدر می تونم بگم که عشق من واقعیه.... من تو رو خیلی اذیت کردم و حالا خودم اومدم که رو زخمت مرحم بذارم. می دونم که حتی لایق بخشش تو نیستم اما بازم روبروت ایستادم؛ با این دعا که تو منو ببخشی. پدر: من نفیسه ام رو به هیچ دلیلی ول نمی کردم. خدا اومد وسط ؛ وگرنه من امروزم با اون بودم. هیچ دلیلی نیست که به این اعتماد کنی و هیچ دلیلی هم نیست که بهش اعتماد نکنی. اون دفه هم خودت تصمیم گرفتی. امروز هم خودت بگیر. پدر میره. ریحان میاد نزدیک زونی و می خواد دستشو بگیره که زونی اجازه نمی ده. زونی: 7 سال. 7 سال افسوس خوردم که من باعث مرگ تو شدم. هر روز دیوونه می شدم و خودمو سرزنش می کردم که چرا من تو رو فرستادم اونجا. تو می دونی زندگی با این عذاب چطوریه؟ بعد یه سری کاغذ رو از کشوی میز میریزه بیرون و میگه: وقتی تو توی ماموریتت یه سراز خوب بودی؛ من زندگیمو با اینا می گذروندم. از توی چهره های متفاوت سعی کردم چهره تو رو بسازم. تا بتونم عکستو بکشم و روبروش گریه کنم. به پسرم نشون بدم و بگم بابات این جوری بود.و حالا تو میگی که اون همه اشک اون همه درد ؛ همش بیخودی بود؟ نه ... چرا برای درد کشیدن دوباره تو رو مال خودم کنم ریحان؟فقط یک دلیل بگو ریحان که من چرا قبول نکنم که تو هنوزم مردی؟ فقط یک دلیل ریحان.. ریحان: من چیزی نمی تونم بگم که درست بنظر بیاد؛ هر دلیل من اشتباست. هر دلیلم اشتباست. زونی عکسایی رو که درست کرده بود پاره می کنه و می ندازه تو آتیش و گریان از اونجا میره. صبح که میشه ریحان بدون اینکه به کی خبر بده از اونجا داره میره که صدای پسرش رو می شنوه: شما چرا دارین میرین؟ ریحان: چون من نمی تونم مثل راهول راواد کریکت بازی کنم. ریحان کوچولو: اشکال نداره.ریحان بهتون یاد میده. ریحان: من دیپندبل هم نیستم. نمیشه به من اعتماد کرد. ریحان کوچولو: نه! شما برای دیپندبل هستی؛ ببین ریحان یاد گرفته بگه دیپندبل. ریحان هرگز شما رو اذیت نمی کنه. ریحان دیگه به شما نمیگه مرد مرده.ریحان خودش حموم می کنه و ریحان به شما شیر هلدی هم نیده بخورین. ولی لطفا" نرین. ریحان بچشو بغل می کنه و بعد سریع پا میشه که بره که ریحان کوچولو میگه: اونقدر که ریحان شما رو دوست داره شما ریحان رو دوست ندارین. زونی صبحونه رو درست می کنه ؛ خیلی عصبانیه. ظرف نیمرو رو می کوبونه روی میز و به ریحان کوچولو میگه: درست بشین؛ غذاتو بخور پدر: چرا عقدت رو سر این خالی می کنی؟ کسی که باید سرش خالی می کردی ؛ بدون اینکه چیزی بگه رفت. زونی: حتما" تو اتاقشه؛ برو بگو صبحونش آمادست. من نمی تونم تمتم روز رو بخاطر اون تو آشپزخونه بمونم. ریحان کوچولو: اون رفت. اون با ریحان خداحافظی کرد؛ اما با شما خدافظی نکرد زونی: نه... اون نمی تونه بره....اون نمی تونه بره زونی میدوه از خونه بیرون و فریاد می زنه: ریحان.............ریحان وقتی بهش می رسه یکی محکم می خوابونه زیر گوشش و میگه: چطور جرات کردی دوباره منو ول کنی؟
زندگی تو حالا مال منه فهمیدی؟ مال من. تو نمی تونی بازم منو ول کنی بری؛ تو نمی تونی ول کنی بری. هرگز نمی تونی..... پدر؛ ریحان و زونی رو به عقد هم در میاره و بعدش (قشنگ ترین آهنگ هندی که من تا به حال شنیدم). تابو و راور دنبال ریحان می گردند اما بخاطر طوفان ؛ کاری از پیش نمی برن و تصمیم می گیرند از طریق رسانه ها از مردم برای پیدا کردن ریحان کمک بگیرند. اخبار: در منطقه شرینگر پلیس بدنبال یک تروریست خطرناک می گرده که شدیدا" زخمیه و لباس ارتشی هندی بر تن داره و یک بمب الکترونیک داره. اگه کسی خبری از اون داره بلا فاصله با این شماره ها با ما تماس بگیره یا به اداره پلیس نزدیکشان اطلاع بده. ریحان یه لحظه می ترسه اما وقتی می بینه که پدر کانال تلوزیون رو عوض می کنه ؛ خیالش راحت میشه. زونی: ریحان بیا شیرت رو بخور ریحان کوچولو: اونقدر که ریحان شما رو دوست داره شما ریحان رو دوست ندارین زونی: نه خیر؛ من ریحان رو بیشتر دوست دارم. شما باید این شیر رو بخورین ریحان: این ریحان رو چطور؟ یهو صدای در میاد. کرن دوست پدر زونی پشت دره. پدر: کرن تو؟ اونم این وقت؟ کرن: من با جونم بازی کردم و بخاطر یه کار ضروری اومدم اینجا کرن میاد تو خونه و با ریحان آشنا میشه و بهش میگه: ریحان؛ اگه بخوای می تونی بیایی خونه من و با رادیو صحبت کنی. ریحان: شما ایستگاه رادیویی دارین؟ . . کرن: الان که هوا خرابه. وقتی بهتر شد بیا تو رادیو در مورد خودت صحبت کن پدر: لازم نکرده. بعد از هفت سال برگشته ؛ باز بره 7 سال طول می کشه تا برگرده کرن: ریحان می خوای من در مورد اینکه تو اینجایی اطلاع بدم؟ ریحان که ماتش برده میگه: نه؛ خودم باید این کار رو بکنم. کرن به پدر میگه: بذار بیاد یه گزارش کوچیک بده بعد که برگشت؛ برای همیشه اینجا اسیرش کن باشه؟ صبح سر میز صبحونه ریحان به زونی میگه: آقای زلفی کجاست؟ می خواد منو ببره خونه آقای کرن؛ برای گزارش رادیویی. زونی: رفتنت ضروریه؟ ریحان: زود برمیگردم زونی: حاضر شدن بابا طول می کشه.الان میاد. بابا... پدر میره تو اتاق ریحان تا با هم برن رادیو. اما ریحان تو اتاقش نیست. پدر می خواد از اتاق بیاد بیرون که چشمش به همون بمبی می افته که دیشب توی تلوزیون دیده بود ؛ که داخل جیب ریحان هستش.......... زونی: یک شاهزاده بود و یک پرنسس که کور بود ریحان کوچولو: مامان ؛ شما دارین قصه میگین؟ زونی: یه روز اون پرنسس با مردی ملاقات کرد که تو شهر های متفاوت و تو عمارت های مختلف گردش می کرد. ولی اون پرنسس توی وجود اون مرد معمولی یک شاهزاده دید. ریحان کوچولو: اسم اون شاهزاده چی بود؟ زونی: ریحان زونی: شاهزاده پرنسس رو از یک غول خطرناک و خونخوار نجات داد؛ اون غول یک چهره بزرگ قرمز داشت؛ و وقتی دهنشو باز می کرد گلوله های آتیش ازش بیرون می اومد. ریحان کوچولو: اسم اون غول چی بود؟ زونی: اسمش؟ ریحان: پدربزرگ همین موقع پدر میاد و میگه: حرکت کن ریحان. باید بریم خونه ریحان گزارش تو رو بدیم. موقع رفتن ریحان کوچولو می دوه بطرف پدر و میگه: ریحان پدر بزرگ رو خیلی دوست داره موقع رفتن؛ توی ماشین ریحان به پدر میگه: من می خوام برم از این ماموریت استعفا بدم پدر: تو توی این ماموریت باشی یا نباشی آر کی اف و آر اف به ترورهای خودشون ادامه میدن ریحان: موضوع همینه؛ اونا تروریست نیستن؛ برای آزادی می جنگند پدر: و اون کشور آزادشون رو کی می خواد اداره کنه؟ آر کی اف؟ ریحان: هر حزبی که مردم کشمیر انتخاب کنن اداره می کنه پدر: بنظر می رسه که تو با آر کی اف مخالف نیستی؛ بلکه همراه اونایی وقتی از ماشین پیاده میشن پدر روی ریحان اسلحه می کشه و میگه: وطن فروشی مثل تو رو با اینکه شوهر دخترم هستی با خوشحالی می کشم؛ اون روز که تلوزیون دیدم شک کردم ؛ ولی امروز اون شک به یقین تبدیل شد وقتی که از توی کتت این تریگر رو بیرون آوردم ریحان؛ دیگه هیچ کاری نمی تونی بکنی؛ من می خوام تو رو به ارتش تحویل بدم. کرن....کرن بیا بیرون ریحان می پره و دست پدر رو از پشت می گیره و میگه: تو رو خدا این تریگر رو به من بدین؛ تا چند روز دیگه این ماموریت تموم میشه ومن برای میشه پیش زونی و ریحان می مونم. پدر: حتی اگه اون دو تا بمیرن بازم اینو بهت نمیدم. درگیری پدر و ریحان دید میشه و پدر از پرتگاه به پائین پرت میشه. ریحان از ایستگاه رادیو با رئیسش تماس میگیره . رئیسش میگه: خدا رو شکر که تو صحیح و سالمی. امانتی توئه؟ ریحان: بله؛ امانت شما پیش منه رئیس: چی شده؟ ریحان: هیچی ؛ فقط یه خورده خسته شدم همین؛ فقط می خوام زودتر تموم شه؛ می دونم باید چکار کنم. امانت رو بهتون می رسونم.من محل قرار رو بهتون میگم:.... صدای ریحان ردیابی میشه. تابو: این خودشه. فکر کنم هنوز نتونسته خودشو به افرادشون برسونه رئیس: طوفان متوقف شده ؛ تا فردا هوا صاف میشه. ما فردا هم رو می بینیم.خداحافظ ریحان می خود بره که می بینه کرن صداشو شنیده.....و کرن رو هم می کشه. سرباز: ببخشید خانم؛ اون در مورد مکانش رمزی حرف زده و پیدا کردن رمز یه کم طول میکشه تابو: لعنتی راور: راوی رمز رو پیدا کن و جستجو رو ادامه بدین و اون فرکانس رادیویی که از اونجا صحبت کرد رو ردیابی کنین ؛ فقط تا فردا وقت داریم و ببینید که تصویر کاپیتان رنجیت تقلبی آمادست یا نه؟ زونی رفته از چشمه آب بیاره که جنازه پردشو زیر یخها می بینه.... شب شده. ریحان نیومده خونه. زونی هنوز شوکه ست. ریحان کوچولو میاد و می پرسه: مامان چی شده؟ زونی اشکاشو پاک می کنه و میگه: چیزی نیست بچه. شما برو بالا یه کم تلوزیون ببین ریحان میاد خونه. زونی می دوه طرفش و میگه: ریحان...ریحان بابا ریحان که کر می کنه زونی از ماجرا خبر نداره میگه: من همین الان رسوندمش خونه آقای کرن. الان دوتایی نشستن دارن مشروب می خورن.اون گفت که امشب اونجا می مونه. زومی به ریحان شک می کنه ویه دفعه توجهش به حرفای تلوزیون جلب میشه : این تروریست شدیدا" مجروحه و لباس ارتشی داره. اون 8 روز پیش در اون مکان گم شده؛ تصویر چهره اون همین الان بدست ما رسیده؛اگه شما اونو دیدین سعی نکنید خودتون اونو بگیرین ؛ اون خیلی خطرناکه؛ فورا" به اداره پلیس نزدیک خونتون اطلاع بدین یا به این شماره تماس بگیرین... زونی میره لباسای ریحان رو می گرده و اون بمب رو پیدا می کنه و بعد سریع بچه رو می ذاره تو ماشین و فرار می کنه. اون میره خونه کرن که اونجا با دیدن خون می فهمه که ریحان کرن رو هم کشته. زونی تمام درها رو قفل می کنه و میره سراغ رادیو : الو الو کسی صدای منو می شنوه؟ سرباز: خانم ؛ یه نفر داره از همون رادیو پیغام می فرسته زونی: کسی صدای منو می شنوه؟ تابو: ها ما صداتون رو می شنویم؛ من از مرکز مبارزه با تروریسم.... صحبت می کنم. شما کی هستید؟ زونی: من زونی علی بیگ هستم؛ شوهر من؛ من فکر می کردم اون مرده اما 9 روز پیش اون برگشت. شاید همون کسی که شما دنبالش می گردین باشه. شاید پدرم و عمو کرن رو هم اون کشته شایدم نه. من نمی دونم. من هیچی نمی دونم. فقط به ما کمک کنین لطفا". من کاملا" تنهام. پسرم اینجاست تابو: زونی؛ زونی نترس؛ با دقت به حرفم گوش کن؛ آیا پیش شوهرت یه جسم الکترونیکی هست؟ زونی: ها... من تو تلوزیون دیدم..و الان دست منه تابو: خودشه؛ ما دنبال شوهر تو می گردیم؛ این همون تروریسته؛ حرفمو با دقت گوش کن زونی. من الان مهمترین حرف زندگیتو بهت می زنم. اگه اون موفق به این ترگر رو به رفقاش برسونه؛ اونا بوسیله این تریگر یک بمب خطرناک رو تو کشور ما منفجر می کنن.جان هزاران هندوستانی از دست میره که ممکنه یکی از اونا دختر من باشه یا پسر تو. همه چیز تباه میشه و الان فقط تویی که می تونی جلوی این تباهی رو بگیری زونی. فقط تو زونی: ولی اون شوهر منه تابو: بهم بگو که کمکم می کنی زونی. بگو که هر طور شده جلوی اونو می گیری. بگو زونی زونی: بله...بله تابو: ما از روی فرکانس رادیو جای شما رو پیدا کردیم. ما می دونیم تو کجایی و ما تا فردا صبح می رسیم اونجا. ریحان میرسه خونه کرن و زونی رو صدا میزنه. زونی قفل در رو باز می کنه. ریحان: از کی فرار می کنی؟ از من؟ از ریحان خودت؟ زونی: من فقط یک ریحان دارم و اون پسرمه ریحان کوچولو: بابا چی شده؟ ریحان: هیچی پسرم. همه چیز خوبه. تو بخواب ریحان پیشونی پسرشو می بوسه. زونی: این کارا چه فایده ای داره؟ تو اینو هم می کشی. ریحان: قبل از اون من خودم می میرم. زونی: بابا رو که خیلی راحت کشتی ریحان: من پدر رو نکشتم. اون یک حادثه بود. زونی: عمو کرن چی؟ زونی: اون تریگر رو بده ب من زونی زونی: نه ریحان: زونی! اون تریگر رو بده به من زونی: چی کار می خوای بکنی؟ منم می کشی؟ بکش. من یک بار دیگه هم بدست تو کشته شدم؛ حالا این بارم روش ریحان: زونی.. زونی تمام دروغهای من ؛ اون همه دردی که من بهت دادم...با وجود همه اونا بازم باور داری که دوست دارم؟ پس قسم به همون عشق؛ تو اید این حرف منو هم قبول کنی. اگه امروز اون تریگر رو بهشون ندم؛ اونا جلوی چشم ما ریحان ما رو با عذاب می کشن؛ بعدش جلوی چشم من تو رو و بعد منو هم می کشه . و کسی که این کارا رو می کنه غریبه نیست. پدربزرگ خود منه. با دستای خودش خانواده خودشو می کشه. من به فکر خودم نیستم زونی؛ اما من نمی تونم جون تو و ریحان رو به خطر بندازم. بعد تریگر رو از زونی می گیره و میگه: این تنها راهیه که برای همیشه آینده همه ما تضمین میشه زونی: و آینده اون هزاران نفری که با این بمب کشته میشن چی؟ ریحان: از هیچ بمبی استفاده نمیشه. این فقط یک تهدیده که دولت هند و پاکستان رو مجبور کنه زونی: بعد از این همه دروغ؛ چطور این حرفتو باور کنم ریحان؟ از بیرون یه صدا میاد. ریحان: پدر بزرگه زونی: یا ارتش هندوستانی؛ که من خبرشون کردم ریحان از پنجره نگاه می کنه و میگه: پدربزرگه اما وقتی برمیگرده زونی رو می بینه که با تفنگ جلوش ایستاده زونی: تو نمی تونی بری ریحان میاد طرفش؛ لوله اسلحه رو میده پائین و میگه: مواظب ریحان باش؛ من فردا بر میگردم پیشتون ریحان از خونه میاد بیرون و زونی می دوه دنبالش و صداش می زنه. اما ریحان نمی ایسته. زونی ریحان رو نشونه می گیره. یه تیر اخطار کنار پای ریحان می زنه اما ریحان نمی ایسته.
واسه همین یه تیر به پاش میزنه؛ شاید متوقف شه ؛ اما ریحان عصبانی میشه و روی زونی اسلحه می کشه
اما یادآوری لحظاتی که با زونی داشته باعث میشه شلیک نکنه
و دوباره بلند میشه و با همون پای مجروح حرکت می کنه. زونی: ریحان وایسا؛ ریحان خواهش می کنم وایسا؛.. زونی تمام لحظاتی رو که با ریحان داشته بیاد میاره
و در حالیکه چشماشو می بنده میگه: دوست دارم ریحان
بعد چشاشو باز میکنه و دوباره میگه: دوست دارم و شلیک می کنه....
پدربزرگ ریحان از تو هلی کوپتر می خواد به زونی شلیک کنه که تابو و راور با هلی کوپتر میرسندو اونا رو می زنن. زونی می دوه بطرف ریحان و ریحان رو بغل می کنه و میگه: چرا ریحان؟ چرا؟
ریحان: اونقدر که ریحان تو رو دوست داره؛ تو ریحان رو دوست نداری
زونی: این حرفو نزن
ریحان: دیگه نمی ترسم
و .............. . . . زونی: بین درست و اشتباه ؛ انتخاب کردن خیلی راحته. اما بین دوتا کار درست ؛ انتخاب بهتری و بین دو تا اشتباه ؛ انتخاب راه مناسب تر مسیر زندگی ما رو تعیین می کنه. اینا رو زونی داره کنار قبر ریحان؛ برای پسرش میگه. ریحان کوچولو قبر رو می بوسه و میگه: ریحان شما رو خیلی دوست داره زونی: و زونی ریحان رو خیلی دوست داره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 3:17 توسط مینا |
|
|
Bottom of Form سلام دوستان. خوبین؟ خوشین؟ از اینکه به من سر می زنید واقعا" ممنونم. امیدوارم تا خالا از این وب خوشتون اومده باشه. خب میریم سراغ یه قسمت کوچولوی دیگه از فنا:
پدر: دیروز ما امروز ما رو رقم میزنه. تصمیمی که امروز بگیریم؛ تکلیف آیندمون رو مشخص می کنه. انتخاب بین درست و اشتباه کار آسونیه. اما انتخاب تصمیم درست تر بین دو تا درست و انتخاب تصمیم مناسب تر بین دو تصمیم اشتباه ؛ آینده ما رو تعیین می کنه. حالا تو می خوای چه تصمیمی بگیری زومی؟ اینا حرفائیه که پدر زومی داره بهش میگه تا زومی بتونه راحت تر واسه آیندش تصمیم بگیره. زومی نابیناست و قراره واسه اجرای یه برنامه با دوستاش برن دهلی . اما مادر به زومی میگه که فقط به حرف دلش گوش بده و نه به فلسفه پدرش. زومی : مادر پدر من نمی تونم تصمیم بگیرم. هر چی شما بگین همونو انجام میدم. زومی از جاش بلند میشه و میره و پدر از این حرف زومی نتیجه می گیره که : پس زومی نمیر اما مادر با رفتن زومی به دهلی موافقه و به پدر میگه: من شاهزاده خودمو پیدا کردم. اما معلوم نیست که زومی کی شاهزادش رو پیدا کنه و کی توپ فوتبال به جای اینکه بره تو گل؛ می خوره تو سر اون پدر: متاسفی؟ مادر: افسوس؟ من هر روز خدا رو شکر می کنم که توپ تو راست اومد خورد تو سر من پدر : اون بدترین شوت من بود مادر: متاسفی؟ پدر : افسوس؟ بخاطر همون بود که من یه هفته تو بیمارستان ازت مواظبت کردم مادر میگه ؛ ما تا کی باید از این موضوع بترسیم که شاید توی زندگی اون هیچوقت کسی نیاد؟ شاید اون هیچوقت ازدواج نکنه. بالاخره یه روز ما از این دنیا میریم. اون وقت کی مواظب زومی ما هست؟ اون وقت خودش باید رو پای خودش بایسته. ما باید بهش فرصت بدیم تا خودش برای زندگیش تصمیم بگیره. ما باید تکیه گاهش باشیم نه نقطه ضعفش........ و بالاخره تصمیم این میشه که زومی به این سفر بره . زومی و دوستاش قراره 24 ژانویه در مراسمی با حضور نخست وزیر برنامه اجرا کنن . مادر و پدر دارن از زومی خداحافظی می کنن. پدر که از رفتن زومی خیلی ناراحته زودتر از مادر با زومی خدافظی می کنه و از قطار پیاده میشه. زومی که پدرشو خوب می شناسه میگه : بابا وقتی ناراحته نه تنها صداش ؛ بلکه رفتارش هم عوض میشه. مادر : آره و تازه روبروی این همه دختر اشک هم نمی تونه بریزه. ولی من اصلا" از این موضوع ناراحت نیستم. دخترم من می دونستم که بالاخره تو یه روزی باید این قدم رو برداری. ولی نمی دونم چرا می ترسم. زومی : ترس چرا؟ مگه قراره منو بدین به یه شاهزاده؟ مادر: کاش اینطور باشه. اون تا تو رو ببینه جلوت خم میشه. زومی: مگه باربره؟ وسایلم رو می خواد بیاره؟ مادر : باربر نیست. وسایلتو نه بلکه دلتو می بره. شاید شاعری هم بکنه :" کبهی کبهی مری دل مه خیال آتاهه (گاهگاهی این احساس رو دارم که ) که جیسی توجکو بناگیا هه مری لیه (که انگار خدا تو رو برای من آفریده ) تو آب سه پهله بهارو مه بس گئی تی کهی ( تو قبل از این یه جایی در بهار بودی ) توج زمین په بولایا گیاهه مری لیه ( تو به زمین دعوت شدی برای من ) بالاخره قطار راه می افته. موقع حرکت قطار زومی مادر رو صدا می کنه و میگه : مامان ؛ اگه اون شاهزاده شاعری کرد من چی بگم؟ مادر در حالیکه داره دنبال قطار می دوه میگه: تری دل مه مری ساسو کو پناه میل جائه ( در دل تو نفسهای من پناه می گیرن)
تری عشق مه مری جان فنا هوجائه ( در عشق تو جان من فنا میشه)................................... گروه به دهلی می رسه. قراره 5 روز دیگه شو اجرا بشه و دو روز بعدش م گروه تو دهلی برای تفریح می مونه. سرپرست گروه دخترا به مردی که اونجاست میگه : چرا راهنمای گروه نیومده؟ اون کجاست؟ همین موقع یه صدا از بالای اتوبوس میگه: نه شهر دکهو نه بیابان دکهو ( نه به شهرنگاه کن نه به بیابان ) خدا کا اک لوتا نام و نشان دکو ( تنها نام و نشان خدا رو ببین) بس آنک اتاو اور ریحان دکو ( فقط چشاتو سمت بالا بگیر و ریحان رو ببین).....ریحان...ریحان خان
ریحان بعد از معرفی خودش از اتوبوس می پره پائین. دخترا میرن تو اتوبوس. ریحان روی زانو نشسته و دستشو بعلامت کمک گرفتن برای ایستادن به سمت زومی دراز می کنه و میگه : اگه تعریف نمی کنین لااقل کمک کنین زومی دستشو به طرف ریحان دراز می کنه اما چون کوره..........................
ریحان میگه : هی ! مگه کوری؟ زومی : ها ! مگه ندیدی؟ شما هم کورین ؟ ریحان پا میشه و میگه : خدا رئ هزاران بار شکر که من کور نیستم. زومی : به یه آدم کور چه حرف خوبی دارین می زنین. ریحان : اگه کور بودم قشنگ ترین موجود این دنیا رو نمی دیدم...شما رو. توی قشنگی تو خدا یه اشتباهی کرده. واسه اینکه خودتو چشم نزنی بهت بینایی نداد. دوست زومی « فتی» میاد و اونو می بره تو اتوبوس. ریحان : فتی اسم خودتونه یا اسم سگتون؟ فتی : خفه شو. و از همون لحظه ریحان با فتی مشکل دار میشن. تو ماشین هم ریحان همش به زومی چشم دوخته و زومی با اینکه کوره ؛ سنگینی این نگاه رو درک می کنه. زومی داره بافتنی می کنه که ریحان میگه : کاش من کلاف اون بودم و به دور انگشتاش می پیچیدم.... فتی که از نگاه های ریحان خوشش نیومده میگه : اگه کلاف بودی من با میل بافتنی تو رو همچین می کردم که .... ریحان : کاش تو منو سوئیت شرت می کردی و واسه گرم شدن می پوشیدی فتی بازم اعتراض می کنه و ریحان دوباره شعر می خونه. ریحان : این سوئیت شرت رو واسه کی می بافین؟ فتی : واسه یه شاهزاده ؛ نه شیطونی مثل تو . و ضمنا" اگه این می خواست با تو حرف بزنه اینطور ساکت نمی نشست. ریحان : پس این حرف هم می زنه. من فکر کردم هم کوره هم لال. زومی تو تمام این مدت فقط می خنده. فتی : زومی اصلا" باهاش حرف نزن. تو این پسرا رو نمی شناسی ریحان : فکر می کنم شما پسرا رو خوب می شناسین. ریحان دوباره به زومی نگاه می کنه و شعر می خونه : این طور با لبهای بسته نشستی ضرر می کنی عشق اکثرا" تو همین خاموشی ها بیدار میشه زومی : آرزوهای انسان تمومی نداره...... بعد از 2 تکه کفن 2 متر زمین می خواد . . . بعد از پیاده شدن زومی از یکی از دوستاش در مورد قیافه ریحان می پرسه و اونم میگه که : قاتله ( یعنی خیلی قشنگه) دوستای زومی دورشو می گیرن و از عیب های ریحان میگن. اینکه به بقیه بی احترامی میکنه. به خانوما بد نگاه می کنه و خدا رو قبول نداره. و از زومی می خوان که از ریحان دوری کنه. همین موقع ریحان که حرفای اونا رو شنیده دوباره واسه زومی شاعری می کنه:
چطوری می خوای از من دور شی ..... چطور می خوای از دلت منو بیرون کنی من اون عطر خوشم که تو نفسهات جا میگیرم.....چطور می خوای جلوی نفس خودتو بگیری؟ شب که میشه ریحان زومی رو می کشه یه گوشه و بهش میگه که می خواد فردا اونو ببره بیرون تا دهلی رو بهش نشون بده. تنها و بدون اون نگهبانا (دوستای زومی) . دوست ریحان که می بینه ریحان با زومی قرار گذاشته بهش میگه : به اندازه ای که توی زندگی تو دختر اومده تو اتوبوس من نیومده . ریحان به دوستش میگه: میگن وقتی عاشق میی خوابت نمی بره. یکی پیدا بشه من عاشقش بشم. لعنتی مثل همیشه خیلی خوابم میاد. اون شب زومی خوابش نمی بره. فتی صداش می کنه : زومی خسته ای بیا بخواب زومی : بعد از این همه سال بیدار شدم . دیگه خوابم نمی بره
فردای اون روز زومی همش دلهره داره. حواسش به تمرینش نیست. زنگ می زنه به خونه تا با مامانش مشورت کنه اما کسی خونه نیست. زومی : فکر کنم این تصمیم رو خودم باید بگیرم... ریحان بیرون خوابگاه منتظر زومیه و داره با نگهبان اونجا صحبت می کنه که زومی صداش می زنه. ریحان : احساس می کنم خدا دست رو دل من گذاشته.....که یه نفر با این ادا داره اسممو صدا می کنه
ریحان و زومی دارن میرن طرف تاکسی که تلفن ریحان زنگ می زنه : ریحان : امروز نمیام. خب اگه نگفتم الان دارم میگم که نمیام زومی : بدون اینکه بپرسی کارتو ول کردی اومدی؟ ریحان : ها که چی؟ زومی: بابا میگه کسی که به کارش وفادار نیست در هیچ مورد نباید بهش اعتماد کرد ریحان: من بخاطر تو کارمو ول کردم و تو داری در مورد وفا برای من صحبت می کنی؟ زومی : مامان میگه که چیزی بالاتر از وفا وجود نداره ریحان: اگه حرفای مامان بابات تموم شده می تونیم بریم؟ زومی : پس من چرا دارم اینا رو بهت میگم؟ ریحان : چرا داری میگی؟ که من برگردم سر کارم؟ زومی: ها ریحان: فکراتو بکن. اگه امروز برم ؛ فردا دیگه نمیام زومی: من برمی گردم مهمون خونه تو برمی گردی سر کارت. فردا مرخصی می گیری و میریم. اوکی؟ ریحان : نه. حرف مامان باباتو گوش کردی. پس حرف منو هم با دقت گوش کن. اگه امروز برم فردا دیگه نمیام. زومی سوار تاکسی میشه و میگه : تو میای ریحان سرشو می بره تو ماشین و این شعرو می خونه :
من زندگی بیخودی نمی کنم.......جام از دست یه نفر دیگه نمی دزدم و نمی خورم اگه کسی عاشق منه بیاد و خودش بگه.... من دنبال کسی نمیرم فردای ائن روز زومی دم در منتظر ریحانه که ریحان میاد و باز با شعر :
وقتی از آب تشنگیم رفع نشد به میخانه رفتم....فکر کردم از خدای تو شکایت کنم... اما خدا هم عاشق تو بود ریحان و زومی میرن تو شهر. زومی از ریحان می پرسه که چطور می خواد به یه دختر کور شهر رو نشون بده. ریحان : صدای من شبیه چیه؟ زومی: مثل رعد و برق قبل طوفان ریحان: بوی من شبیه چیه؟ زومی: مثل بوی خاک بعد از بارون
بعد ریحان دست زومی رو روی صورتش می ذاره و می پرسه:
ریحان: احساس کردن من شبیه چیه؟ زومی : مثل یه شاهزاده تو لباس فقیر ریحان : حالا دهلی رو هم همین طوری می بینی . ریحان زومی رو به دربار خون می بره و دستشو ول می کنه و در حالیکه زومی بشدت ترسیده و بدنبال ریحان می گرده براش تعریف می کنه که شاه اونجا درست همونجایی که زومی ایستاده برادرش رو کشته و پشت سر زومی دو پسر و نوه اش رو کشته. خلاصه با حرفاش حسابی زومی رو می ترسونه و بعد می خنده و میگه : ترسیدی؟ چی فکر کردی؟ فکر کردی من انتقام دیروز رو نمی گیرم؟ زومی : تو چی فکر کردی؟ فکر کردی من از همچین چیزی می ترسم؟ کسی که هیچ رنگی رو نمی بینه از رنگ خون چه ترسی داره؟ ریحان میاد جلو. دستشو دور زومی می ندازه و
میگه : الان دیگه می ترسی . پدر فکر می کنه 4 روز برای درک زندگی کافیه و می خواد بره زومی رو برگردونه. اون فکر میکنه بدون پدر و مادر زومی وضعیت خوبی نداره ؛ اون که فقط غذای خونه رو می خوره اونجا چی می خوره؟ تو اون شلوغی دهلی کی مواظبشه؟........... غافل از اینکه تو تمام این مدت زومی با ریحان شهر بازی و رستوران و ...است. توی رستوران : زومی : میگن همونطور که احساس میهن دوستی در برابر ارتش به آدم دست میده ؛ احساس عشق هم در برابر تاج محل به آدم دست میده ریحان : عشق و محبت و این چیزا فقط حرفه. وقتی شکمت گشنه باشه فقط به فکر برآورده کردن احتیاجاتت هستی. احتیاج شکم...احتیاج تن.. زومی : پس باور تو اینه که همه چیز فقط بخاطر احتیاجه. احساس هیچی نیست ریحان: ها زومی: پس این همه وقتی رو که داری با من می گذرونی هم برای برآوردن یه احتیاجه؟ ریحان که می خواد از جواب دادن به زومی طفره بره میگه : من از هر چیزی زیاد می خوام. با یه مرغ کارم راه نمی افته ... و بعد به گارسون اشاره می کنه که براش مرغ بیاره. همین لحظه صدای یه دختر میاد که میگه : با یه دختر هم کارت راه نمی افته دختره میاد پیش ریحان و ازش می پرسه که چرا دیگه بهش سر نمی زنه. زومی میگه: ببخشید. اشتباه از منه. این چند روز اخیر رو درگیر من بوده دختره از ریحان می پرسه که کی دوبار درگیر اون میشه و ریحان با شعر جوابشو میده: من دستور این بازار رو نتونستم به تو بفهمونم.......... چیزی که فروخته شده دیگه خودش خریدار نمیشه دختر : تو نه درست شدی نه دیگه درست میشی. زومی : احساس کردم که خیلی خوب می شناسیش. ریحان : من همینم. من که بهت گفته بودم فقط احتیاجات رو باور دارم نه احساس و عشق رو زومی: و من فقط عشق رو...
توی خوابگاه فتی با زومی دعوا می کنه که چرا یواشکی به دیدن ریحان رفته. فتی : یواشکی به دیدن اون راهنمای تور که میری هیچی ؛ به منم دروغ میگی؟ به من؟ زومی: برای همین بهت نگفتم . تو بیشتر از اینکه دوستم باشی هیتلری. فتی : من هیتلرم؟ من فقط می خوام ازت حفاظت کنم زومی : تو نمی خوای از من بلکه می خوای از کوری من حفاظت کنی. فتی : من چطور بهت بفهمونم که اون برای تو درست نیست زومی زومی: شاید. ولی وقتی با اونم خوشحالم. احساس زنده بودن می کنم و این احساس درسته. خیلی درسته فتی : ولی من از اون راهنما اصلا" خوشم نمیاد زومی و هر اتفاقی بیفته من نمی ذارم تو با اون بری. به هرگز. روز اجرای برنامست. زومی از نگهبان می خواد که اجازه بده ریحان هم برای دیدن مراسم بیاد اما نگهبان میگه که قانون قانونه و برای اون مسئولیت داره. برنامه شروع میشه. زومی : مردم میگن بعد از این همه سال که از آزادی می گذره 24 ژانویه حالتشو از دست داده و امروزه اون روز فقط یه روز تعطیله و دیگه هیچ. اما برای من یه روز تعطیل نیست بلکه تاریخ بدنیا اومدن کشورمه...... ریحان بیرونه و نگهبان یهو بهش یه کارت میده و ریحان هم می تونه وارد مراسم شه. دوست زومی اومدن ریحان رو به زومی خبر میده و زومی جون تازه می گیره.... ریحان و زومی میرن عبادتگاه مسلمونا. زومی: ریحان؟ ریحان: چیزی نگو. ساکت باش ریحان یه سبد میاره پیش زومی و میگه: حالا چشاتو ببند زومی : ریحان ؛ چشای من همیشه بسته ست. ریحان با دستش چشای زومی رو می بنده و میگه: برای چند لحظه بذار پلکات استراحت کنن ریحان یه چیزایی می ذاره رو چشم زومی و میگه: میگن این آب خیلی برکت داره. من دعا می کنم که این حرف درست باشه. زومی چشاشو باز می کنه و میگه: تا حالا کسی واسه من چنین دعایی نکرده بود ریحان یهو به خودش میاد و میگه : من برای تو دعا نمی کنم. برای خودم می کنم. شاید اگه چشات باز شه دهنت بسته شه. ریحان و زومی میرن تو خیابون. سر و صدای ماشینا خیلی زیاده. ریحان واسه چند لحظه میره تا موبایلشو جواب بده. زومی که از رفتن ریحان ترسیده صداش می زنه و وقتی جواب نمی شنوه راه می افته تو خیابون که نزدیکه یه ماشین زیرش بگیره. ریحان نجاتش میده و باهاش دعوا می کنه و می پرسه که چرا زده وسط خیابون. زومی : آخه دختر پسرا تو اولین ملاقاتاشون همدیگه رو تحت تاثیر قرار میدن. واسه همین منم فکر کردم
که... خیلی متاسفم. ریحان: زندگی تو خیلی قیمتیه زومی. اونو واسه هیچ کس به خطر ننداز ؛ خصوصا" بخاطر من زومی: مامان میگه واسه بدست آوردن یه چیز لازمه یه چیز دیگه رو از دست بدی ریحان: ای بابا ؛ مامان اینو میگه بابا اونو میگه. این وسط زومی کجاست؟ زومی چی میگه؟ زومی: تا حالا کسی از زومی نپرسیده . ریحان: من می پرسم..بگو زومی: من تو رو دوست دارم...
ریحان خشکش می زنه. یه کم سکوت می کنه و بعد به زومی میگه: بریم زومی بازوی ریحان رو می کشه. ریحان می ایسته و زومی سرش رو می ذاره رو شونه ریحان و بهش میگه : حالا تو می ترسی.... و ریحان واقعا" ترسیده.
سوار ماشین میشن و توی ماشین هم زومی دست ریحان رو توی دستش می گیره و میگه: الانم می ترسی و ریحان شاید داره به این فکر می کنه که چکار کنه که زومی بیشتر از این پابند پسری مثل اون نشه
همین موضوع باعث میشه که فردا ریحان دیدن زومی نیاد. زومی تو حیاط منتظر ریحان نشسته و مدام ساعتش رو لمس می کنه . از دوستاشم ساعت رو می پرسه آخه فکر می کنه که ساعتش خرابه. دوستش بهش میگه : امروز آخرین روزمونه . شاید رفته واست هدیه بخره واسه همین دیر کرده. زومی : اون خودش هدیه ست..... اما ریحان نرفته هدیه بخره. ... و زومی کم کم اینو متوجه میشه. واسه همین زنگ میزنه به مامانش. زومی : مامان دفعه اولی که بابا رو دیدین ؛ اگه بعد از مراقبت از شما تو بیمارستان بابا یهو غیبش میزد شما چی کار می کردین؟ مادر: ازش می پرسیدم چرا اینقدر بی ادبی می کنه و بهش می گفتم این کارای بیخود رو تموم کنه. پدر: کارای بیخود؟ کی کار بیخود می کنه؟ زومی : پس منم باید همین کارو بکنم؟ مادر : اون کیه؟ پدر: کی کیه؟ زومی : ریحان مادر : ریحان... تو عاشقشی؟ پدر : عاشقشه؟!! چی داری میگی؟ گوشی رو بده به من... زومی: بله مادر: تو چی فکر می کنی دخترم؟ زومی: هیچی...شاید اون منو دوست نداشته باشه مادر: دخترم یه چیزی یادت باشه. جون به کسی بده که بهت دل بده؛ ولی غرورت رو فقط قربانی کسی کن که در عشق تو فنا میشه. ریحان بعنوان راهنمای تور داره یه گروه دیگه رو راهنمایی می کنه که زومی میره سر راهش. ریحان اونو نمی بینه . زومی : من کورم و تو منو نمی بینی؟ زومی : اگه ندونسته اشتباهی کردم اونو فقط یه اشتباه بدون و فراموش کن....اما فقط اشتباه رو فراموش کن و اشتباهی منو فراموش نکن ریحان میاد پیش زومی. زومی می خواد شالی رو که می بافت بده به اون اما ریحان میگه: نه زومی. فتی راست می گفت . تو باید عاشق یه شاهزاده بشی نه شیطانی مثل من زومی دست ریحان رو می گیره و میگه: دیگه خیلی دیر شده. حالا دیگه این شیطان شاهزاده منه
ریحان : من هیچی نمی تونم بهت بدم زومی. من بهت گفته بودم که فقط به احتیاجات اعتقاد دارم؛ نه به عشق و احساس. زنها برای من مثل شهر ها هستن. هر چند روز تو یه شهرم ؛ داخلش گم میشم و بعد شهر بعدی. من اینم و نمی تونم عوض بشم. زومی : ببین ریحان. این حرفای شاهزاده ای تو خوابها قشنگه نه تو حقیقت . من تو رو پیدا کردم. این حقیقته.ما از روی اتفاق نه بلکه از روی قسمت همو پیدا کردیم. اگه همه زندگی رو نمی تونیم اقلا" 12 ساعت آینده رو که می تونیم با هم باشیم. شاید ما فقط امروز رو داشته باشیم. فقط امروز.فقط الان. ریحان: بیشتر از این به من نزدیک نشو زومی. این طوفان تباهت می کنه ریحان پا میشه که بره که زومی میگه :
تو دل تو نفسهای من پناه می گیرن.......توی عشق تو جان من فنا میشه ریحان : تو چطوری می تونی منو اینقدر دوس داشته باشی زومی؟ یه نفر چطور می تونه اینقدر یه نفر دیگه رو دوست داشته باشه؟ ریحان برمی گرده طرف زومی. صورت اونو تو دست می گیره و میگه : یه قولی به میدم زومی علی بیک که 12 ساعت آینده ؛ قشنگترین ساعتهای زندگی تو باشه
زومی شب رو خونه ریحان می مونه. صبح که ریحان بیدار میشه میبینه که زومی داره وسایلشو جمع می کنه. زومی وقتی می بینه ریحان بیدار شده بهش میگه: من با فتی صحبت کردم.اون وسایل منو میاره ایستگاه قطار؛ دیگه لازم نیست بریم مهمون خونه. تو چقدر می خوابی. نمی خوای بری سر کار؟ وای به حالت اگه سر کار نری. باید واسه بابام هم یه چیزی بخرم. تو راه پیدا می کنیم. وقت داریم نه؟ زومی با این حرفا می خواد مثلا" خودشو طبیعی بگیره و بگه که از جدا شدن از ریحان ناراحت نیست. ریحان همینطور متعجب زومی رو نگاه می کنه که زومی میگه: ریحان حرفامو می شنوی؟ توی ماشین که می شینن باز زومی میگه: از جولی گود (نگهبان) هم باید تشکر کنم ؛ تو از طرف من بکن اینم آدرس من. برام نامه می نویسی مگه نه؟ راننده تاکسی که فکر می کنه ریحان و زومی زن و شوهرن میگه: خانوم اولین باره داره میره خونه مادرش؟ ریحان و زومی به ایستگاه قطار می رسن. دیگه وقت رفتن شده. ریحان : زومی من به تو..... زومی: نه ریحان؛ تو هیچ قولی به من نداده بودی. منم از تو هیچی نمی خوام. من همیشه می خواستم که عشق مهم ترین چیز زندگیم باشه. و امروز بخاطر تو این خواسته من به حقیقت پیوسته. تو اشتباه کردی ریحان. من در طوفان تو تباه نشدم. بلکه تازه شدم. و حالا تصویر تو برای همیشه با من می مونه. زومی دو قدم میره. اما دوباره می ایسته و میگه: الان دیگه نمی تونم برم؛ تا وقتی که پات رو از روی شالم برداری. ریحان میاد جلو و شال زومی رو روی شونش می ندازه.
زومی : خداحافظ ریحان . خوش باشی. زومی به طرف قطار راه می افته و بی صدا گریه می کنه و ریحان....
توی قطار زومی سر روی شونه فتی می ذاره و گریه می کنه. فتی: حالا می تونم بگم که من درست می گفتم؟ زومی: نه
فتی: نمیگم. هیچ وقت نمیگم. زومی داره گریه می کنه که یهو صدای ریحان میاد: توی دل تو نفسهای من پناه می گیرن......................توی عشق تو جان من فنا میشه
ریحان رو به فتی میگه: هی فتی بخاطر من نه؛ بخاطر زومی طناب رو بکش تا قطار بایسته. فتی: با کمال میل
مربی : چی شده؟ اینجا چه خبره؟ دوست زومی: عاشق عروس رو می بره
زومی خبر ازدواجش رو تلفنی به پدر و مادرش می ده. مادر: می خواد باهات ازدواج کنه؟ پدر: می خواد ازدواج کنه؟ کی هست؟ چیکار میکنه؟ چی شکلیه؟ مادر: اونا همو دوست دارن......تو بهش چی گفتی؟ زومی: چی باید می گفتم؟ گفتم باید با بابا و مامانم صحبت کنه. پدر: اون چی گفته؟ مادر: اون دختر ماست. بدون اجازه ما که کاری نمی کنه. زومی دخترم من به تو و سلیقه تو اعتماد کامل دارم. ها دخترم ها بهش بله بگو. ما میام دهلی برای اجرای مراسم عروسیت زومی: بیا مامان. خیلی دلم براتون تنگ شده پدر از اتاق میره بیرون. مادر میگه: شما کجا داری میری؟ پدر در حالیکه دستاش می لرزه میگه: مگه قرار نیست بریم دهلی؟ میرم بلیط بگیرم مادر: چشاش اشکی شده واسه همین فرار کرد مادر میره پیش پدر و میگه : بچه ما شاهزادش رو پیدا کرد
ریحان زومی رو می ره پیش دکتر. دکتر: تو آخرین بار چشاتو کی معاینه کردی؟ زومی: یادم نیست. خیلی سال پیش.... دکتر:مشکل همینه ؛ ما دکترا همیشه میگیم مرتبا" چک کنید. ولی شماها اصلا" به حرف ما گوش نمی کنین امروز علم به قدری پیشرفت کرده که چیزی که 5 سال پیش ممکن نبود امروز ممکنه . امروزه با عمل جایگزینی مواردی مثل شما رو درمان می کنیم. درسته که شانسش کمه اما شانش هست ریحان: پس شما میگین که زومی می تونه ببینه؟ دکتر: ها شانس هست ریحان: ما حاضریم این شانس رو امتحان کنیم قرار میشه زومی چشاشو عمل کنه. نزدیک عمل شده. ریحان : آقای دکتر مشکلی که پیش نمیاد؟ این عمل در هر صورتی باید موفق شه. دکتر: بهترین تیم ما کار می کنن. بعد عمل می بینمت. ریحان زومی رو در آغوش می گیره. زومی: ریحان این دهمین باره که منو بغل می کنی. شکایت نمی کنم. اما اینقدر فکرشو نکن. من هیچیم نمیشه. اینقدر می ترسی که منتظر مامان و بابا نشدی. ما می تونستیم بعد ازدواج عمل کنیم.
پرستار: بیاین. وقت عمل شده ریحان زومی رو روی صندلی می نشونه . زومی میگه: مامان و بابا رو فراموش نکنی از ایستگاه بیاری. جولی سینگ هم می خواست بیاد. تو میری اونجا نه؟ ریحان: ها زومی رو دارن میبرن که ریحان صداش میکنه. میاد کنارش و گردنبند خودشو باز می کنه و می ندازه تو گردن زومی و میگه: خیلی دوست دارم
زومی: می دونم اخبار: مبارزان کشمیری می خوان که هندوستان و پاکستان هر دو کشمیر رو ترک کنن و کشمیر مستقل و آزاد باشه. تو دهلی بمب گذاری میشه و خبرنگار تلوزیون اعلام می کنه که 8 تا پلیس کته شدن و 15 اقلا" نفر هم زخمی شدن و.......... 2 تا تروریست دستگیر شدن و IDF مسئولیت این بمب گذاری رو بعهده گرفته. اونا آزادی کشمیر رو می خوان و... باند چشای زومی رو برمی دارن و زومی بینائیش رو بدست میاره. پدر و مادر زومی تو بیمارستان بالای سرش ایستادن. پدر گریه می کنه و زومی میگه : بابا دیگه نمی تونین جلوی من گریه کنین ؛ من می بینم. من حالا شما رو در حال گریه می بینم. ولی ریحان کجاست؟ اون با شما نیومد؟ اون نیومد ایستگاه دنبال شما؟ پدر و مادر بدون اینکه چیزی بگن زومی رو با خودشون تو بیمارستان راه می برن. اتفاقی افتاده و اونا قدرت بیانشو ندارن. زومی : منو کجا می برین؟ چرا نفستون بند اومده؟ مامان ریحان کجاست؟ نمی تونیم منتظرش بشیم بابا؟...... زومی رو به یه اتاق تاریک می برن. اتاق جسد ها. زومی: اینجا کاست؟ بابا لطفا" منو از اینجا ببرین. مادر: همین الان لازمه انجام بده؟ زومی: چیکار باید انجام بدیم؟ چرا نمی تونیم منتظر ریحان بمونیم؟ بابا از اینجا بریم... پلیس : از جنازه هایی که کنار محل انفجار پیدا شده.... زومی: به ما چه ربطی داره؟ ما هیچی نمی دونیم. مامان چرا گریه می کنی؟ لطفا" گریه نکنین. بابا نفسم داره می گیره..... دکتر: زومی من می خواستم اونو شناسایی کنم اما وضعش طوری بود که منم نتونستم بشناسمش. پس تو باید شناسایی کنی که آیا این ریحانه یا نه. زومی: نه این نمی تونه ریحان باشه. این نمی تونه ریحان باشه.... شالی رو که زومی واسه ریحان بافته بود رو پلیس میاره و زومی با دیدن اون شال متقاعد میشه که ریحان کشته شده...... و با بیاد آوردن حرفای ریحان اشک چشاش چند تا چند تا بیرون میاد: کاش من کلاف اون بودم و دور انگشتاش می پیچیدم......من اون بوی خوشی هستم که تو نفست جا می گیره چطور می تونی جلوی نفست رو بگیری............. بیشتر بمن نزدیک نشو زومی ؛ این طوفان تباهت می کنه ............. فکراتو بکن اگه امروز برم فردا دیگه بر نمی گردم. یک افسر تحقیقاتی مامور پرونده انفجارها میشه و اون به مسئول پرونده میگه: این دو نفر که در این رابطه دستگیر شدن فقط انجام دهنده هستند اما مغز متفکر و سازمان دهنده این عملیات یه نفر دیگست. اون فرد یک تشکیلات بزرگ رو اداره می کنه و با اینکه زیر نظر هیچ تشکیلاتی از جمله موساد و سی آی ای نیست اما از اونا هم کمتر نیست. بخاطر این آدم 8 تا کشتی و قسمت بزرگی از فرودگاه بمبئی تخریب شده و ... این شخص همون چهره تروریست هند و پاکستانه. اون آدم خونخواریه با چشمانی پر از خون. نه کسیاسمشو می دونه نه آدرس. اون کی و کجا میاد هیچ کس خبر نداره. اون می تونه هر کسی باشه و هیچ کس نیست... اون ممکنه کنار شما نشسته باشه یا ... اون خیلی باهوشه و خیلی خطرناک. ما باید اونو پیدا کنیم چون اگه نکنیم فکرشم نمی تونین بکنین که ترور رو تا چه حدی می رسونه...
بله ریحان همون تروریست خطرناکه. ریحان حتی جولی گود رو هم کشته. همون جولی گود که نگهبان خوابگاه زومی اینا بود و ریحان رو یواشکی توی مراسم راه داد. همون چولی گود که قرار بود بیاد بیمارستان دیدن زومی اما زومی نفهمید که چرا نیومد؟ ریحان فقط به خاطر راه پیدا کردن توی اون ساختمون که خوابگاه زومی اینا هم اونجا بود با زومی و جولی گود طرح دوستی ریخت تا به بهانه اونا بتونه وارد اون ساختمون بشه.
ریحان داره با تلفنش حرف می زنه : معذرت می خوام ناناجان اما ماموریت کاملا" موفقیت آمیز نبود. من تمام سعیم رو کردم اما اون لعنتی ها نذاشتن موفق شیم. ناناجان: هر کسی مثل توناتی سرباز من نیست. اما یه اشتباه کرد و افسوس که اونم بخاطر یه زن بود. تو هم گول خوردی؟ تو؟ اونم بخاطر یه دختر؟ ریحان: اون الان پیش خداست. لازم نیست در مورد این سربازتون نگران باشین. حواس من هم دیروز و هم امروز به آزادیمونه. من فقط یه سربازم و دیگه هیچ. ناناجان: منم می خواستم همینو بشنوم.
ریحان عکس زومی رو نگاه می کنه و میگه : تو منو تا مقصدم رسوندی زومی. نباید از اون قطار پیادت می کردم. ولی من کمزور شدم و عاشقت شدم. اگه تونستی منو ببخش زومی .من نباید تو رو داخل زندگیم می کردم .
متاسفم که عاشقت شدم.متاسفم زومی. خداحافظ. توی اتاق کنفرانس بین مسئولین حل این پرونده مشاجره پیش میاد. یکی از اونا میگه که در 1947 ماهاراجه کشمیر خودش تصمیم گرفت که کشمیر جزئی از هند باشه. اما تابو ( چون اسم تابو رو تو این فیلم نمی دونم با همین اسم در موردش می نویسم) میگه: اما اون وقت به کشمیری ها قول دادن که توسط یه رای گیری یا یه رفراندوم ؛ نظر همه پرسیده بشه که اونا خودشون تصمیم بگیرن به هندوستان بپیوندند یا به هند یا اینکه مستقل باشند. اما چنین فرصتی تا به امروز بهشون داده نشده. راور: وقتی که نصف کشمیر تو پاکستانه لزومی نداره برای نصفه دیگش رای گیری بشه. اگه رفراندوم باشه باید برای تمام کشمیر باشه نه نصف کشمیر تابو: آقای راور دیگه موضوع؛ موضوع هند و پاکستان نیست. نظر آی کی اف اینه که هند و پاکستان هر دو کشمیر رو ول کنن؛ اونا یه کشور مستقل می خوان ؛ یه کشمیر آزاد.
رئیس: لطفا" لطفا"...من تاریخ هند و پاکستان و کشمیر رو می دونم. در مورد اون بمب صحبت کنید و اینکه چقدر می تونه واسه ما خطرناک باشه. تابو: در سالهای اخیر در هند؛ نیویورک و .........بیش از 15000 نفر کشته شدن و میلیونها خسارت ببار آورده. حالا اگه اونا از بمبی که در اختیارشونه استفاده کنن صدها هزار نفر می میرن. یک شهر کامل رو می تونه تباه کنه. ما باید به هر صورتی که شده جلوی این بمب رو بگیریم. راور : اما این بمب تا زمانیکه تریگر پیششون نباشه ؛به هیچ دردی نمی خوره تابو: آره ؛ تا وقتی که تریگر رو ندارن. فقط تا اون موقع خلاصه این بحث ادامه داره و تابو میگه : اونا مطمئنا" برای بدست آوردن تریگر سعی می کنن توی ارتش ما نفوذ کنن. صحنه بعد ریحان رو نشون میده که تو ارتش هنده . اون خودشو جای کاپیتان رنجیت که الان اسیر آی کی اف شده جا زده . سرهنگ اون دسته ای که ریحان واردش شده سورج نام داره که با ریحان دوست صمیمی شدن ؛ البته سورج از اصلیت ریحان خبر نداره. سورج داره با تلفن حرف می زنه که ریحان به بهانه ای میاد توی چادر. سورج: فهمیدم قربان. گروه من همیشه تو هر ماموریتی موفق بودن قربان. و این ترگر تو خودم بهتون می رسونم. راور: حواست باشه؛ آی کی اف هر لحظه ممکنه پشت سرت باشن
سورج: اگه هوا خوب باشه تریگر تا 3 ساعت دیگه دستتون خواهد بود آقا. سورج میره پیش ریحان و میگه: کاپیتان رنجیت؛ روزی که هر ارتشی بخاطرش زندگی می کنه رسیده. اون روز تو منو از دست آی کی اف نجات دادی. امروز ما دو تا با هم باید کشورمون رو نجات بدیم. ریحان: یک ارتشی هر لحظه حاضره تا جونشو برای کشورش بده قربان.
رئیس ریحان به افرادش میگه: یه خوش خبری. تا چند لحظه دیگه اون تریگر به دستمون می افته. خدا ریحان رو حفظ کنه.تکبیر...الله اکبر و کاپیتان رنجیت رو می کشن. توی اداره پلیس تابو داره با بچه اش تلفنی حرف می زنه و راور مدام حرفای اونو گوش می کنه و به تابو متلک می ندازه. اون از اینکه یه زن تو این پروندست ناراحته. تابو داره به بچش میگه با اینکه اون (بچه) غذا رو دوست نداره؛ اما حالا که مادر بزرگ با این همه عشق واسش پخته باید بخوره. یکی از پلیس ها برای راور خبر میاره که همسر کاپیتان رنجیت 2 ماهه که به خونه تلفن نکرده و اگه اونو به ماموریت دوری فرستادن به خونوادش خبر بدن تا خیالشون راحت بشه. راور جدی نمی گیره ودوباره شروع می کنه به مسخره کردن تابو و میگه : همه زنا همین طورن.حتما" زن اونم برای غذای خوشمزه درست نمی کرده و اونم فرار کرده و زنگ نمی زنه. اما برعکس راور؛ این خبر توجه تابو رو جلب می کنه و میگه :
اون 2 ماهه به خونه زنگ نزده؟ تحقیق کنین ببینین آخرین ماموریت اون بر علیه آی کی اف نبوده؟ اون پلیس میره پای کامپیوتر و میگه: بله خانم. سرهنگ سورج گزارش داده که آی کی اف به گروه اونا حمله کردن و تو این درگیری همه افراد ما شهید شدن اما کاپیتان رنجیت جون سرهنگ سورج رو نجات داده. تابو: خدای من! این همونه. باید جلوشو بگیریم. ریحان تو هلی کوپتر داره با بقیه اعضای گروه میره ماموریت. ارتباط اونا با مرکز قطع شده. سرهنگ سورج میگه: عجیبه. تریگر به این کوچیکی جون چی همه آدم رو می تونه بگیره. اون یکی میگه: جون ما رو هم می تونه بگیره. جون دادن یه چیزه اما برای کشور جون گرفتن هم مزه داره. سورج: می خوای جون بگیری؟ دست پخت زنت رو بده بخورن... تو همین شوخی هاست که یهو یکی یکی افراد که از نوشیدنی های ریحان خورده بودن می میرن. سورج که حالش بده و میبینه همه مردن غیر از ریحان ؛ یقه ریحان رو می گیره. ریحان بهش میگه: تو داری مثل سربازان شجاع می میری........
وبعد از مرگ سورج ؛ ریحان چشای اونو می بنده و میگه : خداحافظ دوست من و بعد تریگر رو بر میداره و هواپیما رو منفجر می کنه و با چتر نجات می پره پائین . ریحان به رئیسش زنگ می زنه و میگه که تریگر رو بدست آورده و اونم دستور میده که سریعا" تریگر رو بهش برسونه حتی اگه لازم شد بخاطرش بمیره و ریحان قول میده که توی 3 ساعت تریگر رو برسونه. تابو به افرادش میگه که شکش درست بوده و اون هواپیما تصادفا" منفجر نشده بلکه اون فرد داخل هواپیما بوده و دستور میده که تمام ارتباطات تلفنی؛ ماهواره ای و .....در اون منطقه قطع بشه و راور هم دستور میده که وجب به وجب اون منطقه رو جستجو کنن. پلیس می افته دنبال ریحان . خبر به رئیس ریحان می رسه اما اون میگه که ریحان نمی تونه مرده باشه چون من هنوز بهش اجازه مردن ندادم. اون حتما" سر قرارمون می رسه. ریحان زخمی و از پا افتاده فرار می کنه و در یه خونه رو می زنه و کسی که در رو باز می کنه کسی نیست جز زونی. زونی که تابحال چهره ریحان رو ندیده با دیدن اون چهره زخمی فریاد می زنه : ریحان! ریحان که فکر می کنه زونی اونو شناخته خشکش می زنه.که یهو می بینه یه پسر کوچولو میاد دم در و منظور زونی از ریحان؛ اون پسر کوچولو بوده. این صحنه ها آخرین شوک رو وارد می کنه و ریحان بیهوش میشه
. زونی: ریحان؛ پدر بزرگ رو صدا کن.... ریحان رو می برن تو خونه و زخماش رو می بندن. ریحان : این کیه مامان؟ زونی: من نمی دونم ریحان. برو اونجا بشین. ریحان: اینم مثل مادربزرگ مرده؟ پدر: نبضش کمزوره ....هر کار از ما برمی اومد کردیم. من که دکتر نیستم. دیگه چیکار کنیم؟ زونی: چیکار می تونیم بکنیم؟ تو این هوا دکتر هم که نمی تونیم بیاریم. تو این 50 کیلومتر دوری..... همین لحظه ریحان دست بچه رو می گیره. بچه می ترسه و داد میزنه: مامان....ولم کن...پدربزرگ پدر میاد بالاسر ریحان و میگه: نا فقط می تونیم برات دعا کنیم که دلیلی برای زندگی داشته باشی.
http://shivabollywood.blogfa.com
یا به این آدرس میل بزنین mina_3626@yahoo.com |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 2:37 توسط مینا |
|
|
سلام به همه دوستان خوب و عزیزم. بالاخره "موج سه دوستی کروگی" هم تموم شد. امیدوارم همه شما دوستان عزیز و خصوصا" آقا حمید که این فیلم رو سفارش داده بودن خوششون اومده باشه. از همه دوستانی که نظر دادن هم بی نهایت ممنونم. محیا جان من از تهران نیستم و برای مشتری های تهرانی فیلم ها رو با پست می فرستم. هم با زیرنویس فارسی دارم هم بی زیر نویس. سحر جان مگه میشه وبلاگ در مورد آمیت باشه و من خوشم نیاد؟ وبلاگت وبلاگ مورد علاقه منه. سارا جان واقعا" ممنونم از این همه لطفی که به من داری. عزیزم من "فنا " رو می نویسم اما یه کوچولو خلاصه تر. خیلی ممنونم ازت. آقای داداش سلمان از اینکه سر زدید بی نهایت ممنونم. نازنین جان من فقط صبح ها ۷-۹ خونه ام و بعدش می رم بیرون. اگه خواستی قرار بذاریم واسه اون موقع بذاریم. دوستان خوشحال میشم نظراتتون رو در مورد "موج سه دوستی کروگی" بدونم.
موج سه دوستی کروگی توی همون مراسم نامزدی ؛ پوجا و تینا و راج و روهان میرن سر یه میز می شینن. تینا: ولین بار ما 4 تا تو همین سالن دور هم جمع شدیم. اون روز نامزدی ما دو تا بود؛ امروز نامزدی شما دو تاست. کی فکرشو می کرد به این زودی این همه اتفاقا بیفته. راج: درسته؛ این همه چیز به این سرعت اتفاق افتاد مگه نه پوجا؟ تینا: زودباش پوجا. جواب سوال راج رو بده. بطری بطرف تو ایستاده. پوجا: تینا!!! تینا: یه بازی می کنیم. بطری به سمت هر کسی ایستاد هرچی سوال ازش میشه ؛ باید صادقانه جواب بده. اوکی؟ بیاین شروع کنیم. اول من می چرخونم. بطری بطرف روهان می ایسته. پوجا: روهان؛ اول تو گیر افتادی. تینا: هییییییییییییییی کی از روهان سوال می پرسه؟ راج رو به روهان می کنه و میگه : تو پوجا رو چقدر دوست داری؟ روهان: یه کم بیشتر از اون مقداری که تو تینا رو دوست داری. راج میگه : اوکی و بطری رو می چرخونه که بسمت پوجا می ایسته. روهان: هی من می پرسم؛ من می پرسم روهان: پوجا! تو چرا قبول کردی با من ازدواج کنی؟ پوجا: بهترین دوستم داره ازدواج می کنه و من احتیاج به یک دوست دارم و شنیدم که تو دوست خوبی هستی.
روهان: آره اون که من هستم. پوجا : اوکی ؛ بعدی و بطری رو می چرخونه که بطری بطرف تینا می ایسته. پوجا: تینا! نوبت توا تینا: هی مستر امریکا؛ فرصت خوبیه هرچی می خوای بپرس. راج یه کم فکر می کنه : چی بپرسم؛ خوب اگه چیزی رو می خوای برای من اعتراف کنی؛ اعتراف کن. تینا با ناراحتی میگه : من نمی خوام چیزی رو اعتراف کنم. راج : پس به سادگی خلاص شدی. راج میاد بطری رو بچرخونه که تینا جلوشو می گیره و میگه:
: صبر کن ؛ می خوام یه چیزی بهت بگم. من اون نامه ها رو برای تو ننوشتم راج! تا چند روز دیگه ما ازدواج می کنیم. من نمی خوام زندگی جدیدمون با یک دروغ شروع بشه. موضوعی رو که تو 15 سال یک حقیقت می دونستی؛ یک دروغه. اون نامه ها رو من برات ننوشتم. من نمی خواستم گولت بزنم راج. اما دیگه نمی تونم این دروغ رو یک حقیقت جلوه بدم. منو ببخش راج . منو ببخش. راج : غریبه ها رو باید بخشید ؛ آدم که از خودی ها ناراحت هم نمیشه چه برسه به بخشش. اشکال نداره. تینا نفس راحتی می کشه و میگه: راج ! واقعا" ناراحت نشدی؟ راج: قول دادم باهات بمونم ؛ چطور می تونم ازت ناراح باشم؟
روهان طوری که انگار ترسیده میگه: این بازی یه کم زیادی جدی شد. تینا: می دونی راج کی اون نامه ها رو برات نوشت؟ و بعد با حالتی که انگار داره یه خبر دست اول رو میده میگه: پوجا راج با حالتی جدی میگه: پس من باید با پوجا ازدواج کنم. همه یه لحظه ساکت می مونن. بعد تینا با یه خنده زورکی میگه : راج از دست تو ؛ خیلی شوخی می کنی. راج هم می خنده و میگه: شوخی بود. یه شوخی بزرگ. بعدی.... پوجا و تینا از خرید اومدن. تینا با دلخوری میگه : این راج کجا رفته؟ من بهش گفته بودم ساعت 3 بیرون از .... همو ببینیم. ( ببخشید اسم مکانشو متوجه نمیشم) یهو چشمش به راج می افته که اون طرف خیابون نشسته. تینا صداش می زنه: هی مستر امریکا! پوجا و تینا می خوان از خیابون رد شن که یهو یه ماشین با سرعت بالا بهشون نزدیک میشه. راج فریاد می زنه : پوجا!
اونا به سلامتی رد میشن؛ راج بطرف پوجا نگاه می کنه و میگه : شماها خوبین؟ بریم و پوجا رو با خودش می بره و به تینا نگاه هم نمی کنه و این موضوع تینا رو به فکر می بره. سه تایی تو کافی شاپ نشستن که تینا میگه : راج! یه موضوع کوچیکی رو می خوام بگم. امروز موقع رد شدن از خیابون؛ فرض کن اگه تو هم با ما بودی و از بین ما دوتا فقط یک کدوم رو می تونستی نجات بدی؛ تو کیو نجات می دادی؟ من رو یا پوجا رو؟
پوجا: تینا! این چه سوال بی خودیه؟ راج: یکی عشقمه یکی دوستم. اگه قرار بود از ما 3 تا فقط 2 تا نجات پیدا کنن ؛ شما دو تا رو نجات می دادم و خودم می رفتم زیر ماشین. پوجا با ناراحتی میگه: راج ! این حرفای مزخرف چیه می زنی؟ شما دو تا چتون شده؟ تینا: و اگه فقط قرار بود بین دوستی و عشق یک کدوم رو انتخاب کنی چی؟ راج: تو چی کار می کردی؟ تینا : منو ول کن؛ اگه همچین اتفاقی افتاد ؛ من بهت دستور میدم که دوستیتو نجات بدی و عشقتو قربانی کنی.
پوجا عصبانی میشه و بلند میشه و میگه: تینا ! تو گاهگاهی چرا حرف مفت می زنی؟ و این حرفای مزخرف چیه که میگی؟ دوستی؛ عشق؛ قربانی. چه بی معنی.... پوجا میره و تینا هم بدنبالش میره . راج با خودش میگه: من همچین کاری رو کردم تینا. من بخاطر دوستیم ؛ عشقمو قربانی کردم.
راج تو سالنه و داره ورزش می کنه که روهان میاد و میگه : راج! فردا عروسی من و پوجاست راج: می ترسی؟ روهان: نه؛ من که نه؛ اما شاید پوجا می ترسه. راج: منظورت چیه؟ روهان: نمی دونم چرا احساس می کنم که پوجا از یه موضوعی ناراحته؟ تو دوست خوب اونی؛ شاید تو بدونی که چرا دل پوجا اینقدر بی قراره؟ راج؛ من می خوام پوجا رو نه تنها شریک زندگیم ؛ بلکه جزئی از دلم کنم. اما احساس می کنم دل اون یه جای دیگست. اون حتی با اینکه با منه؛ مال من نیست.
راج که تا این لحظه فقط بازی می کرد ؛ دست از بازی می کشه و میگه : این طوری نیست روهان. هر دختری قبل از ازدواج یک ترس عجیب؛ یک بی قراری عجیب داره. قراره زندگیش برای همیشه عوض شه. اینکه تو این لحظات چی به اون می گذره رو ما مردا هیچ وقت نمی تونیم درک کنیم. روهان : اما تو می فهمی؛ تو و پوجا همدیگه رو خیلی خوب درک می کنین. دوستای خوب هم هستین مگه نه؟ این دوستی هیچ وقت تبدیل به عشق نشد؟ اگه من جای تو بودم عاشق پوجا می شدم. راج : داری میگی یا می پرسی؟
روهان: هر دوتا راج: روهان؛ معنی عشق ؛ فقط بیان کردن عشق نیست. ساکت موندن توی عشق هم عشقه. عشق قربانی هم هست؛ عشق بخاطر هم ساکت بودن هم هست؛ معنی عشق فقط بدست آوردن عشق نیست؛ عشق اینم هست که بخاطر خوشی کسی خوشی خودتو فدا کنی.
راج میره و روهان با خودش میگه : معنی عشق راج و پوجا هم هست.
شب قبل از عروسیه و راج بیرون از خونه ایستاده و شاید داره به فردا فکر میکنه و آهنگ مورد علاقش رو گوش میده : "پیار هوا اقرار هوا هه پیارسه پرکیو درتاهه دل " همین موقع پوجا میاد پیشش. راج غذا رو به پوجا میده و میگه : گوبی کی پراته" ؛ اولین باره که با دستای خودم پختم. نمی دونم چطوری شده؟ بعد یه لقمه می ذاره تو دهن پوجا و
ادامه میده: تو روزای گذشته من خیلی ازت متنفر بودم پوجا. خیلی متنفر بودم. فکر می کردم تو لجبازی. فکر می کردم نمی دونی داری چیکار می کنی؟ از کجا می دونستم که تو اشتباه نمی کنی بلکه منم که دارم اشتباه می کنم. من افتخار می کنم به اینکه عاشق تو شدم پوجا. و خوشحالم که تو عاشق من شدی. چه اشکالی داره اگه ما نتونستیم با هم باشیم. حتی این با هم نبودن هم عشقه. من معنی عشقو نمی دونم اما اینو می دونم که بعد از این هر اتفاقی برای ما بیفته همون عشقه. پوجا گریه می کنه.
راج اشک پوجا رو پاک می کنه و میگه : هی! ما داریم یک قسمت از زندگی مونو تموم می کنیم و وارد قسمت دوم می شیم. این پیوند از دوستی شروع شده بود و ما باید یه بار دیگه دوست هم باشیم. این دفعه برای همیشه. پس اشک نریز. پوجا اشکاشو پاک می کنه و راج دستشو بسمت اون دراز می کنه و میگه: با من دوست میشی؟ و پوجا بهش دست میده...
روز عروسیه. پدر راج به مادرش میگه که بندیق (عابد) تا حالا 2 بار از معبد زنگ زده. زود باشین. مادر : شما النگوهای منو دیدین؟ پدر : النگو؟ کدوم النگو ها؟ تینا النگوهای پوجا رو توی وسایل پوجا می بینه و میگه: پوجا؟ این النگو ها از کجاست؟ قبلا" ندیده بودمشون.
پوجا جا می خوره ؛ همین موقع مادر راج سر می رسه و با دیدن النگوها تو دست تینا میگه:
این النگوها پیش توا؟ من از بس دنبالشون گشتم پریشون شدم. این راج هم همیشه هر کار دلش بخواد می کنه ؛ این النگوها خیلی چشمشو گرفته بود. همیشه بهم می گفت وقتی دختری رو پسندیدم اینا رو اندازه دستش می کنم و بعد میدم دستش کنه و میارمش پیش تو. بعد خودت می فهمی که عروست کیه. راج کار خودشو کرد. تو زود دستت کن و حاضر شو. مادر به پوجا میگه: زودباش ؛ عجله کن. چی کار داری می کنی؟ مادر میره و تینا سعی می کنه النگوها رو دستش کنه ؛ اما النگوها واسه دستش کوچیکه. و میگه: اینا اندازه دست من نیست. این مستر امریکا مستر نادونه. اینا رو سایز من درست نکرده.
بعد دست پوجا رو که می خواد بسرعت از اونجا بره بیرون می گیره و النگو ها رو دستش می کنه. پوجا با ناراحتی میگه: تینا داری چیکار می کنی؟ تینا: ببین ؛ توی دست تو چقدر...
پوجا سریعا" النگو ها رو در میاره و حرف تینا رو قطع می کنه . و النگو ها رو میده به دستش و میگه: تینا! از دست تو پوجا میره و تینا یهو به فکر فرو میره.
راج جلوی مجسمه رادا کیشن ایستاده و منتظر تیناست. پوجا و مادرش میان نزدیک و مادر پوجا میگه: آقای عابد؛ پوجا دوست داره سینی عروسی راج و تینا رو اون تزئین کنه. عابد: باشه ولی اون عروس دیگه کجاست؟ مادر: اون عروس دیگه برای آرایش کردن زیاد وقت می گیره. الان میارنش. عابد سینی رو بدست پوجا میده و میگه : بگیر دخترم.
روهان میاد پیش راج. پوجا دور میشه از اونا. روهان میگه : ما داریم چیکار می کنیم راج؟ راج: ما داریم آرزوی دختری رو برآورده می کنیم که هر دومون دوسش داریم. روهان: تو فکر می کنی ما داریم کار درستی می کنیم؟ راج در حالیکه به مجسمه راداکیشن اشاره می کنه میگه: تعیین درست و اشتباه ؛ حالا بدست ایناست.
پوجا سینی رو آماده می کنه و میده بدست عابد و برای سجده میشینه. عابد سینی رو میده بدست راج. اما تا راج میاد دستشو روی آتیش بگیره نسیمی میاد و شمع خاموش میشه ؛ راج هول میشه و دستش می خوره به قوطی سندور و همه سندورها چپه میشه و مقداریش می ریزه رو پیشونی پوجا که نشسته بود.
سکوتی حاکم میشه. هیچ کس انگار جرات حرف زدن نداره.
پوجا میاد که سندور رو از پیشونیش پاک کنه که یهو تینا میاد و دستشو می گیره؛ اونم نه در لباس عروس؛ بلکه با لباس معمولی.
تینا نگاهی به راج می کنه و میگه : یادته بهت گفته بودم که تو دوستی رو انتخاب می کنی یا عشق رو؟ من نمی دونستم که برای تو اینقدر دوست خوبیم که تو بخاطر دوستی من ؛ عشقت رو قربانی کردی. نمی دونم چطور ندیدم که تمام تپش های قلب تو پوجاست. نمی دونم چرا ندیدم که تو منو نه بلکه فقط پوجا رو دوست داری. دوستی تو حتی عشق منو هم بازنده کرد. گاهی حتی ما عشق واقعی مون رو هم بدست نمیاریم. رادا هم کیشن رو خیلی دوست داشت. اما اون (رادا) فقط همسر.... بود. (ببخشید بازم اسمو متوجه نشدم). امروز ببینین؛ رادا کیشن من شما دو تا رو به هم رسوندن. چه حقیقتی می تونه از این بزرگ تر باشه؟ از این عشق حقیقی ترچی می تونه باشه؟ شما دو تا چطوری فکر کردین که من تنها میشم؟ شما توی زندگی من سایه دوستی انداختین. من تو زندگیم از هر چیزی 2 تا دارم. 2 تا دوست خوب؛ عشق 2 تا مادر و 2 تا پدر و تازه راداکیشن من همیشه همراه من هستن. این همه آدم با من هستن. من کجا تنهام؟ و با بغض تکرار می کنه: من کجا تنهام؟ پوجا می دوه وتینا رو تو بغل می گیره.
تینا : من تنها نیستم پوجا. من تنها نیستم. راج میاد نزدیک.
تینا میگه : راج راج: شششششششششششششش ؛ تو خیلی حرف می زنی. حالا من یه چیزی بگم؟ با من دوست میشی؟ تینا با گریه میگه: ببینم؛ فکرامو بکنم ؛ فردا پس فردا.... که دیگه نمی تونه ادامه بده...
( وقتی می خواستن تازه با هم دوست بشن؛ همون اول که راج برای اولین بار اومده بود هند و تینا رو با پوجا اشتباه گرفته بود؛ تو یکی از آهنگای فیلم راج میگه : من گفتم باهات دوست میشم. تو هم بگو با من دوست میشی. و تینا جواب میده: ببینم؛ فکرامو بکنم؛ فردا پس فردا یه جوابی میدم.)
تازه اینجا پوجا یاد روهان می افته که مثلا" قرار بود داماد اون مجلس باشه. پوجا: روهان؟
روهان: هی؛ من یک عشق از دست ندادم؛ بلکه 3 تا دوست بدست آوردم.
پوجا: دوستات درست میگن. تو خیلی دوست خوبی هستی. روهان: اون که آره هستم. تینا النگو ها رو دست پوجا می کنه و ...
.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 4:30 توسط مینا |
|
|
" موجسه دوستی کروگی؟" ( با من دوست میشی؟
فیلم با صحنه خداحافظی 3 تا دوست شروع میشه که یکی از اونا همراه با خونوادش برای پیشرفت توی تکنولوژی کامپیوتر داره می ره لندن. هر کدوم از این 3 نا دوست یه بچه دارن که اونا هم با هم دوست هستن. موقع خداحافظی؛ راج دست تینا رو میکشه: تینا بیا بیا پوجا هم بدنبال اونا می دوه. راج: شنیدی تینا؟ اگه دوستی پدر مادرامون تموم نمی شه ؛ پس دوستی ما چطور تموم میشه. پوجا: دوستی ما هیچ وقت تموم نمی شه راج
راج: برای من نامه می نویسی تینا؟ تینا با بی حوصلگی جواب می ده: آره آره می نویسم راج : من برای تو مرتبا" با کامپیوتر ایمیل می فرستم پوجا با حسرت به اون دوتا نگاه می کنه. تینا میگه: ولی من که کامپیوتر ندارم راج: ها! تو که کامپیوتر نداری پوجا: ولی من که کامپیوتر دارم راج رو به تینا میگه: عالیه! من برات به کامپیوتر پوجا ایمیل می فرستم. بعد رو به پوجا می کنه و میگه: پوجا تو دوست خوب منی. تو واقعا" دوست خوبی هستی مادر راج صداش می زنه و میگه: راج! وقت حرکت شده راج : خدافظ پوجا! خدافظ تینا! بعد با عجله صورت تینا رو می بوسه و می دوه طرف قطار وقتی راج سوار قطار میشه پوجا به آرومی میگه: خدافظ . دلم واست تنگ میشه راج
راج واسه تینا ایمیل فرستاده و تینا داره با بی حوصلگی اونو می خونه: تینای عزیزم. لندن خیلی شهر بزرگیه با ساختمونای بزرگ .Big Ben اینجا از برج ساعت شیملا هم بزرگتره. خونه ما تو Hampstead هستش. ما تنها خانواده هندی اینجا هستیم. بقیه خونواده ها همه انگلیسی هستن. بهترین چیز تو مدرسه های اینجا اینه که اینجا یونیفرم نمی پوشن.اینجا همه چیز مثل کتابای کمدی آرچیه. لندن اینقدر... تینا پا میشه و میگه: حوصلم سر رفت پوجا با علاقه می شینه پشت کامپیوتر و ادامه می ده: شهر قشنگ و بزرگیه. اما من دلم واسه خونه؛ هندوستان و تو تنگ شده. من منتظر جوابت هستم. بنویس.با عشق . راج. تینا: این راج هم خیلی خسته کنندست. حالا بشینم تو ایمیل نامه بنویسم؟ هرگز پوجا: تینا ! تو ایستگاه که می گفتی ها ها می نویسم. تینا: ممکنه گفته باشم. پوجا: تینا؟ تینا: پوجا؟ پوجا: تو خیلی بد جنسی . راج اینقدر خوبه ولی تو همیشه اذیتش می کنی. تینا از جاش پا میشه و در حال رفتن میگه : اوهو حالا بشینم ایمیل بنویسم؟ اگه اینقدر علاقه داری خودت بنویس. خدافظ پوجا میگه خدافظ و برمی گرده بطرف کامپیوتر تا از طرف تینا واسه راج ایمیل بنویسه: راج عزیز؛ لندن چقدر هیجان انگیز بنظر میاد. شیملا مثل قبله . امروز واسه ناهار غذای مورد علاقه تو یعنی " گوبی کی پراته" می خوردیم که یاد تو افتادم. تو لندن هم گوبی کی پراته هست؟ خب فعلا" خدافظ. من باید تکالیفمو انجام بدم. با عشق فراوان. پوجا
اما یهو تصمیمش عوض میشه. اسم خودشو پاک می کنه و می نویسه : تینا
راج: تینای عزیزم ؛ من خیلی خوشحالم. تو جواب ایمیل منو دادی. حالا ما واسه همیشه دوست می مونیم. آره اینجا گوبی کی پراته پیدا میشه ؛ چون آشپز ایتالیائیمون با سرپرستی مامان می پزه. اما کشوری مثل هند وجود نداره. پوجا: حدس بزن! من تو کلاس شاگرد اول شدم راج: واو! من نمی دونستم تو هم مثل پوجا اینقدر درست خوبه راج: میدونی؟ من برای تیم کریکت کلاس انتخاب شدم. شاید منم یه روز یه بازیکن بزرگ کریکت شدم
15 سال بعد: پوجا : به آهنگت هم مثل خودت عادت کردم. هنوزم وقتی میرم کلیسا ؛ آهنگ تو رو زمزمه می کنم. راج : برای من ؛ تو یک عادت شدی. تا وقتی تمام حرفای روزم رو برات ننویسم ؛ اون روزم کامل نمی شه. شب خوابم نمی بره. پوجا: اگه شبا خوابت نمی بره چرا شروع به خوندنLove story نمی کنی؟ خیلی داستان دوست داشتنیه راج: هی! یه چیزی رو می دونی؟ من هنوز اون عکس 15 سال پیشتو دارم که تو و پوجا با هم هستین.
چند بار بهت بگم ؛ اقلا" یه عکس از خودت بفرست. پوجا: تو که می نویسی که منو خوب می شناسی! ببینیم وقتی روبرو شدیم منو می شناسی یا نه؟ راج: اوه ؛ کی به عکس احتیاج داره ؟من تا ببینمت می شناسمت. عکس تو تو قلب من چاپ شده. پوجا: دروغگو راج: راست و دروغش به زودی معلوم میشه . یه خبر خوش دارم ؛ من دارم برمی گردم. من دارم برمی گردم هند. بعد از این همه سال؛ یکبار دیگه می بینمت. خیلی دلم می خواد زودتر ببینمت تینا. حتما" خیلی خوشگل شدی . مطمئنم هنوزم مثل بچگی هات ؛ از همه خوشگل تر؛ از همه زیباتر ؛ تویی تویی تویی پوجا تو دلش میگه: اون من نیستم راج! اون یه نفر دیگست...
صحنه بعدی فیلم تینا رو داریم که داره ورزش می کنه که یهو پوجا میاد و فریاد می زنه: تینا! اون داره میاد تینا: کی؟ پوجا: راج تینا: کدوم راج؟ خلاصه پوجا مجبور می شه واسه تینا تعریف کنه که تو این 15 سال اون از طرف تینا واسه راج ایمیل می فرستاده. تینا ناراحت میشه و میگه: پوجا؟ پوجا: تینا تینا: پوجا این چه کاری بود کردی؟ اون همه نامه رو چرا به اسم من نوشتی؟ پوجا خودشو به مظلومی می زنه و میگه: حالا یه کاری کردم ؛ تموم شده رفته. حماقت من بود. اما الان تو باید کمکم کنی. تینا اون فقط برای 2 هفته اینجاست. و تو فقط 2 هفته تظاهر کنی که همه اون نامه ها رو تو نوشتی . به همین سادگی! تینا: من این کارای احمقانه رو نمی کنم. پوجا : تینا! من برای تو چی کارا که نکردم. از بچگی تا الان من تکالیفتو انجام می دم. هرسال تو بخاطر من قبول میشی. و تو... تو واسه من کار به این کوچیکی نمیتونی بکنی و تظاهر می کنه که می خواد گریه کنه. تینا میگه : اوکی اوکی ؛ مثل همیشه گریه رو شروع نکن. بسپارش به تینا. خب بگو این راج قیافش چطوریه؟
پوجا با ذوق میگه: اون اون خیلی خوش تیپه؛ قدش 6 فیت ؛ چشمای آبی و و تینا : بس بس بذار بیا. ببینم چطوریه این راج ؟ بالاخره راج و خانوادش می رسن هند و پوجا و پدر مادرش و تینا و پدرش میرن ایستگاه قطار به استقبال اونا. پدر مادرا می رن جلو و پوجا و تینا دورتر می ایستن. راج که از قطار میاد بیرون ؛ تینا میگه: واو! پس راج اینه. بد نیست. برای چند روز باید این فیلم رو بازی کنم؟ 2 هفته آره؟ بسپرش به تینا. به خاطر تو من این کارو هم می کنم.
خلاصه احوالپرسی بزرگترا تموم میشه و راج متوجه دخترا می شه
و راه می افته بطرف اونا. پوجا که از دیدن راج خیلی خوشحاله منتظره که راج با اولین نگاه بشناسدش اما....اما راج از پوجا رد میشه و یه راست میره سراغ تینا و میگه : تو تینایی درسته؟
و پوجا به یاد حرف راج می افته که گفته بود: من به محض دیدنت می شناسمت. عکس تو در قلب من چاپ شده...
پوجا به خوش خیالی خودش می خنده و میره کنار اون دوتا می ایسته.
راج به تینا میگه : از اون چیزی هم که فکر می کردم قشنگ تری تینا: اون که هستم.. اما تو هم بد نیستی مستر آمریکا راج: امریکا؟ ولی من از لندن اومدم تینا: لندن یا آمریکا کی اهمیت میده . بعدشم یه بار من یه چیزی بگم دیگه گفتم. فهمیدی مستر امریکا؟ راج می خنده که تازه یادش میاد پوجا هم اونجا ایستاده و میگه : هی پوجا؟ پوجا: آره راج: واو! تو هم خیلی بزرگ شدی؛ ...و به تینا نگاه می کنه و میگه :اما اصلا" فکر نمی کردم تینا اینقدر بزرگ شده باشه
تینا: چی فکر کردی در مورد من؟ راج: چی بگم که در مورد تو چه چه فکرایی که نکردم تینا: کسی که به چیزی فکر می کنه کاری نمی کنه ؛ کسی که کاری رو می کنه در موردش فکر نمی کنه در این لحظه بابای پوجا میاد و به بچه ها میگه که به خوشی اومدن راج اینا تو خونه یه مراسم دا برگزار کردن. تینا غر می زنه و میگه: اوه نه عمو! دوباره دعا؟؟؟ مراسم دعا تو خونه پوجا اینا بر قراره . راج میاد و با نگاهش از پوجا می پرسه که تینا کجاست و پوجا هم با اشاره بهش می فهمونه که الان میاد. تینا که می دونه راج از اون خوشش اومده میاد و با غرور بین راج و پوجا می ایسته.
راج میره کنار پدر تینا می ایسته. پدر تینا با نگاهی تحسین آمیز به راج میگه: من شنیده بودم که آدمایی که میرن خارج ؛ فرهنگ و رسومشون رو فراموش می کنن. راج به نشانه احترام خم میشه روی پای پدر تینا و در حالیکه داره به تینا نگاه می کنه میگه: من خارج از کشور بودم؛ اما دلم اینجا بود... و به تینا چشمک می زنه.
تینا به پوجا میگه : واه؛ عجب فرهنگی! چشمک می زنه این مستر امریکا راج میاد پیش تینا و میگه : محشری! تو چوریدار ( لباس هندی) هم قشنگی تینا در حالیکه داره واسه راج تیکا ( همونی موقع دعا می کشن رو پیشونیشون) می کشه ؛ میگه : کاش منم می تونستم همینو در مورد تو بگم.
مادر پوجا: پسرم دعا هم می کنی یا می خوای همین طوری بایستی؟ راج میاد سینی دعا رو می گیره و پوجا با عشق نگاهش می کنه و به این فکر می کنه که چقدر دوس داشت ببینه راج چه شکلیه.
تینا و پوجا دارن با هم میرن بیرون و در مورد راج صحبت می کنن. تینا میگه: اینطور نیست که ازش خوشم نیاد. به اندازه کافی خوش تیپ هست. اما تو نمی دونی پوجا؛ این پسرای خوش تیپ سرشون تو آسمونه ( یعنی مغرورن) ؛ اینا رو باید به زمین آورد؛ به زمین پوجا: نه تینا؛ راج اون طوری نیست تینا: چیه پوجا؟ خیلی راج راج می کنی. یه وقت همین طور در حال نامه نوشتن عاشق راج که نشدی ها؟ اما باز خودش جواب میده: من چقدر احمقم. تو خودتو توی دردسر عشق نمی اندازی. اصلا" کتابات و کامپیوترت بهت فرصت نمی دن. تو دختر خوبه پدر مادرتی و با هر کی که اونا بگن ازدواج می کنی. نه؟
پوجا: تینا! تو چی ؟ تو چطور ازدواج می کنی؟ تینا : من ؟ من فقط با عشق ازدواج می کنم. پوجا : تو عاشق راج هستی؟ تینا: تینا عاشق پسرا نمی شه. پسرا عاشق تینا می شن. اینجا راج سر می رسه و میگه: اگه حرف از عشق و عاشقیه حتما" اسم منم میاد. تینا: آرزوشو داشته باش( خواب دیدی) پوجا: سلام راج راج: سلام. هی تینا یادته؟ بچه که بودیم مدرسه رو ول می کردیم و می اومدیم اینجا واسه اسکی؟ تینا: ها! تینا هم تکالیفمون رو می آورد. پوجا چی آوردی؟ پوجا : راج راج : منو؟ یعنی چی؟ تینا : هی مستر امریکا؛ شرط می بندیم. من امروزم مثل بچگی هام ازت می برم.
تینا مسابقه رو شروع می کنه. راج میگه: اون دیوونست و من دیوونشم. و بعد فریاد می زنه : هی تینا من اومدم راج: می بینیم کی می بره تینا: من هیچوقت باخت رو قبول نمی کنم راج راج: ا؟؟ اما من از باختن خیلی لذت می برم. تینا: تو از باختن تو مسابقه لذت می بری؟ راج: کی حرف مسابقه رو زد؟ راج: من از دل حرف می زدم. تینا : چه عجله ای برای باختن داری؟ راج: عجله چیه؟ من قبلا" باختم تینا: من به بازنده ها دست نمی دم. خلاصه مسابقه شروع میشه و تینا می بره. تینا: بمن اجازه بده که با برنده دست بدم.
تینا دستشو میده و راج دستشو می بوسه و میگه: به این میگن برد در عین باخت تینا: باهوش! بعد راج رو هل می ده و میره. راج صداش می زنه: هی تینا! پوجا میاد پیش راج : سلام راج: سلام پوجا: کی برد؟ راج: من که خیلی وقت پیش باخته بودم. الان... پوجا: الان؟ راج به آسمون اشاره می کنه و میگه: الان همه چیز دست اونه تینا توی خونه جلوی مجسمه رادا شام ایستاده
و میگه: امروز برای اولین بار با دیدن یه نفر یه جوری شدم. ولی.... اینکه عشق نیست نه؟ عشق که اینطوری نیست. من فکر می کردم وقتی عاشق یه نفر بشم ؛ حس می کنم که تو آسمونا دارم پرواز می کنم. از دیدن یه نفر خجالت می کشم. ولی الان از این خبرا نیست. ولی بازم ازش خوشم میاد. با این پسرا خندیدن و شوخی کردن خیلی آسونه ؛ اما در مورد این عشق من هیچی نمی دونم. شما دو تا باید بمن کمک کنین. زود باشین شما باید یه چیزایی در مورد این عشق بگین. اوکی؟ اوکی. شب بخیر. خوابم میاد. راج داره از نزدیک اتاق پوجا رد میشه که می بینه پوجا داره با کامپیوتر کار می کنه. در می زنه و میاد داخل راج: سلام پوجا با خوشرویی جواب میده: سلام راج: ببخشید؛ مزاحم که نیستم؟ پوجا: نه نه بیا راج در حالیکه با کنجکاوی داره اتاق رو نگاه می کنه میگه: هی! این همون اتاقه نه؟ این همون اتاقیه که تینا از اونجا واسه من نامه می نوشت؟ پوجا: آره؛ این همون اتاقه؛ این همون کامپیوتر و این همون من خودش یریع می فهمه سوتی داده اما راج اصلا" متوجه نمی شه.
راج: آه!! 15 سال. همه چیز همون جوریه که من فکر می کردم.....
تا این موقع با کامپیوتر کار می کنی؟ پوجا: ها! داشتم واسه دانشگاه لندن درخواست می فرستادم راج: دانشگاه لندن؟ تو داری میای لندن و من خبر نداشتم؟ پوجا می خنده و میگه: می خواستم سورپرایزت کنم. راج : میای چی بخونی؟ پوجا: هنر راج با تعجب میگه: هنر؟؟! تینا هم به هنر علاقه داره. واسه کدوم دانشگاه درخواست می فرستی/ پوجا: دانشگاه لندن راج با خوشحالی میگه: ا؟؟ این که دانشگاه منه! پوجا: می دونم راج: پوجا؟ تو چرا هیچوقت واسه من ایمیل ننوشتی؟
پوجا: اگه می نوشتم همونطور که به تینا جواب می دادی به منم می دادی؟ راج با دلخوری میگه: این چه حرفیه؟ پوجا: موضوع همینه ؛ خب اینا رو ول کن. تو تینا رو خیلی دوست داری؟ راج: تو دوست اونی. به تو می تونم بگم. بعد از جاش بلند میشه و میگه: می دونی پوجا! بدون ملاقات کردن هم؛ بدون دیدن هم ؛ ما... پوجا: ما در مورد هم ؛ همه چیز می دونیم راج : فقط این نیست؛ ما شاید عاشق همدیگه هم شدیم پوجا: بدون ملاقات راج: بدون دیدن پوجا: این چه پیوند قشنگیه
بعد راج با هیجان میگه : و اون چیزی که اینا رو کامل می کنه اینه که تینا خیلی قشنگه پوجا یهو به خودش میاد. خنده تلخی می کنه و میگه: ها؛ هست راج: پوجا! فکر می کنم ما دوستان خوبی می شیم. می دونی! من تا حالا با دخترا دوست نبودم. تو اولین دوست دختر من خواهی بود. بعد دستشو بسمت پوجا دراز می کنه و میگه:« با من دوست میشی؟»
و پوجا هم باهاش دست می ده و اینطوریه که عشقش تبدیل میشه به دوستی.
صبح وقتی پوجا چشم باز می کنه ؛ راج رو بالای سرش می بینه: راج: صبح بخیر پوجا! پوجا یهو از جاش می پره و از راج می خواد روشو برگردونه. بعد در حالیکه داره لباس مناسب می پوشه میگه: خجالت نمی کشی اینطوری وارد اتاق یه دختر می شی؟ راج : تو خجالت نمی کشی با وجود یه پسر جوون تو خونه؛ اینطور در اتاقتو باز می ذاری و می خوابی؟ پوجا: من چه می دونستم تو خونه چنین پسری هست؟ راج: من همین طوریم. امروز چی کار می کنی؟ پوجا: چطور؟ راج: امروز تو باید ناهار رو با من وتینا باشی. پوجا می خواد پیشنهاد راج رو رد کنه اما راج انگشتاشو می کنه و گوشش ومیگه : می بینمت . خدافظ
تینا و راج منتظر پوجا نشستن. راج : چه جای رمانتیکی . برای آوردن من به چنین جای رمانتیکی حتما" دلیل خاصی داری تینا : آره دارم راج با ذ وق میگه : چی؟ تینا: گشنمه! راج حسابی می خوره تو ذوقش و دنبال یه بهانه می گرده که چشمش به یه پسری می افته که داری داستان Love story رو می خونه. راج به تینا میگه: اونو ببین ! تینا یه نگاهی به پسره می کنه و میگه: راج! تو چرا پسرای جوون رو نگاه می کنی؟ راج: تینا ؛ تو ندیدی اون چی داره می خونه؟ تینا: Love story خب که چی؟ راج با لحنی که انگار می خواد چیزی رو به یاد تینا بیاره میگه: تینا Love story تینا با بی حوصلگی جواب می ده: اوف ! این Love story چقدر خسته کنندست راج : تو Love story رو یادت نیست؟ تینا: اگه با خاطرات گذشته باشی ؛ چطور خاطرات جدید بدست بیاری راج؟ راج: میگه: اوکی راج باز راه دیگه ای به ذهنش می رسه. شروع می کنه به زمزمه کردن آهنگ کلیسا.
تینا: هی مستر امریکا راج که فکر می کنه تینا می خواد در مورد آهنگ چیزی بگه با خوشحالی بطرف تینا نگاه می کنه و تینا بهش میگه: چی می خوری؟ این دفعه دیگه راج حسابی می خوره تو پرش و جواب میده: پسند و ناپسند منو که تو می دونی این لحظه پوجا سر می رسه و میگه: گوبی کی پراته
راج و تینا به پوجا سلام می کنن که موبایل تینا زنگ می زنه. تینا: الو؟ اوه خدایا کاملا" فراموش کرده بودم. اومدم. او مدم. اومدم. راج من باید برم. مسابقه رقص داریم و امسالم مثل هر سال ؛ اجرای من بهترین خواهد بود. بیای ببینی اوکی؟ باید برم. همه واسه خرید و تمرین منتظر منن. بای. بعد صورت پوجا رو می بوسه و به آرومی میگه: امروز تو منو نجات دادی. راج با دلخوری به پوجا میگه: فستیوال؟ هر سال؟ عجیبه. اون تا بحال در این مورد چیزی واسه من ننوشته بود. می دونی پوجا! نمی دونم چرا اما انگار تینا با نامه هاش فرق می کنه.
پوجا: ببین راج شما واسه دفعه اوله که همو دیدین. تو باید بهش وقت بدی. خودت که تینا رو می شناسی. اون یه کم فراموش کاره و در ضمن ؛ نامه نوشتن و ملاقات رو در رو ؛ با هم فرق دارن راج: می دونی وقتی ما با هم نبودیم من فکر می کردم که وقتی با هم باشیم این جوری میشه اونجور میشه. اما حالا که با هم هستیم ؛ همه چیز متفاوته. پوجا: اون آهنگ رو شنیدی؟ حال تو هم همونطوره راج: کدوم آهنگ؟ پوجا می خونه: وقتی نمی بینمت می ترسم و راج هم باهاش همراهی می کنه: وقتی می بینمت چشامو می دزدم ( از شرم نگات نمی کنم) ؛ من چم شده؟ من چم شده؟ گارسون غذا رو میاره و راج با خوشحالی میگه: هی پراتا ! کی سفارش داده؟ و می خواد برداره که دستش می سوزه و دادش در میاد. پوجا: راج! تو هنوز بچه ای. و بعد در حالیکه داره واسه راج لقمه می گیره میگه: پراته ی داغ رو می زنن تو ماست سرد و راج: مستقیم تو دهن بعد دست پوجا رو می گیره و بسمت دهن خودش می بره و وقتی لقمه رو تو دهنش می ذاره میگه: غذا خوردن از دست یه نفر دیگه؛ مزه دیگه ای داره.
پوجا داره با محبت غذا خوردن راج رو نگاه می کنه
که دوباره راج می زنه تو ذ وق و میگه: این تمرین تینا کی تموم میشه؟ پوجا : غروب پوجا؛ تینا و راج دارن می رن خونه که راج به تینا میگه: تو رفته بودی واسه تمرینت خرید کنی یا رفته بودی بازار عمده فروشی؟ تینا: من می خوام برای اجرا کاملا" بی نقص باشم راج: واسه همین این همه خرید کردی؟ تینا: نمی دونستم کدوموبگیرم؟ پوجا: واسه همین تمام دکان رو خریدی
تینا: پوجا؟؟؟ پوجا: تینا. راج : تو این گیر و دار پوجا تینای شما رسیدیم خونه. پوجا می خواد با اون دو تا خدافظی کنه که متوجه میشه حواس هیچ کدومشون به اون نیست.
راج: هی تینا؛ تو نمی خوای چیزی بمن بگی؟ پوجا بدون خدافظی از اونا دور میشه. تینا: چی؟ راج: اینم من باید بهت بگم؟ تینا: اینقدر عجله نداشته باش راج: عجله؟ 15 سال عجله نیست. مگه نه پوجا؟ اما وقتی دور و برش رو نگاه میکنه پوجا رو نمی بینه و صدا می زنه: پوجا؟؟ اما اون طرف تر می بیندش که داره میره سمت خونشون. دوباره صداش می زنه و میگه: پوجا. تو چی فکر می کنی؟ 15 سال کافی نیست؟ پوجا با غصه میگه: 15 سال هم کافی نبود.
راج که منظور پوجا رو نفهمیده میگه: چرا شما دخترا به یه سوال ساده؛ یه جواب ساده نمی دین؟ تینا: بای. شب بخیر راج راج دست تینا رو می گیره و میگه: هی؛ تو لندن اینطوری شب بخیر نمیگن.
تینا: هی مستر امریکا؛ بگو. تو لندن چطوری شب بخیر میگن؟ راج: اینقدر دور نمی ایستن. چشما باز نیستن................... پدر مادرا دارن با هم صبحونه می خورن و صحبت می کنن که پدر راج میگه که واسه پوجا یه خواستگار خوب تو لندن هست که پسر دوستشونه و پدرش 3 تا کارخونه داره. پوجا داره میره بیرون که مادرش صداش می زنه : پوجا دخترم صبر کن. پوجا: چی شده مامان؟ من عجله دارم. باید راس ساعت 9:30 راج رو ببینم. مادر : صبر کن دخترم. گوش کن. واست خواستگار اومده. پوجا: اوه مامان. چند بار بگم؟ من الان نمی خوام ازدواج کنم. مادر : حرفمو گوش کن دخترم. خواستگار از لندن اومده. پوجا که می بینه پدر راج کنار پدر و مادر خودش ایستادن فکر می کنه که پدر و مادر راج ازش خواستگاری کردن. واسه همین با لبخند میگه: از لندن؟
مادر راج میگه: ها دخترم. پسر یکی از دوستان نزدیک ماست. برای پسرش " روهان ورما" خواستگاری کردن. پوجا که اینو می شنوه دوباره با ناراحتی میگه: اوه مامان! گفتم که فعلا" نمی خوام ازدواج کنم. بگین به اون؛ اسمش چی بود؟ ها به اون روهان ورما.
راج با پوجا تو یه مغازه قرار دارن. پوجا میاد و می بینه که تو دست راج یه گردنبنده. پوجا: راج؟ اینجا چه خبره؟ راج سریعا" پوجا رو می بره بطرف آیینه و گردنبند رو رو گردنش امتحان می کنه. پوجا که فکر می کنه راج گردنبند رو واسه اون خریده میگه: راج!
راج: این واسه تینا چطوریه؟ پوجا: این برای هر کسی باشه خیلی قشنگه راج: این یه گردنبند معمولی نیست. ببین! بعد گردنبند رو با انگشت فشار میده وگردنبند دو قسمت میشه. پوجا: آوچ! دل شکستن رو آدم باید از تو یاد بگیره.
راج: به این نمی گن شکستن دل؛ بلکه میگن پیوستن دل. ببین! یه تیکه این دل پیش من می مونه و تیکه دیگش پیش تینا. چطوره؟ چیز باحالی هست؟ و پوجا با حرکت سر حرفشو تایید می کنه. راج : می خواستم قبل از خریدن؛ به تو نشونش بدم. قشنگه نه؟ پوجا: خیلی قشنگه راج: بخرم؟ پوجا: هوممممم راج میره گردنبند رو بخره و پوجا مشغول دیدن بقیه چیزا میشه . راج نگاهی به پوجا می کنه و به فروشنده میگه: یکی دیگه هم بدین؟
پوجا: یکی دیگه؟ راج : برای تو پوجا : برای من؟ راج: وقتی یه نفر برای خودت پیدا کردی ؛ تیکه دوم این دل رو بده به اون پوجا: اون نفر که به این آسونی پیدا نمی شه. تینا میاد تو اتاقش. بی خبر از اینکه راج تو اتاقشه. راج : من فکر می کردم تو عجله ای نداری! تینا: تو؟؟ تو اینجا چیکار می کنی؟ اگه بابام ببینه چی؟ راج: و اگه بابا ندید چی؟
تینا: هی مستر امریکا ؛ تو اونقدر هم که بنظر میای احمق نیستی راج : هی میس یونیورس تو هم اونقدرکه بنظر میای زیبا نیستی بلکه از اون خیلی بیشتر زیبایی. بعد گردنبند رو نشون تینا میده و میگه: اینو ببین. یه تیکه این دل پیش من می مونه و تیکه دیگش پیش تو.
تینا: هی مستر امریکا! اینطور یواشکی دزدکی نصف شب؛ هر کسی می تونه ابراز عشق کنه. اگه پیش همه بگی قبول می کنم. راج: حالا من این گردنبند رو پیش همه گردنت می کنم. راج راه میفته که بره بیرون که تینا میگه: چرا از اون طرف میری؟ اونجا بابا نشسته. راج: شب هر کسی می تونه دزدکی بیاد. راج میره بیرون و تینا میگه: ممممممممممممم بد نیست تینا برنامش رو اجرا می کنه و آخر برنامه؛ راج پیش همه ؛ گردنبند رو به گردن تینا می ندازه.
تینا تو مسابقه برنده میشه و بهمین مناسبت؛ تو خونه یه جشن کوچیک خودمونی ترتیب میدن و همه با هم عکس می گیرن. یه عکس از راج و تینا با هم می گیرن. راج به آرومی به تینا میگه: دوباره بگو که دوسم داری. تینا: دوباره؟ هی مستر امریکا ؛ اون آواز بود. تو جدی گرفتی؟ راج : هی میس یونیورس عشقت رو اظهار کن... تینا: متاسفم برات تینا می خواد بره که راج دستشو می گیره و میگه: بگو که دوسم داری تینا از کنار راج میره و تو این گیر و دار بابای راج رد میشه و حرفای اینا رو می شنوه و یه سرفه می کنه که یعنی من اینجام.
راج بیچاره هول میشه و سریع روشو از پدرش بر می گردونه. تو عکس بعدی پوجا هم میاد و کنار راج و تینا می ایسته. راج رسوا دوباره به تینا میگه: بگو دوست دارم
پوجا : خیلی دیر وقته. شب بخیر. شب بخیر همگی
تینا میره می شینه رو مبل و راج باز راه می افته دنبالش می ره رو مبل می شینه؛
اما از شانس بد؛ دوباره نشسته کنار باباش و باباش بهش لبخند می زنه.
باباش تا میاد حرف بزنه راج با دستپاچگی میگه: ها! من برم لباسمو عوض کنم بیام. پدر راج: هی کاپور! همراه این جایزه؛ پسر من یه جایزه دیگه هم برده پدر تینا: خب اون چیه؟ پدر راج تینا رو بغل می گیره و میگه: بگم دخترم؟ این برد اصلی پسر منه
همه خوشحال میشن پدر تینا: دختر من نادونه پدر راج : ما که فهمیده هستیم. آرجون ؛ من تینا رو خیلی می پسندم. خانم کاننا نظر شما چیه؟ مادر راج میگه: من که خیلی دلم عروس می خواد و تینا که دخترمه. پدر تینا: باور نمی کنم. بعد از اینکه اینقدر آدم بزرگی شدی بازم می خوای دختر منو بعنوان عروس قبول کنی؟ پدر راج: این دیایوگهای فیلمی رو واسه یکی دیگه بگو. کسی با پول بزرگ نمیشه. و بنظر دوستی قیمت داره؟؟؟ بهت قول می دم که تینا با راج ازدواج کنه. تینا روبروی مجسمه راداکیشن ایستاده و میگه: من چم شده؟ تا حالا با حرف کسی خجالت نمی کشیدم. با دیدن کسی هیچوقت دلم یه جوری نمی شد. ولی الان ؛ هر وقت راج... خودت می دونی که من چی می خوام بگم.
راج که بی خبر از تینا پشت سرش ایستاده بود میگه: ولی من نمی دونم. چی می خواستی بگی؟ تینا با عصبانیت میگه: راااااااااااااااااااااج! راج: هی ! من نمی دونستم تو به رادا کیشن اعتقاد داری. من فکر می کردم در مورد تو همه چیز رو می دونم. تو خیلی چیزا رو از من پنهان کردی. تینا می شینه کنار راج و میگه: راج! یواشکی حرفای کسی رو گوش نمی کنن راج: آره ولی حرف از من بود. تینا: هی مستر امریکا . چی فکر کردی؟ که من هر وقت در مورد تو فکر می کنم؟ راج: هر وقت که نه. شاید فقط روزا که بیداری. تینا: چرا؟ شبا نمی تونی تو خوابم بیایی؟
راج: ها ملاقات ما دیگه باید همونطوری باشه تینا: چرا؟ راج: من دارم برمیگردم تینا؛ اونم فردا تینا: فردا؟ به این زودی؟ راج : من که برات نوشته بودم که فقط برای دو هفته میام. تینا: نوشتی؟؟؟!!! بعد یاد ایمیل ها می افته و با حرص میگه: اوف ...تو هم با اون نامه هات.... راج یه کم دیگه بمون راج: نه ... ممکن نیست.. ما باید برای یک شرکت انگلیسی وب سایت طراحی کنیم و... تینا با ناراحتی بلند میشه. راج می پرسه: چی شد؟ تینا: تو داری میری؛ از من می پرسی چی شده؟ راج با خنده میگه: Oh come on من که واسه رفتن نمی رم؛ من واسه برگشتن میرم. برمی گردم. قول میدم. اما اون چیزی که اومده بودم بشنوم رو نشنیدم. هی! قبل از رفتنم یک بار بگو. تینا: برو. منم تا وقتی که تو برنگردی نمی گم.
راج: پس حالا دیگه حتما" باید برگردم. راج صورت تینا رو می بوسه و میره . و تینا به راداکیشن میگه: تو باید اونو برگردونی. اونم به زودی. راج میاد دم اتاق پوجا. در می زنه و میگه: هنوز نخوابیدی؟ پوجا: تو هم هنوز نخوابیدی. راج: داشتم با تینا خدافظی می کردم پوجا: خداحافظ؟؟!! اوه ها! 2 هفته تموم شده و تو باید وب سایتت رو آماده کنی راج: دیدی! تو همه چیز یادته و تینا یادش نیست که من فردا میرم.
پوجا: شاید دلش نمی خواد این موضوع به یادش بمونه راج: می دونی پوجا؟ اون هنوز بمن نگفته که دوسم داره پوجا: تو گفتی؟ راج: لازم به گفتنه مگه؟ این موضوع ؛ گفتنی نیست؛ فهمیدنیه. پوجا: شاید تو حرف دل رو نمی فهمی راج نگاهی با تعجب می کنه و میگه: تو چطور این کار رو می کنی پوجا؟ چطوری اینقدر راحت منو حرف دل منو می فهمی؟ پوجا: چی کار کنم؟ دوستت شدم؛ باید وظیفه دوستیمو انجام بدم. درسته؟ راج: درسته؟ هیییییییییییییییی! پوجا: چی شد؟ راج: این آهنگ چقدر قشنگه. این آهنگ... پوجا: یکی از آهنگهای مورد علاقه توا. نه؟ راج با هیجان میگه: شعرشو خیلی دوس دارم. راج کاپور نابغه بود. میشه صداشو بلند تر کنی؟ پوجا: اوکی. پوجا میره سراغ ضبط صوت تا صداشو بلندتر کنه. اما نوار می پیچه. پوجا نوار رو از ضبط در میاره و میگه: این نوارهای قدیمی هم... یه دفعه راج شروع می کنه به خوندن آهنگ: پیار هوا اقرار هوا پیار سه پرکیو درتاهه دیل بعد دستشو بعلامت تقاضای رقص بسمت پوجا دراز می کنه. پوجا اول با سر جواب منفی میده. اما راج میگه: اوه بیا پوجا هم پا میشه و با راج شروع می کنه به رقص
و راج به خوندن ادامه میده: کهتاهه دیل رستا مشکل معلوم نهی هی کها منزل پیار هوا.. در حین رقص یه لحظه راج دست پوجا رو دور میده و وقتی پوجا بسمت راج بر می گرده ؛ زیادی بهش نزدیک میشه و برای یه لحظه حس عجیبی به جفتشون دست میده. راج یه لحظه ساکت میشه: پیار هوا اق...را.....ر هو..........ا
اما زود طبیعیش می کنه و ادامه میده به خوندن: پیار سه پر کیو درتاهه دیل پوجا از ادامه رقص منصرف میشه.
راج میگه : دلم برات تنگ میشه دوست. می دونی چیه؟ تو واسه مصاحبه رشته هنرت یه روز باید بیای لندن. پس چرا با من نمی آیی؟ پوجا: تا وقتی نامه اونا نیومده من چطور می تونم بیام؟ تو اگه اونجا باشی خیلی خوب میشه.احساس دوری از تینا هم کم میشه. پوجا: خب!!! پس تو واسه این می خوای من بیام اونجا راج: Oh come on پوجا. داشتم شوخی می کردم. می دونی پوجا این روزا تو دوست خیلی خوب من بودی. اگه اونجا به دوستم احتیاج داشتم چی؟
پوجا: چشماتو ببند و به من فکر کن. من خودمومی رسونم. راج: قول؟ پوجا: قول 100% راج از پوجا خدافظی می کنه و بعد رفتنش پوجا میگه: دلم واست تنگ میشه. خدافظ راج
راج تو لندن داره با دوستش رونی در مورد تینا صحبت می کنه. رونی میگه: شانست گرفت که اون این شکلی در اومد. وگرنه اگه چاق یا سیاه بود گیر می افتادی راج: رونی!!!؟؟؟ تو فقط قیافه رو میبینی رونی: مگه تو چیکار می کنی؟ چرا بطرف این دومی نگاه هم نمی کنی؟ و عکس پوجا و تینا رو نشون راج میده.
راج: کی؟ پوجا؟ رونی: پوجا؟ این پوجا کیه؟ راج: پوجا دوست بچگی است رونی: ااااااااااااااو ؛ بچگی تو خیلی تو هند رنگین بوده رفیق. یک طرف پوجا یک طرف تینا راج: رونی؟؟؟ رونی: خب بگو اون دوست بچگیات چطوری بود؟ راج: اون منو خیلی خوب درک می کنه. اون می دونه من از چه غذایی خوشم میاد. اونم از آهنگهای هندی قدیمی خوشش میاد. پوجا واقعا" دختر خوبیه رونی: پوجا؟ تا الان فکر کردم در مورد تینا حرف می زنی راج یه لحظه متوقف میشه و به فکر فرو میره.
تینا: بابا با اینکه خیلی می خواستمش بازم حرف دلمو نتونستم بگم. پدر: بعضی حرفا اگه تو دل بمونن بهتره تینا: اگه برای همیشه نگفته و نشنیده موند چی؟ پدر : تینا! حرفی که از ته دل باشه هیچوقت نشنیده نمی مونه تینا: ولی ریسکش زیاده. اگه اون مستر امریکا مستر نفهم در اومد چی؟
پدر: امروز خیلی راحت حرف می زنی. اون روز پیش همه که خیلی خجالت می کشیدی تینا: باشه. دفعه دیگه ببین که من پیش همه میگم که راج من.... بعد خجالت می کشه و بقیه حرفشو نمی زنه. راج داره تو شرکتش کار می کنه. میره سراغ ایمیل هاش. اما هیچ ایمیلی نداره. با خودش داره آهنگ راج کاپور رو زمزمه می کنه که یاد حرف تینا می افته: چشماتو ببند و بمن فکر کن؛ من خودمو می رسونم....
دوباره مشغول کارش میشه که یه بوی خوب احساس می کنه. راه می افته تو شرکت ...از رونی می پرسه: هی رونی! امروز غذا از خونه آوردی؟ اما جواب رونی منفیه. دوباره راه می افته تو شرکت که یهو چشمش می افته به پوجا و داد می زنه: تو؟ تو اینجا چیکار می کنی؟ پوجا غذا رو بهش میده ومیگه: گوبی کی پراته
راج: اوه خدایا. من داشتم به تو فکر می کردم. پوجا: من بهت گفته بودم. وقتی یاد من افتادی بمن فکر کن میام. خب اومدم. راج و پوجا با هم میرن بیرون.
راج میگه: گوبی کی پراته اونم تو لندن. محشره.... این مامان و بابا چشون شده. برنمی گردن. نقشه ندارن که دوباره تو شیملا زندگی کنن؟ پوجا: تو که بابای منو می شناسی. هر هفته بلیط اونا رو به تاخیر می ندازه راج: و تو؟ مصاحبه تو کیه؟ پوجا: فردا راج: و بعد از اون؟ پوجا: از راه دور اومدم. فکر می کنم یک هفته بمونم و واسه همه خرید کنم. راج: خرید مرید واسه بعد. تو اومدی به شهر من و من می خوام ببرم بگردونمت. برای یک هفته کار تعطیل و من شهر لندن رو بهت نشون میدم. خلاصه راج تمام شهر رو نشون پوجا میده.
فردای اون روز هم پوجا تو مصاحبه قبول میشه.
بالاخره پس از دیدن تمام شهر ؛ نوبت به کلیسا می رسه و پوجا از راج می خواد که به کلیسا برن. وارد کلیسا میشن. پوجا میگه: راج! این چه کلیسای قشنگیه راج: می دونی؛ این همون کلیسائیه که من هر یکشنبه میام پوجا: اوه! این همون کلیساست؟ راج و پوجا می شینن واسه دعا کردن و پوجا بی اختیار آهنگ کلیسا رو به آرومی زمزمه می کنه. یهو یادش میاد و ساکت میشه.
راج بسرعت و با تعجب بر می گرده بطرف پوجا.
پوجا حواسش به راج نیست.اما راج کلی از حرفای پوجا یک دفعه بیادش میاد: راج: میای چی بخونی؟ پوجا: هنر راج : هنر؟ تینا هم به هنر علاقه داره تینا: اوف ؛ این Love story چقدر خسته کنندست و یادش میاد که این کتاب رو تو اتاق پوجا دیده بود. تینا: اوف! تو هم با این نامه هات پوجا: نامه نوشتن با ملاقات رو در رو فرق داره. راج به تینا: من فکر می کردم همه چیز رو در مورد تو می دونم. تو خیلی چیزا رو از من پنهان کردی. پوجا: اون نفر که به این آسونی که پیدا نمی شه. تینا: پوجا امروز چی آوردی؟ پوجا: راج راج: منو و یادش میاد که توی اتاق پوجا مجسمه مسیح رو دیده بود. پوجا: شاید تو حرف دل رو نمی فهمی
....................................... پوجا دعا کردنش تموم میشه و پا میشه که بره که یهو صدای راج رو می شنوه که داره همون آهنگ کلیسا رو زمزمه می کنه.
پوجا سر جاش خشکش می زنه. راج میاد بطرف پوجا و میگه:
این آهنگ رو تینا نمی شناسه. تو اتاق تو پوستر کریکته . روی دیوارت مجسمه مسیحه. تو هر یکشنبه کلیسا میری. توی قفسه کتابات Love story هست. گوبی کی پراته. همه اینا.....
...اینا رو تینا نمی شناسه. تینا با نامه هاش متفاوت نیست. تینا با نامه های تو متفاوته. اون تو بودی..
و دوباره و این بار پرسشی میگه: اون تو بودی؟
پوجا چیزی نمیگه. می خواد بره که راج دستشو می گیره و بسمت خودش می کشه و میگه: تو باید جواب سوالای منو بدی پوجا؟ چرا دروغ؟ چرا فریب؟
چرا این شوخی رو با من کردی؟ چی فکر کردی که این طوری با دل من بازی کردی پوجا؟ چرا پوجا؟ چرا؟
پوجا: من تا ببینمت می شناسمت. عکس تو در قلب من چاپ شده. اینو نوشته بودی تو. من منتظرت بودم راج. اما تو ایستگاه تو اصلا" بطرف من نگاه نکردی. تو فقط از من رد شدی. تو اصلا" فکر نکردی که پوجا ممکنه تینا باشه. چون که تینا خیلی قشنگه.
ما قرار گذاشته بودیم راج که ما دو تا قلبهای هم رو می شناسیم. ولی تو بقدری از زیبایی تینا خوشت اومد که فورا" مال اون شدی. حقیقت اینه راج ؛ که ما همیشه می خوایم عشقشمون از همه قشنگتر باشه. ولی من نیستم. من نیستم راج. تینا نمیگه اما من می دونم که اون تو رو دوست داره. خودتم اینو می دونی. راج با عصبانیت روشو برمیگردونه و میگه: این عشق اشتباهه. این عشق هیچوقت مال تینا نبوده. اون باید درک کنه. تینا باید درک کنه که من همیشه اون کسی رو دوست داشتم که برام اون نامه ها رو می نوشت. و تینا....تینا اون نفر نیست . اون کاملا" متفاوته.اگه بخوایم این دروغ رو راست بدونیم همه ما غمگین میشیم پوجا. تو تینا من. پشت این دروغ فقط یک حقیقته پوجا. فقط یک حقیقت. و حقیقت اینه که من تو رو دوست دارم. من همیشه؛ همیشه فقط تو رو دوست داشتم پوجا.فقط تو رو پوجا: نه راج راج: ششششششششششش (ساکت)
دیگه هیچی ؛ هیچی پوجا. ما باید با هم می اومدیم. واسه همین بود که تو این کلیسا این آهنگ رو خوندی. این اتفاقا همین جوری نیفتاده پوجا. پشت همه اینا یک دلیل هست. همون کسی که پیوند ما رو برقرار کرده؛ همون ما رو با هم آورده اینجا. و خودشم ما رو همیشه با هم نگه می داره. همیشه با هم نگه می داره پوجا. همیشه پوجا. پوجا دست راج رو بر می داره و میگه: نه راج. خیلی دیر شده.
راج: پوجا؟ پوجا: خیلی دیر شده راج. خیلی دیر شده. و از راج دور میشه. راج می خونه: نمی دونم از کی تو دل منی از وقتی من بودم تو هم بودی به خدای خودم قسم می خورم ای یار قبل از خدا هم بودی تو ای یار قبل از خدا هم بودی تو
پوجا دیگه طافتش تموم میشه و می دوه بطرف راج و ....
راج: بریم. بریم شیملا و حقیقت رو به همه بگیم.
موقع برگشت به هند تو هواپیما راج النگو دست پوجا می کنه و میگه: اینا النگوهای خانوادگی ماست. همه عروسای خونواده ما پوشیدن. مامان اینا رو تو دست تو ببینه ؛ همه چیز رو می فهمه.
حالا که النگو هم دادم. تازه اونم با نقره. حالا تو هم یک بار... پوجا: الان نه. بعد ازدواج راج: مشکل دخترای هندی همینه؛ همه چیز بعد از ازدواج پوجا: اگه اینقدر عجله داری دنبال خانم سفید(انگلیسی) بگرد راج: بعد از ازدواج
راج و پوجا دست در دست هم می رسن خونه که می بینن خونه شلوغه. از لباسای مردم معلومه یه نفر فوت کرده. و وقتی مردم با دیدن راج و پوجا ؛ راه رو باز می کنن؛ راج و پوجا عکس پدر تینا رو می بینن.
مادر راج با دیدن اون میگه: راج؟ و تینا که تا این موقع سرش رو زانوش بود با شنیدن اسم راج سرش رو برمیداره و میگه: راج
و می دوه بطرف راج
تینا خودشو می ندازه تو بغل راج و پوجا دستشو از دست راج بیرون می کشه
و میره اون طرفتر النگوها رو در میاره.
شب شده و پوجا و تینا دارن تو حیاط با هم درد و دل می کنن. پوجا: من فکر می کردم که ما روی زندگی خودمون کنترل کامل داریم؛ زندگی این کنترل رو از ما می گیره. ما هیچ تصمیم بزرگی که مربوط به زندگی مون باشه نمی تونیم بگیریم. اون تصمیم ها رو زندگی واسه ما می گیره. تینا: اما تصمیم زندگی من به تو مربوطه. من مادر نداشتم؛ اما مادر تو اون کمبود رو برطرف کرد و حالا رو ببین! توبودی که راج رو بمن دادی. زندگیمو به من دادی. تینا ؛ پوجا رو بغل می کنه و پوجا تو دلش میگه: من زندگی تو رو بهت ندادم؛ زندگی خودمو به تو دادم.
همین موقع راج هم سر می رسه و میگه: هی تینا! ببین من برات چی آوردم؟ پراته داغ داغ. تینا: نه راج! راج: چی نه راج؟ 15 روزه که هیچی نخوردی. زودباش زود باش ؛ امروز هیچ بهانه ای فایده نداره؛ همه مون با هم می خوریم. بعد یه لقمه می خوره و میگه: اووووووووووووم اوووووووووووووووم چه پراته ای! تینا: هی مستر امریکا! تو خیلی بی ادبی. راج: چرا؟ چی شده؟ تینا: تنها تنها می خوری. راج: کی جلوتو گرفته؟ تو هم بخور. تینا: نه تو باید بهم بدی. غذایی که از دست یه نفر دیگه بخوری ؛ یه مزه دیگه ای داره. پوجا ناراحت میشه و از جاش پا میشه و میگه: معذرت می خوام ..... و میره. تینا هم دهنشو باز می کنه و میگه: اااااااااااااااااااااا منتظرم. راج لقمه رو دهن تینا می ذاره و اشکای تینا رو پاک می کنه و تینا که بغض کرده ؛میاد تو بغل راج اما راج.......
پدر و مادر پوجا و پدر و مادر راج دارن با هم حرف می زنن. از مدرسه ای که پدر تینا مدیرش بود نامه اومده که واسه مدیر جدید؛ اون خونه باید خالی شه. پدر و مادر پوجا تصمیم می گیرن تینا رو ببرن خونه خودشون و پدر راج هم میگه که تینا تا وقتی می تونه خونه پوجا اینا باشه که با راج ازدواج کنه و بعد از ازدواج؛ اونو می برن لندن. پدر راج میگه که فردا یه عابد بیارن تا یه تاریخ واسه عروسی راج وتینا تعیین کنه و پدر پوجا هم تصمیم می گیره که تو مراسم عروسی؛ تینا رو کنیادان کنه (کنیادان مراسمیه که پدر عروس ؛ روز عروسی انجام می ده). و پوجا این صحبتها رو می شنوه.
راج و تینا دارن با هم بیرون قدم می زنن. راج میگه: من ازت نا امید شدم تینا. من برای تو این همه شکلات خوب آوردم؛ بعنوان رشوه؛ حداقل باید یه لبخند بهم می دادی؛ اما انگار شانسی ندارم. بعد با حالت شوخی بهش میگه: اوی اوی خودتو کنترل کن؛ روی چهرت نشونه هایی از شروع یه لبخنده. وای یه خنده کامل؟؟!!! اگه کسی ببینه چی؟ تینا: بس کن راج. ممنونم که بخاطر من اینجایی . راج: ممنون بخاطر لبخند زدنت راج اینو میگه و دور میشه که تینا میگه: می خوام یه چیزی بهت بگم راج؛ که خیلی وقت پیش باید بهت می گفتم. چیزی که برای شنیدنش تو به هندوستان اومده بودی. و چیزی که بعد از رفتن تو احساسش کردم. که من... راج نمی ذاره تینا حرفشو بزنه و یهو میگه: اوه! خیلی دیر وقت شده. شب بخیر تینا اما تینا بازوی راج رو می گیره و میگه:
ای ! تو لندن اینطوری شب بخیر نمیگن. اینقدر دور نمی ایستن. چشما باز نیستن. دوست دارم راج. دوست دارم.
تینا اینو می گه و میره اما راج.... راج روی پله ها جلوی پوجا رو می گیره و میگه: پوجا؛ پوجا؛ دیشب تو کجا بودی پوجا؟ پوجا از کنار راج رد میشه؛ اما راج باز میاد دنبالش و میگه: تو چرا اینقدر زود خوابیدی؟ من یه کم دیر کردم و تو پوجا: یه کم نه راج؛ خیلی دیر شده.
و راج پدر و مادرشو می بینه که با عابد نشستن و تاریخ ازدواج رو تعیین کردن. پدر پیشونی راج رو می بوسه و مادر میگه: باورم نمیشه که داری ازدواج می کنی. تو کی اینقدر بزرگ شدی پسرم؟؟ و راج همین طور مبهوت مونده. مادر پوجا: دهنشو شیرین کنین... پوجا شیرینی بیار مادر راج: پسرم تاریخ نامزدی تعیین شد... 3 ماه دیگه؛ اما نامزدی رو نمی ذاریم طولانی بشه؛ 2 هفته بعد از نامزدی؛ عروسی. اما عروسی و نامزدی هر دو تو لندن ..................
پوجا ؛ تینا رو بغل می کنه و میگه: خیلی برات خوشحالم. مادر راج یه گردنبند می بنده گردن تینا و میگه: دخترم این گردنبند شگونه. می خواستم النگوی خوانوادگی مونو بهت بدم. اما اون تو لندنه. بهمین خاطر اونو تو عروسی بهت می دم اوکی؟ تینا: فراموش نمی کنم. اون النگو و این گردنبند... پوجا داره دعا می کنه. راج سر می رسه و می پرسه: چی از خدا می خوای؟ پوجا: قدرت راج: قدرت؟ برای چی؟ پوجا: برای اینکه بتونم تو و تینا رو با هم خوش ببینم. راج: چه مزخرف! من چطور می تونم با تینا ازدواج کنم؟ بیا با هم بریم همین الان حقیقت رو به همه بگیم. بیا
پوجا پا میشه و میگه: نه راج. دیگه خیلی دیر شده. امروز تینا بغیر از عشق تو دیگه هیچی نداره. اون کاملا" تنهاست. اگه این سایه هم از سرش کنار بره؛ اون می شکنه. راج: اون الان می شکنه؛ اما وقتی بفهمه با مردی ازدواج کرده که عاشق یه نفر دیگست؛ اون وقت چی میشه؟
و لطفا" نگو که ازدواج یه سازشه. چون کلماتی مثل این تا حالا معلوم نیست چند تا خونه رو ویرون کرده. این کلمات رو باید دفن کرد و همراه با قرن گذشته از یاد برد. ازدواج یک اعتماده؛ عشقه؛ قولیه که ما به هم دیگه می دیم. پوجا: یه همچین قولی رو هم پدر تو به پدر تینا داده بود. قول دوستی؛ دوستی؛ که از هر پیوندی بالاتره. چون دوستیه که آغاز هر پیوندیه. راج: و امروز این دوستی داره یک پیوند رو تموم می کنه؟ پوجا: پیوند ما تموم نمیشه راج. هر پیوندی با گذشت زمان عوض میشه. پیوند ما از دوستی شروع شده بود و ما... ما یه بار دیگه... پوجا نمی تونه ادامه بده و روشو از راج بر می گردونه. راج: ما یک بار دیگه چی پوجا؟ دوست می شیم با هم؟ پوجا: این برای منم آسون نیست راج. اما من دیگه نمی تونم تینا رو غمگین ببینم. من چطور می تونم بهش بگم که اون راجی رو که دوست داری بده به من؟ تو چطوری می تونی به پدر مادرت بگی که قولی رو که به دوست در گذشتشون دادن رو فراموش کنن؟ نه راج نه! خیر همه در اینه که تو با تینا ازدواج کنی. تو میگی عاشق منی. پس قسمت میدم به این عشق راج: به عشق قسم دادن خیلی آسونه پوجا. اما بخاطر عشق ؛ کاری کردن خیلی مشکله. پوجا: اگه مشکل نبود که بهش قربانی نمی گفتن راج: باشه. باشه. تو منو به عشق قسم دادی پس من نمی ذارم تو عشق ببازی پوجا.من این قربانی رو میدم. بخاطر عشق تو من این قربانی رو میدم. ولی من به تنهایی قربانی نمی دم پوجا. تو هم بخاطر این عشق باید قربانی بدی. تو باید همراه با من قربانی بدی. بعد دست می ذاره رو سر پوجا و میگه:
من قول می دم پوجا! من با تینا ازدواج میکنم. حتما" ازدواج می کنم. اما فقط اون روزی که تو هم با کس دیگه ای ازدواج کنی. ها پوجا! روزی که تو با یه نفر دیگه ازدواج کنی. فقط اون روز من با تینا ازدواج می کنم. فقط اون روز. این قول منه.
چند روز بعد هم راج با خانوادش به لندن بر می گردن. 3 ماه بعد؛ پوجا و تینا و پدر مادر پوجا میرن لندن تا مراسم نامزدی رو برگزار کنن. توی فرودگاه لندن ؛ بلندگو اسم تینا رو صدا می کنه و از همون پشت بلندگو میگه: این پیام واسه یک دختر دوست داشتنیه تینا کاپور...............خوش اومدی به لندن. راج دلش واست تنگ شد بود. و خود راج رو هم می بینن که اومده استقبالشون. تینا می دوه طرف راج و میره بغلش و میگه: رااااااااااااااااج من دوست دارم. و راج جواب میده: و منم دلم خیلی واست تنگ شده بود. تینا: خیلی خوشحالم اینجا می بینمت. این کارا رو چطوری کردی؟ راج: لازم نیست زیادی ذوق کنی؛ یکی از دوستام اینجا کار می کنه. و وقتی دوستی کردی باید بهش عمل هم بکنی. درسته پوجا؟ پوجا : آره درسته راج: چطوری پوجا؟ پوجا : خوبم. تو چطوری؟
راج واسه اینکه به سوال پوجا جواب نده سریعا" میگه: هیییییییییییییییییی عمو... و میره سمت پدر مادر پوجا. خلاصه همه میرن خونه راج اینا و راج اتاق پدر مادر پوجا رو نشونشون میده. بعد از اتاق میان بیرون و راج در حالیکه به روبرو اشاره می کنه به پوجا و تینا میگه: اونم اتاق شماست پوجا: اوکی. پوجا داره بسمت اتاقش میره که با شنیدن صدای تینا؛ می ایسته. تینا میگه: ای مستر امریکا؛ اتاق ما کدوم یکیه؟
پوجا دوباره بسمت اتاقش میره. راج دوباره به روبرو اشاره می کنه و به آرومی میگه: اتاق تو اونه دیگه. تینا دستشو دور گردن راج حلقه می کنه و میگه: هی مستر نادون؛ اتاق ما کدومه؟ همین موقع صدای پدر راج میاد که داره صداش می کنه و راج از خدا خواسته از تینا جدا میشه و میگه: باباست.. باید برم. راج میاد تو اتاق تینا و پوجا که الان فقط پوجا توشه ؛ و در حالیکه داره در رو قفل می کنه میگه: اون ساندویچ ها رو هم بدین به تینا وگرنه همه خونه رو رو سرش می ذاره. پوجا که می بینه راج در رو قفل می کنه میگه: راج! چیکار داری می کنی؟ راج میاد نزدیک پوجا می شینه و میگه: تو کی ازدواج می کنی؟..... تو کی ازدواج می کنی پوجا؟ 3 ما گذشته. هنوز هیچ پسری پیدا نکردی؟
پوجا می خواد بره که راج بازوشو می گیره و میگه: ما تصمیم گرفته بودیم که همزمان ازدواج کنیم. بخاطر عشقت با یه نفر دیگه ازدواج می کنی؟ من به قولم عمل کردم. حالا نوبت توا. پوجا می خواد از دست راج فرار کنه و میگه: پلیز راج! اما راج با عصبانیت ؛ بازوی پوجا رو محکمتر می گیره و میگه:
هی ! گول این راج خوشحال و خندان رو نخور پوجا! هم این خنده دروغیه هم این بازی . فردا فقط نامزدی منه . یه انگشتر نمی تونه منو پابند کنه. دیگه بیشتر از این امتحانم نکن پوجا. من هم نامزدی رو می شکنم هم دل تینا رو. من تینا رو توی جشن عروسی ول می کنم و مسئول همه اینا تو خواهی بود. من به سر تو قسم خوردم پوجا. من فقط روزی ازدواج می کنم که تو با یه نفر دیگه ازدواج کنی. فقط اون روز... همین موقع تینا در اتاق رو می زنه : پوجا!!!! پوجا می خواد بره در رو باز کنه که راج دستشو می گیره و میگه:
به عروسی فقط 15 روز مونده. فقط 15 روز. راج دست پوجا رو ول می کنه و پوجا سریعا" در رو باز می کنه. تینا بسرعت میگه: پوجا این همه وقته من دارم... که با دیدن راج با ناراحتی و تعجب میگه: راج! اینجا چه خبره؟
راج: پوجا! به تینا بگیم؟.... ها فکر می کنم باید بگیم. بعد میره بسمت تینا و میگه: هی تینا! بعد در حالیکه یه جعبه کادو شده رو از جیبش در میاره میگه: این مال توا. فقط می خواستم اول به پوجا نشونش بدم. اون گفت که تو خوشت میاد تینا در حالیکه یه نفس راحت می کشه میره بغل راج و میگه: دوست دارم راج و راج در حالیکه داره به پوجا نگاه می کنه میگه: منم دوست دارم
روز نامزدی راج و تیناست. پوجا داره پذیرایی می کنه که یکی از خدمتکارا واسش یه نامه میاره. توی نامه یه جمله شعر نوشته شده. پوجا تعجب می کنه. به راج نگاه می کنه و فکر می کنه نامه از طرف اونه. تینا میاد و مراسم نامزدی شروع میشه و راج و تینا حلقه دست هم می کنن. پوجا با خوشحالی میاد و به تینا تبریک میگه و شیرینی می ذاره تو دهنش و میره که به راج هم شیرینی بده که خشکش می زنه. راج دست پوجا رو بسمت دهنش می بره و میگه : از دست یه نفر دیگه خوردن ؛ مزه دیگه ای داره.
پوجا با ناراحتی ظرف شیرینی رو بدست یه نفر دیگه می ده و میاد یه کناری که دوباره خدمتکار براش نامه میاره که توش نوشته: اونی که رویاشو می بینی ؛ یه وقت من نیستم؟ پوجا با ناراحتی نامه رو می اندازه و با چشاش دنبال راج می گرده که یهو برقا قطع میشه و یه پسر میاد و همون 2 بیت شعری رو که تو نامه واسه پوجا نوشته شده بود رو با آهنگ می خونه. پوجا داره با تعجب نگاهش می کنه که راج از پشت سرش رد میشه و میگه: روهان...روهان ورما. دوست منه.
پدر و مادر روهان هم به مراسم اومدن و پدر راج اونا رو با پدر و مادر پوجا آشنا می کنه. تو خنده و شوخی پدر پوجا از مامان روهان تعریف میکنه و وقتی بقیه شاکی میشن میگه: خب اگه من از خانم ایشون تعریف می کنم؛ پسر اینا هم واسه دختر ما آواز می خونه پدر روهان با تعجب میگه: روهان آواز می خونه؟؟؟!!! روی پله ها روهان و پوجا همدیگه رو می بینن. روهان: سلام؛ از نامه های من که ناراحت نشدین؟ قبل از اینکه پوجا حرفی بزنه ؛ راج میاد و میگه: هیییییییییییی شما ها با هم آشنا شدین.
پوجا این روهانه. روهان ورما ؛ این روهان حرفشو قطع می کنه و میگه: کار کم و حرف زیاد می زنم. راج: و روهان تو هم که پوجا رو می شناسی. روهان: سلام پوجا پوجا: سلام روهان: شنیدم اومدین شهر ما که هنر بخونین راج: هی پوجا؛ از روهان دوری کن؛ اون به دل دزدیدن علاقه داره. و روهان تو هم از پوجا دوری کن؛ اون به شکستن دل علاقه داره. راج میره و روهان میگه: و شاید من علاقه دارم دلم بشکنه و دستشو بسمت پوجا دراز می کنه و میگه: دوست؟ پوجا: من به این سرعت با کسی دوست نمیشم. بهر حال بازم می بینمت. بای و بعد از رفتن پوجا؛ روهان میگه: دوست که باید بشی پوجا. امروز نشد؛ فردا. فردا صبحش همه سر میز صبحونه اند که راج میگه: اوه خدایا امروز خیلی دیرم شده. مادرش میگه: 15 روز به عروسیت مونده و تو می خوای بری اداره؟ راج در حالیکه به پوجا نگاه می کنه میگه: چیکار کنم مادر؟قبل از ازدواج چندین موضوع هست که باید تکلیفشون روشن بشه. راج داره میره که می بینه روهان داره میاد . راج به روهان میگه: تو اینجا؟ تو اصلا" وقت رو از دست نمیدی . روهان: بزرگترا میگن واسه کار خیر نباید تاخیر کرد. اون هست؟ راج: آره اون هست و بقیه هم باهاشن روهان: او لعنتی! راج: موفق باشی روهان: واقعا" بهش احتیاج دارم( موفقیت) ؛ بردن دل دختری مثل پوجا اینقدرا هم آسون نیست راج با خنده میگه: اینو بهتر از من کی می دونه؟ روهان: ها؟ راج: هیچی. میبینمت. بای روهان میاد سر میز صبحونه و به همه سلام می کنه. تینا: چیه ؟ صبح به این زودی؟ کار مهمی داشتی؟ خلاصه همه متوجه موضوع میشن و به بهانه ای میز صبحونه رو ترک می کنن و فقط تینا و پوجا و پدر راج و روهان هستن.
تینا: راستشو بگو روهان. راج که اینجا نیست. پس تو اینجا؟؟؟؟ روهان با دستپاچگی میگه: من همین طوری از اینجا می گذشتم. فکر کردم به شما هم سلامی بکنم. تینا: سلام. حالا؟ پوجا: تینا! توهم... روهان ازش ناراحت نشو . این همین طوریه. تو چیزی می خوری؟ چای؟ روهان: آره الان نیاز دارم پدر راج میگه: ها منم چای می خورم بقیه از اون طرف اشاره می کنن به تینا و تینا به پدر راج میگه: خب عمو؛ بریم پدر راج: بذار چای بخورم تینا: من براتون چای درست می کنم ؛ بریم دیگه. خلاصه به هر زحمتی که هست روهان از شر مزاحم ها خلاص میشه. پوجا: من می دونم تو واسه چی اینجا اومدی؛ اما من نمی خوام تو دچار سوء تفاهم بشی . روهان تو خیلی پسر خوبی هستی و من مطمئنم که تو هر دختری رو خوشبخت می کنی. ولی من هنوز آماده نیستم. من آماده ازدواج نیستم. روهان با مهربونی میگه :
کی بهت گفته که من آماده ام؟ ها؟ تو چی فکر می کنی پوجا؟ که من برای هر دختری؛ تو عروسی آواز می خونم؟ می دونی پوجا ؛ من به ازدواج سنتی اصلا" اعتقاد ندارم. عکس تو رو من همینطور اتفاقی دیدم. نمی دونم چرا تا عکس رو دیدم حس کردم که باید با این دختر ملاقات کنم. اما شنیدم که تو آماده ملاقات نیستی. گفتم اشکال نداره ؛ همه چیزو فراموش کردم که ناگهان دیروز تو اومدی روبروم. وقتی دیدمت احساس کردم که به یک دوست احتیاج داری. برای همین من اومدم اینجا فقط برای شناختن تو. هیچ قولی در میون نیست ؛ هیچ حرفی هم نمی زنم. فقط دوستی. حداقلش اینه که تو یه دوست خوب پیدا می کنی. بعد دستشو به سمت پوجا دراز می کنه و میگه: با من دوست میشی؟ پوجا مردده. روهان میگه: دوست شو؛ دوستام میگن من دوست خوبیم پوجا بهش دست میده.
روهان میگه: بذار هشدار بدم پوجا. وقتی دخترا با من دوست میشن ؛ دوستی اونا اکثرا" تبدیل به عشق میشه. پوجا با خنده دستشو از دست اون در میاره و میگه: چای! روهان: اینجا؟ یا بریم بیرون؟ پوجا: روهان؟؟؟!! راج تومحل کارشه که تلفن زنگ می زنه. گوشی رو برمیداره و میگه: راج تینا: می دونم تو راجی . لازم به گفتن نبود. چیکار می کنی؟ بمن فکر میکنی؟
راج: ها ؛ تو اداره چه کار دیگه ای می تونم بکنم؟ تینا: دروغ میگی . راج: نه حقیقته؛ من اینجا کار می کنم تینا: دروغت از راستت خیلی بهتره راج: اوکی! حالا دیگه مزاحمم نشو؛ خیلی کار دارم . تینا با ناراحتی میگه: 10 روز به ازدواجمون مونده و تو فقط به کار فکر می کنی؟ راج طوری که انگار داره با خودش حرف می زنه میگه: 10 روز؟ هنوز خیلی کارا مونده. تینا: هییییییییییییییییییی! خیلی کار کردی؛ حالا منو ببر گردش. من حوصلم تو خونه سر رفته. راج: شب می ریم. الان چرا با پوجا نمی ری خرید کنی؟ تینا: پوجا نیست. رفت بیرون. پس فکر کردی چرا یه دفه بهت زنگ زدم؟ راج: بیرون رفته؟ کجا؟ تینا: رفتن با روهان سینما راج: با روهان؟ تینا: ها. اون خیلی خوبه. من مطمئنم که بین اون دو تا حتما" یه چیزی بوجود میاد. شروع هم شده. راج با یه خنده تصنعی میگه: آره؛ ولی اونا کجا رفتن؟ تینا: من چه می دونم؟ هی مستر امریکا؛ رک و راست بگو منو گردش می بری یا نه؟ راج: هی میس یونیورس ؛ من تا 10 دقیقه دیگه می رسم. حاضر باش.
تینا و راج توی صف سینما هستن. تینا میگه: اوه خدای من ؛ تا شروع فیلم فقط 3 دقیقه مونده. اول افیلمو دلم نمی خواد از دست بدم. راج در حالیکه داره دنبال پوجا می گرده میگه : نگران نباش؛ بعدی نوبت ماست. بعدش راحت بشین فیلم بیین. تینا با اضطراب میگه: اوه صف ذرت چقدر طولانیه راج: تصمیم با توا. اول فیلم یا ذرت؟ فکر کن تینا یه لبخند گول زننده می زنه و راج میگه: اوکی اوکی؛ تو برو اول فیلمو ببین ؛ من ذرت می خرم میام. تینا میگه: اوه راج تو خیلی نازی... و میره داخل سالن. راج همونطور که داره اطراف رو دنبال پوجا می گرده میره بطرف صف ذرت و میگه: 2 تا ذرت لطفا" یهو صدای روهان میاد که میگه : 4 تاش کن
راج با تعجب میگه: هی شماها کجا بودین؟ روهان: چی بگم راج. داشتم لندن رو به پوجا نشون می دادم اما چه نشون دادنی؟ اون تمام لندن رو قبلا" دیده بود. واسه همین فکر کردیم بریم فیلم ببینیم. حداقل اینو قبلا" ندیده. پوجا: تینا کجاست؟ راج: اون رفته داخل؛ نمی خواست اول فیلم رو از دست بده. روهان: فیلم شروع شده؟ پس ما اینجا چی کار می کنیم؟ بریم بریم تو. راج تو خیلی حرف می زنی . تو سالن: تینا: سلام پوجا پوجا: سلام تینا: شما اینجا چیکار می کنین؟ روهان : اومدیم کریکت بازی کنیم تینا بسرعت میگه: مهم نیست؛ فیلم داره شروع میشه. توی فیلم یه صحنه ترسناک هست که پوجا با دیدن اون صحنه می ترسه و بازوی راج رو فشار میده؛
اما زود می فهمه چیکار کرده و بازوشو ول می کنه.
شب شده و همه دور هم جمع شدن. یمو مادر پوجا به روهان میگه: وای پسرم؛ این زخم رو دستت چیه ؟ روهان : چی بگم؟ ببینین دستمو. بببینین پوجا: روهان!!! روهان: نه ببینین ببینین ؛ رد این ناخن ها رو ببینین؛ ببینین دختر شما چی به روز دست من آورد تینا: واسه همینه که من موقع دیدن فیلم ترسناک کنار پوجا نمی شینم. تو هواپیما که نپرسین چی کار می کنه مادر: وقتی کوچیک بود ناخناشو کوتاه می کردم؛ اما الان که بزرگ شده حرف کسی رو گوش نمی ده. پوجا با ناراحتی میره بازوی باباشو می گیره و میگه: بابا ببینین اینا همه منو مسخره می کنن ؛ شما یه چیزی بگو
بابا: اوووووووووووووووووی؛ منم ناخن کشیدی روهان: خوب شد فیلم 5/1 ساعته بود. اگه مثل فیلمای هندی بود که دست من بای بای پوجا با ناراحتی میگه: بخندین بخندین ؛ امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه و با حالت قهر ژاکتش رو می اندازه و اونجا رو ترک می کنه. مادر پوجا میگه: حالا یکی بره راضیش کنه راج: خاله ؛ من میرم روهان میاد پیش راج و میگه: راج ؛من میرم. راج: حتما" روهان میره تا پوجا رو راضی کنه. پوجا رو تختش دراز کشیده که روهان در می زنه و میاد داخل و میگه:
یه نفر گفته که تو دوستی ؛ متاسفم یا ممنونم نباید گفت. اما من بازم اومدم تا معذرت خواهی کنم. پوجا: تو دوستی کاری هم نباید کرد که معذرت خواهی لازم بشه. روهان: تو راس میگی. اما چیکار کنم؟ وقتی رو مود خنده و شوخی هستم حد خودمو فراموش می کنم. آیا این بارم من از حدمو فراموش کردم؟ پوجا لبخندی می زنه و پا میشه و میگه: روهان! از دست تو کسی ناراحت هم نمی تونه بمونه روهان: به این خاطر که من خیلی شیرین و دوست داشتنیم. پوجا: خیلی خوب آقای دوست داشتنی ؛ دیگه خیلی دیر وقته . شب بخیر.
روهان: شب بخیر؟ یعنی که برو بیرون. اوکی اوکی میرم. بای. پوجا: بای روهان: شب بخیر پوجا: شب بخیر روهان هنوز بیرون نرفته دوباره در اتاق رو می زنه و میگه: عصبانیتت بر طرف شد؟ پوجا: ها روهان روهان دوباره در می زنه و میگه: فقط می خواستم چک کنم. و بعد دوباره در رو می زنه و میگه: پس ما هنوزم دوستیم ها؟ پوجا بدون اینکه بطرف اون برگرده میگه: بله روهان دوباره در می زنه و میگه: یعنی ما فردا هم رو می بینیم. پوجا: بله روهان روهان: خوبه روهان دوباره در می زنه و میگه: با من ازدواج می کنی؟ پوجا: چی؟؟؟!! روهان: تو جواب همه سوالا رو با بله دادی؛ فکر کردم سعیمو بکنم. پوجا: روهان؟ روهان: معنی این هاا یا نه؟ پوجا به روهان نگاه خنده داری می کنه و روهان میگه: شاید معنیش نه باشه. اوکی. بای پوجا در حالیکه داره بسمت تختش میره میگه: بای............ که دوباره صدای در میاد. پوجا به خیال اینکه بازم روهان پشت دره میگه: روهان؟؟؟!!!! که یهو چشمش به راج می افته. راج : راج
و میاد بسمت پوجا و در حالیکه داره ژاکتشو بهش میده؛ طوری که انگار داره اسمشو به پوجا یاد آوری می کنه دوباره میگه: راج.
پوجا و تینا رفتن واسه خرید. تینا تو فکره که پوجا متوجه میشه و میگه : تینا؟ کجا گم شدی؟ تینا: پوجا داشتم فکر می کردم که زندگی جدیدی رو دارم آغاز می کنم. اما این آغاز با یه دروغ شروع شده و من می خوام قبل از شروع زندگی جدیدمون؛ همه چیز رو به راج بگم و بگم که اون نامه ها رو من ننوشتم. پوجا: تینا! الان دیگه چه فایده ای داره به گذشته ها فکر کنی؟ مهم اینه که تو راج رو دوست داری و داری باهاش ازدواج می کنی. بقیش دیگه حرف مفته.
تینا: ولی پوجا پوجا: چی ولی ملی؛ تو خودت همیشه میگی اگه با خاطرات گذشتت زندگی کنی ؛ خاطرات جدید بدست نمیاری. پس موضوع های قدیمی رو فراموش کن. بیا بریم. از اون طرف روهان هم می خواد واسه پوجا یه هدیه بخره. اون یه لباس برمی داره و میگه: هی راج ! اینو ببین. تو فکر می کنی پوجا از این خوشش بیاد؟
راج: ممممممممممممم نه؛ پوجا هیچوقت این رنگی نمی پوشه. روهان: پس پوجا از چه رنگی خوشش میاد؟ پوجا: سبز؛ راج رنگ سبز رو خیلی دوست داره تینا: جدی؟ بگو پوجا راج دیگه از چه چیزایی خوشش میاد؟ اولا تمام روز رو راج راج می کردی؛ این روزا اسمشم نمیاری. راج: اون از چیزای کوچیک خوشش میاد. ذرت بو داده؛ کتاب ؛ .. پوجا: گوبی کی پراته راج: آهنگهای فیلمهای هندی قدیمی.. پوجا: راج یه پسر کاملا" متفاوته راج: پوجا یه دختر کاملا" متفاوته. تینا: تو هیچوقت عاشق راج نشدی؟ پوجا با حالتی غمگین و متفکر جواب می ده: شدم؛ اما تو اونو از من دزدیدی
تینا یهو جا می خوره که پوجا می زنه زیر خنده و میگه: شوخی کردم. تینا با عصبانیت داد می زنه: پوجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه خرید هر چهار تا تموم میشه و به هم می رسن. روهان: خب خرید کردین؟ بیاین حساب کنیم (پولشو) راج و پوجا دارن کتابا رو نگاه می کنن که راج یه lovestory می بینه و میده به پوجا.
روهان یهو کتاب رو از پوجا می قاپه و میگه: هی! Lovestory ؟ می تونم برات بخرمش؟ پوجا: نه ممنونم. من خودم یه lovestory دارم و ضمنا" lovestory باید فقط یه دونه باشه. تینا میاد و پوجا رو می بره و روهان تنها می مونه و به خودش میگه : اما من یه دونه lovestory هم ندارم. خب پیدا کردم. همه تو حیاط جمع شدن و دارن عکس می گیرن که روهان سر می رسه و میگه : دارین عکس می گیرین و اصلا" به من خبر هم نمی دین. پوجا: روهان حالا فهمیدی ما در مورد تو چی فکر می کنیم؟ روهان: خوبه اقلا" به من فکر می کنی. روهان خودشو تو عکس قاطی می کنه که موبایل راج زنگ می زنه و راج می ره از عکس بیرون.
تینا با دیدن رفتن راج میگه: من اینجا چی کار می کنم؟ روهان: آره ه ه ه تینا پا میشه و میره. پوجا: تینا تو کجا میری؟ روهان میاد کنار پوجا می شینه و میگه: ازدواج که نکردیم ؛ اقلا" یه عکس بگیریم. من به مردم میگم که تمام سعیم رو برای ازدواج کردم ؛ ولی دختره قبول نکرد.
اونطرف تر مادر پوجا به راج میگه: راج پسرم؛ من این پسر رو برای پوجا خیلی می پسندم. فقط تو می تونی اونو راضی کنی. باهاش حرف بزن.
راج: بله مادر که میره تینا به راج میگه: چقدر بهم میان. من که فکر می کنم پوجا به روهان "بله" بگه. تو چی فکر می کنی؟ راج: منم منتظر "بله" اونم. و بعد از اونا رو برمیگردونه و دوباره میگه: منم منتظر "بله" اونم.
پوجا میاد پیش راج و میگه: تو منو کار داشتی؟ راج با خونسردی جواب میده: سلام پوجا. چیپس؟ پوجا با سر جواب منفی میده. راج با خونسردی ادامه میده: پوجا من می خوام در مورد یه موضوع مهم باهات صحبت کنم. مامانت این مسئولیت رو به عهده من گذاشته. اون از روهان خیلی خوشش اومده و فکر می کنه که من تنها کسی هستم که می تونه در مورد روهان با تو حرف بزنه. فقط منم که می تونم تو رو برای ازدواج با روهان راضی کنم. خب نظرت چیه؟
پوجا : بس کن راج راج : من شوخی نمی کنم پوجا. من باید به مامانت جواب بدم. چی بهش بگم؟ پوجا: من به این زودی برای ازدواج با هیچ کس نمی تونم "بله" بگم. راج: چرا؟ تو کشور ما این همه مردم سنتی ازدواج می کنن. مامان باباهای ما هم همینطوری ازدواج کردن. اونا که قبل از ازدواج اصلا" هم دیگه رو ملاقات هم نکرده بودن. تو که تازه روهان رو می شناسی و تا جایی که من می بینم؛ پسندش هم کردی؟ ها ولی اگه عاشق یه نفر دیگه هستی؛ اون موضوش فرق می کنه. بعد به پوجا نزدیک میشه و میگه: آیا تو عاشق یه نفر دیگه ای پوجا؟ بگو پوجا ؛ آیا تو عاشق یه نفر دیگه ای؟ پوجا با حالتی شبیه گریه میگه: بس کن؛ بس کن راج. راج : همین حرفو من دارم سعی می کنم بهت بفهمونم پوجا؛ که بس کن. بس کن دیگه؛ تو واقعا" خیلی علاقه داری با دل آدما بازی کنی پوجا؟ اول من بعد تینا بعد روهان و حالا نوبت پدر مادرته تو چند تا دل می خوای بشکنی پوجا؟ با چند تا دل می خوای بازی کنی؟
پوجا: چیزی که تو اونو بازی می دونی ممکنه حقیقت باشه راج: پس این دروغ رو تو به حقیقت تبدیل کن پوجا. تو برای ازدواج با روهان "بله" بگو... بعد میاد نزدیک پوجا و میگه : تو هیچوقت نمی تونی ازدواج با روان رو قبول کنی؛ تو منو خیلی دوست داری پوجا. تو هیچوقت نمی تونی مال یه نفر دیگه بشی.تو منو خیلی دوست داری پوجا.
پوجا از راج دور میشه و میگه: خیلی حرف زدی راج؛ خیلی؛ ساکت شو
راج: حالا فقط وقتی ساکت میشم که تو برای ازدواج با روهان " بله" بگی. فقط اون موقست که ساکت میشم. به عروسی من و تینا درست 7 روز مونده. حالا خوب گوش کن. وقت قربانی دادن تو هم اوده پوجا. اگه فردا تو به روهان جواب مثبت ندی؛ من جلوی همه میگم که دوست دارم. فردا هیچ کس نمی تونه جلوی منو بگیره پوجا. فردا سعی هم نکن که جلومو بگیری.
بعد پوجا رو هول میده و میگه: حالا می تونی بری.
فردا تو خونه راج اینا جشنه و راج با آهنگایی که می خونه چندین بار به پوجا هشدار میده. فردای اون روز همه سر میز صبحونه نشستن و دارن در مورد مهمونی دیشب حرف می زنن که پوجا سر می رسه و میگه: مامان؛ من حاضرم با روهان ازدواج کنم.
خانواده تصمیم می گیرن که عروسی تینا و راج و عروسی پوجا و روهان تو یه روز برگزار بشه. تینا با خوشحالی به پوجا میگه: پوجا؛ عروسی ما تو یه روزه. من الان میرم به روهان زنگ می زنم.
مادر پوجا به راج میگه: پسرم من می دونم که پوجا بخاطر تو قبول کرده. تو اونو برای ازدواج راضی کردی. تو واقعا" پسر خوب منی.
مادر میره و راج به پوجا میگه: تبریک می گم پوجا. خاله درست می گفت. تو بخاطر من قبول کردی. نه؟ ما هر دو تو یه روز ازدواج می کنیم. چه موضوعی می تونه از این خوشحال کننده تر باشه. روهان تو رو خیلی خوشبخت می کنه. پسری بهتر از اون کجا می تونستی پیدا کنی؟ کی بیشتر از اون می تونه تو رو دوست داشته باشه.
همین موقع تینا سر می رسه و با دیدن اشکای پوجا میگه: هی مستر امریکا؛ چرا دوست منو گریه انداختی ؟
بعد که می بینه راج هم داره گریه می کنه میگه: تو هم؟ این اشک خوشحالی توی چشای من نمیاد. من چرا از این چیزا گریم نمی گیره؟ این عادلانه نیست.
پوجا میره تو بغل تینا و ....
و بالاخره پوجا و روهان هم نامزد می کنن.
موفق و سربلند باشید.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 2:30 توسط مینا |
|
|
سلام دوستان. امیدوارم حال همه تون خوب باشه و از نظرات خوبتون هم ممنونم مخصوصا" از غزل جان؛ آقا حمید؛ آدین جان و فریده جان. امروز من بخاطر قبول شدنم خیلی خوشحالم و اومدم تا با انرژی ؛ سومین و آخرین قسمت کانک رو بنویسم. تو آپ بعدی هم می ریم سراغ "موج سه دوستی کروگی" وبعدشم " فنا " .چطوره؟ فردای اون شب؛ سم مایا رو می بره یه جایی. مایا میگه: پدر اینجا خونه کیه؟ سم: اون کومل جیت هست... امروز تولدشه؛ فکر کردم واسه شام دعوتش کنم. اگه تو باهام باشی منو جدی تر می گیره! مایا: کومل جیت؟ سم در حالیکه داره به ذهنش فشار میاره میگه: ها... اون مادر....اسمش چیه؟ها! دیو دیو .مادر دیو مایا از شنیدن اسم دیو جا می خوره که سم زنگ رو می زنه. وارد خونه میشن و سم تولد کول رو تبریک میگه : مبارکه مبارکه خب بگو چند سالت شد؟ کومل: خوشگلی سن نداره!
مایا و ریا از صمیمیت اونا انگار زیاد خوشحال نیستن و مایا یه سرفه میکنه که اونا رو متوجه کنه. سم فوری به خودش میاد و میگه: خب بریم سراغ اصل مطلب. می خوام امشب واسه تو یه پارتی بگیرم. کومل: نه نه سم؛ به پارتی های تو اعتمادی نیست؛ دخترای بدلباس میان می رقصن سم: خب تو هم همینطوری بیا! کومل: خفه شو! سم: شوخی کردم قط یه مهمونی خانوادگیه .... کومل راضی نمیشه و سم و ریا میرن تا راضیش کنن. مایا تنها میشه که چشمش می افته به عکسای ریا و دیو. یکی از عکسا رو بر میداره .
ریا میاد پیشش و میگه: عکس عروسیمونه بعد عکس رو از مایا میگیره و در حالیکه داره با حسرت نگاهش میکنه میگه: خیلی مشروب خورده بودیم. می دونی اینجا دیو چی می گفت؟ میگفت :عهد بستی؛ حالا اگه به عهدت وفا نکنی می کشمت.
بعد یه عکس دیگه بر می داره و میگه: این عکس مورد علاقه منه. وقتی آرجون بدنیا اومده بود. دیو رو اینقدر خوشحال؛ من هیچ وقت ندیدم. همین موقع دیو از بالای پله ها صدا می زنه: ریا! من دارم میرم ؛ منو...که چشمش به مایا می افته که پائین پله ها ایستاده. ریا: هی دیو! ببین کی اینجاست مایا: سلام
دیو که جا خورده میگه: سلام
همین موقع سم با سر و صدا سر می رسه و میگه:اوکی! همه قرارها گذاشته شد ؛ ساعت 7 خونه ما . بعد به دیو نگاه می کنه و میگه: سلام؛ تو هم دعوتی؛ اما اگه سرت شلوغه ما درک می کنیم. کومل: سم! سم:شوخی کردم عزیزم. خدافظ بعد سم در حالیکه داره بسمت در خروجی می ره به مایا میگه: تو مثل اینکه کاملا" اینجا مقیم شدی. بریم؟
سم و مایا میرن به طرف در خروجی که ریا میگه: مایا! دیو رو به من پس بده واسه یه لحظه همه؛ و بیشتر از همه مایا مبهوت می مونن . که ریا دوباره در حالیکه به دست مایا اشاره می کنه میگه: عکس مایا!
بعد سم که حسابی جا خورده بود می خنده و مایا عکسو می بره می ده به ریا و میگه: ببخشید ریا با خنده میگه: اشکال نداره .
مایا خدافظی می کنه و در حال رفتن یه نیم نگاه به بالای پله ها و به دیو می ندازه و میره بیرون. سم نگاهی متفکرانه به دیو می کنه؛ انگار ته دلش احساس می کنه یه خبرایی هست.
شب میشه و همه توی خونه سم و سر میز شام هستند. سم: خانمها آقایان توجه. می خوام یه چیزی رو اعلام کنم. من دارم ازدواج می کنم. طفلی ریشی نوشدنی می پره تو گلوش. سم بی اعتنا به ریشی ادامه می ده: با کومل این دفعه این دیوه که دچار مشکل میشه.
کومل:چی؟؟؟؟!!!!! سم می خنده و در حالیکه داره به دیو اشاره می کنه میگه: فقط همین قیافه رو می خواستم ببینم
کومل: سم! چی میگی؟ سم: فقط داشتم شوخی می کردم. می دونی ! در مورد شوخ طبعی این پسرت باید یه کاری بکنی.بخند پسرم بخند. بخندی نمی میری؛ اگه هم مردی در حال خنده بمیر. یه دختر میاد پیش سم و در مورد منوی غذاها باهاش صحبت می کنه. سم می خواد با دختره دوست بشه و میگه: تو خودتم تو منو هستی؟ دختره میگه: نه اما مادر بزرگم هست!!! همه می خندن و کومل میگه: آخر یه نفر پیدا شد که بتونه تو رو ساکت کنه بعد در حالیکه به ریشی نگاه می کنه میگه: به من بگو ریشی این همیشه این طوری بوده یا تازه اینجوری شده؟ ریشی: نه این الان شیر شده؛ ولی پیش مامان موش بود سم: ریشی مواظب رفتارت باش؛ مامان این خیلی سخت گیر بود. بهم می گفت: می تونی نگاه کنی ؛ اما دست نزن ؛ این روزا وقت نگاه کردن نیست ؛ پس ... سم: شما خیلی بدین ریشی: مام؛ واقعا" امیدوارم که اینا رو نشنوی سم: مامان تو و قوانینش ریا: بحث قوانین نیست آقای تلواربحث حده . توازدواج لغزش کردن خیلی آسونه اما اینکه خودتو کنترل کنی؛ خیلی مشکل. من شخصا" احساس می کنم که هر پیوندی باید یه حدی داشته باشه. کومل: من عقیده دارم که حدود هر چی بیشتر باشن؛ ترس از شکستنشون هم همون اندازه بیشتره. ریا: خب... من کاملا" با شما موافق نیستم مام ؛ مایا تو بگو؛ تو چی فکر می کنی؟ اما قبل از اینکه مایا جوابی بده ریشی میگه: مایا اصلا" لازم نیست حدی تعیین کنه؛ چونکه شوهرش بی اندازه دوسش داره
اعصاب دیو خورد میشه( به درک) سم: تعریف؛ تعریف.. مرد فقط در 2 حالت تعریف می کنه: یا داره دروغ میگه یا داره یه چیزی رو پنهان می کنه. ریا: واقعا"؟ ولی این روزا دیو از من خیلی تعریف می کنه ؛ یعنی لازمه که من بترسم؟ دیو: راستش... ها لازمه ریا... ریا یکه می خوره. مایا هم همینطور. همه برمیگردن بطرف دیو و اون ادامه میده:
اینجا همه خیلی حرف می زنن؛ از پیوندها حرف می زنن؛ اما پیوند با حرف بوجود نمیاد با احساس بوجود میاد. واقعیت اینه که کسی نمی دونه که چرا کسی تو پیوندهاش خطا می کنه؛ چرا بیرون از مرز پیوندها عاشق میشه؟ هیچ کس نمی دونه. منم نمی دونم که چرا این اتفاق برای من افتاد؟ ولی هست. ریا من عاشق یه نفر دیگه شدم. عاشق شدم. متاسفم ریا ولی این حقیقته.
همه ساکتند و نمی دونن چه عکس العملی نشون بدن. ریا بیشتر از همه و سم نوی رفتار و صحبتهای دیو متفکر شده. دیو ادامه می ده: اون دختری که من عاشقش شدم الان همینجاست. دقیقا" همین جا. مایا ترسیده؛ و دیو ادامه می ده: اون مایاست یهو مایا با ترس و ریشی با عصبانیت بر می گردن بطرف دیو
هیچ کس هیچی نمیگه. دیو نگاه می کنه به سم که داره خیلی جدی و متفکرانه نگاهش می کنه و میگه: چی شد آقای تلوار؟ حس شوخ طبعی!! من فقط داشتم شوخی می کردم. ها؟؟؟
و می زنه زیر خنده. همه یه نفس راحت می کشن و از اون جو سنگین خارج می شن بغیر از سم. ریا: دیو! واقعا" با نمک نبود؛ می خواستم بکشمت و یه چیزی پرت می کنه طرف دیو. دیو: نبود؟ ریشی: تو چرا می زنی؟ من می خواستم بزنمش. و رو به دیو ادامه می ده: تو یه کم دیوونه ای در حالیکه همه دارن با خیال راحت می خندن سم با نگاهی نافذ به دیو میگه: جک خوبی بود؛ جک خوبی بود
و دیوحالتی رو توی چشمای سم می بینه که با سم شوخ طبع همیشگی کاملا" متفاوته.
فردای اون روز مایا با دیو دعوا میکنه و میگه: تو دیشب چت شده بود؟ چی می گفتی؟ هر چی دلت خواست گفتی؟ اصلا" فکر منو نکردی؟ حالا جواب سوالای ریشی رو کی می ده؟ دیو: تو بده. حقیقت رو بهش بگو. واسه من اهمیتی نداره. مایا: راستشو بگم؟ها؟ بعدش؟ بعدش چی دیو؟ خونمو ترک کنم؟ بیام پیش تو؟ تو می تونی ریا رو ول کنی؟ پسرتو؟ بگو.
دیو با حالتی عصبی میگه: نه؛ فکر نمی کنم مایا: من که اینطوری فکر می کنم مایا قهر می کنه و می خواد بره که دیو نگهش می داره وبغلش می کنه و...
که تو این حالت؛ کومل و سم اونا رو می بینن. کومل و سم میان جلو. دیو و مایا از خجالت سرشون رو انداختن پائین. سم با نگاهی پر از کنایه به دیو می گه: تو راست می گفتی دیو؛ بیرون این ایستگاه معلوم نیست چه چیزایی آدم ببینه
دیو از شرم سرش رو بالا نمیاره و سم به مایا میگه: بریم خونه.
توی خونه مایا داره تو آشپزخونه خودشو سرگرم می کنه اما نگاه سنگین سم که روبروش نشسته کلافش می کنه.
سعی میکنه خودشو طبیعی بگیره وسعی میکنه با حرف زدن اوضاع رو عادی کنه و در حالیکه هی الکی این طرف اون طرف می ره میگه: چند روزه تمیز نکردم؛ بابا قهوه می خورین؟ بابا شما چی می خورین؟ قهوه؟ نه! این ریشی هم! هر چیزی رو هر جا می رسه می ذاره؛ وسایل اینجا رو اونجا و مال اونجا رو اینجا می ذاره؛ بابا چای؟ نه شما که چای نمی خورین..منم دیوون
که یهو از بس هل شده وسایل از رو میز می افته و می شکنه. سم پا میشه و میاد روبروش می ایسته. مایا با چشمی اشک آلود نگاهش می کنه و منتظره که سم سرزنشش کنه
اما سم فقط با غصه نگاهش می کنه و چیزی نمی گه و می ره.
دیو هم میاد که به مادرش چیزی بگه.شاید می خواد معذرت خواهی کنه. اما سکوت کومل هم مثل سم از هر چیزی عذاب آور تره و دیو بدون اینکه چیزی بگه می ره.
مایا میاد تو اتاق خواب و میشینه رو تخت. ریشی میگه: دیر شده؟ مایا: ها! خیلی
این ماجرا بیشتر از اونی که مایا فکرشو می کرد عواقب داشت. سم این صدمه رو نمی تونه تحمل کنه و راهی بیمارستان میشه. تو بیمارستان ؛ ریشی و مایا کنار تخت سم نشستن. سم به ریشی میگه: رفیق! پیغامی واسه مامانت داری؟ ریشی لبخند تلخی می زنه و اتاق رو ترک می کنه.
مایا می خواد بره دنبال ریشی که سم صداش می کنه: مایا! و دستشو بسمت مایا دراز می کنه.
مایا دست سم رو می گیره؛ دستشو می بوسه و میگه: می خواستم معذرت خواهی کنم پدر؛ اما معذرت خواهی واسه اشتباهاته؛ سزای خودخواهی چیه پدر؟ سزاش چیه؟ سم: من پدرم دخترم؛ سزا نمی تونم ولی نصیحت می تونم بکنم. ریشی رو ترک کن.تو اونو دوست نداری.این جوری باهاش بمونی اونو از یک عشق یک نفر دیگه دور می کنی. خودت رو هم همینطور؛ با این پیوندهای ناقص کسی خوشبخت نمی شه. اشتباه از تو نیست مایا. عشق و مرگ هر دو مهمون نا خونده هستن. هیچ کس کنترل اونا رو نداره مایا گریه می کنه: پدر! و می ره تو بغل سم.
مایا از اتاق میاد بیرون و می شینه کنار ریشی.
ریشی داره گریه می کنه. ریشی: اون داره ما رو ول میکنه میره مایا؟ اون نمی تونه این کارو بکنه. من نمی خوام پدرمو از دست بدم مایا.
من میاد تو بغل مایا و میگه: خدا رو شکر که تو رو دارم.
کومل رفت پیش سم و همون موقع هم سم......
دیو(راوی): ما می دونستیم که سر ما تا همین جا بود.این آخرین نفسهای عشقمون بود. باید با جمع کردن اینا به پیوندهای قدیممون یه زندگی تازه می دادیم.وقت رفتن به خونه بود. باید به ریشی و ریا تمام واقعیت رو می گفتیم چونکه در سایه دروغ ؛ خوشی بدست نمیاد.و اینو کی بهتر از ما می دونست. کی میدونست؟
شب توی خونه دیو: ریا دو تا قهوه میاره و میشینه پشت میز نزدیک دیو. داره قهوشو هم می زنه که دیو دستشو می گیره .ریا با تعجب نگاهش می کنه و دیو میگه:
ریا!.... توی زندگی من کس دیگه ای هست. ریا: دیگه با مزه نیست دیو: شوخی نمی کنم. 6 ماهه. حالا اون رابطه تموم شده. ریا: مایا دیو: اینکه چرا این اتفاق افتاد؛ جوابی براش ندارم . ولی الان من می خوام به پیوند خودمون 2 تا یه فرصت دوباره بدم. ریا: دوسش داری؟
دیو: چه فرقی داره؟ ریا: واسه من فرق داره دیو با علامت سرش جواب مثبت می ده. ( دلم می خواد خفش کنم) ریا: اگه تو جای من بودی منو می بخشیدی؟ دیو هیچی نمیگه. ریا دوباره میگه: نمی کردی دیو. تو هرگز منو نمی بخشیدی بعد یه کم قهوه می خوره و میگه: تو باید این خونه رو ترک کنی؛ این ازدواج به پایان رسید دیو هیچی نمیگه؛ یعنی حرفی واسه گفتن نداره. ریا از جاش بلند میشه و میره ؛ اما وسط راه بر میگرده و یه سیلی محکم می خوابونه زیر گوش دیو.
خونه ریشی و مایا: مایا ماجرا رو به دیو گفته. اما ریشی به لطافت ریا عکس العمل نشون نمی ده. داد می زنه ؛ وسایل رو می شکونه و مایا هم با گریه ازش میخواد که آروم بگیره.
با عصبانیت میگه: باهاش خوابیدی؟ باهاش خوابیدی؟ بگو مایا. باهاش خوابیدی؟ مایا چیزی نمی گه و دیو از سکوت مایا جوابشو می گیره . ریشی دوباره فریاد می زنه : چطور بود؟ بهت خوش گذشت؟... بعد در حالیکه یه صندلی رو پرت می کنه با نهایت قدرت فریاد می زنه: بگووووووووو موضوع اصلی اینه مایا که گوشه گوشه این خونه رو تو تمیز می کنی ؛ ولی امروز از همه چیز بیشتر تو بهش گند زدی مایا: اینطور حرف نزن ریشی ریشی:پس چی بگم؟ چیکار کنم؟ خوشحالی کنم؟ جشن بگیرم؟ جشن بگیرم که زنم با یه مرد دیگه می خوابه؟ ریشی می شینه و گریه می کنه. مایا میاد پیشش و میگه: ریشی ؛ ریشی ؛ متاسفم.
ریشی صورتشو نزدیک مایا می بره و میگه: چرا با من این کارو کردی مایا؟ من چقدر دوست داشتم.. بیشتر از خودم.بیشتر از هر کسی..ولی بازم برای تو کم بود.ها مایا؟
مایا با گریه میگه: اینطوری نیست ریشی ریشی: پس چه طوریه مایا؟ و یهو از جاش پا میشه و میگه: میدونی؟ صبح که پا می شدم اول از همه به چشمای تو نگاه می کردم. دنبال چهره خودم می گشتم. حالا اون چهره مال اون شده مایا و اینو من نمی تونم تحمل کنم. نمیتونم تحمل کنم.
مایا با حالت التماس میگه: دیگه اون رابطه تموم شده ریشی ریشی بر میگرده بطرف مایا و میگه: حالا این رابطه تمومه مایا
مایا میاد بطرف ریشی و میگه: پس من میرم. ها؟ ریشی: من جلوتو نمی گیرم
دیو داره خونه رو ترک می کنه. میاد پای تخت آرجون که خوابه. آرجون رو می بوسه و میگه: سعی کن ازم متنفر نباشی آرجون. کومل: ریا! دخترم من اومدم یه چیزی بهت بگم. دیو از من نپرسید وقتی پاشو از حدش بیرون گذاشت. تو هم وقتی اونو از خونه بیرون کردی چیزی از من نپرسیدی. اما چشمای نوم از من می پرسن که آیا منم می خوام تنهاش بذارم؟ این از من بر نمیاد ریا. بهمین خاطر اگه تو اعتراضی نداشته باشی؛ من می خوام با تو بمونم. می تونم بمونم؟ ریا میاد تو بغل کومل و بغضش می شکنه....
مایا و دیو هر دو خونه رو ترک کردن. مایا تو ایستگاه نشسته که یاد دیو می افته و بهش زنگ می زنه. مایا: دیو! دیو: مایا؟ مایا: ها! اشتباهی دکمه زده شد. دیو: تو خوبی؟ مایا: هوم. دیو: تو به ریشی...به ریشی .. مایا: ها ! همه چیزو به ریشی گفتم دیو: اون چی گفت؟ مایا: اولش خیلی عصبانی شد.اما من می دونم. با گذر زمان؛ اونم منو می بخشه.
دیو: اون...اون مرد خوبیه مایا: ریا چی؟ دیو: اونم با گذشت زمان می بخشه... بالاخره خونواده خونوادست
مایا که سعی می کنه گریه نکنه میگه: آره؛ خونواده خونوادست بعد دیو الکی میگه: ها ریا دارم میام مایا : ها! منم تو خونه ام. ریشی هم هست. دیو: خوشبخت باشی هر دو با ناراحتی تلفن رو قطع می کنن و دیو میگه: الوداع دیو( راوی): همه پیوندهای ما به همین کلمه ختم شدند. ما دو تا خونه هامونو ترک کردیم اما به هم نگفتیم. اولین بار دیدم که امید دیدار دوباره با این خاموشی بمیره. خلاصه مایا به شهر دیگه ای میره و هر کدوم به تنهایی و بی خبر از هم زندگی می کنن. مایا میره مدرسه و شروع به تدریس می کنه: سلام. صبح بخیر.من از امروز معلم جدیدتون هستم. اسم من هست مایا تل... اسمم مایاست. سه سال می گذره. یه روز مایا داره میره خونه که نزدیک خونش ریشی رو می بینه.
ریشی میاد تو خونه. مایا براش قهوه میاره. ریشی دست مایا رو می گیره و می شینه.
ریشی: می دونی مایا تو این 3 سال خیلی سعی کردم که ازت متنفر بشم. فراموشت کنم. نتونستم.نتونستم مایا. تو خونه رو ترک کردی اما اون خونه تو رو ترک نکرد.تو راس می گفتی. من بچه بودم. نتونستم تو رو درک کنم. امروز بفهمون. بزرگ شدم من. دوباره عاشق شدم. دارم ازدواج می کنم. چیزی نمی گی؟ مایا برمیگرده بطرف ریشی. نوازشش می کنه و میگه: خیلی برات خوشحالم.
ریشی: کترین...اسمش کترینه و من می خوام تو عروسیم تو بهترین دوستم باشی مایا. ها؟ مایا با سر جواب مثبت می ده. ریشی: غیر از تو من کیو دارم؟ تو از خونواده منی. همیشه بودی. همیشه هم هستی. بعد از جیبش عکس سم رو در میاره و میده به مایا و میگه: این مال تو! اون هر جا باشه مایا؛ همراه ماست.
بعد دست می کشه به سر مایا و میگه: همراه توا
ریا: جی! من هنوز آماده نیستم. بعد از سالها مادر بچم شدم. فعلا" با همین یک پیوند من خوشم و.. جی: و دیگه لازم نیست چیزی بگی. من فقط می خواستم بدونی منتظرت می مونم.اوکی؟ همین موقع دیو وارد میشه و میگه: ببخشید. فقط اومده بودم خداحافظی کنم.
جی: ریا آماده شو. من بیرون منتظرت می مونم و موقع رفتن به دیو میگه: امیدوارم در شغل جدیدتون در کانادا موفق باشید. دیو: ممنون جی میره بیرون. دیو: این ..این
ریا: ساعت ترنت کیه؟ دیو: 2 ساعت دیگه هر دو معذب هستن. نمی دونن چی بگن. ریا: آرجون.. دیو: ها! می دونم. الان مامانو دیدم. اون فراموش کرده که من امروز میرم.ریا من حق معذرت خواهی از تو رو از دست دادم.اما حق دعا کردن برای تو رو نمی خوام از دست بدم.
بعد دستشو رو صورت ریا می ذاره و میگه: زندگی خوبی داشته باشی.
ریا : با ما در تماس باش دیو: هستم...هستم...باید برم و میره........ ریا و جی دارن میرن مهمونی. ریا دیر رسیده. جی : ریا خیلی دیر کردی ریا: معذرت می خوام جی جی: نگران نباش. کترین ! کترین: جی! می خوام بکشمت. جشن رو از دست دادی جی: تقصیر من نیست عزیزم. با ریا دعوا کن. ریا: تبریک میگم کترین: ریا! خیلی خوشحالم که بالاخره ملاقاتت کردم. جی همیشه در مورد تو حرف می زنه.
کترین: البته؛ راستی شما همسرمو ملاقات نکردین بعد ریشی رو صدا می زنه و میگه: عزیزم!
بیا بت قدیمی ترین دوست من تو این دنیا ملاقات کن. این هست ... ریشی حرفشو قطع می کنه و میگه: ریا ریا با تعجب میگه: ریشی؟ کترین: عالیه! شما همدیگه رو می شناسین. ریشی: آره عزیزم جی: تبریک میگم. تو مرد خوش شانسی هستی ریشی: ممنون.
کترین: جی باورت نمی شه کی توشهره؛ عزیزم بعدا" می بینمت کترین ؛ جی رو می بره و ریشی و ریا تنها می شن.
ریا با تعجب از ریشی می پرسه: ریشی عروسیه توا؟ پس مایا؟
ریشی: مایا و من 3 سال پیش از هم جدا شدیم. و تو اینجا.... با جی ریا: طلاق من و دیو هم 3 سال پیش انجام شد. ریشی: دیو و مایا این قضیه رو می دونن؟
همین موقع مایا که دور ایستاده بود چشمش می افته به ریا و سریع روشو بر می گردونه و سریع از اونجا دور میشه که ریا پشت سرش میاد و صدا می زنه: مایا!
مایا برمی گرده. ریا میاد جلو و بهش میگه: چیه مایا؟ تو چشم من نمی تونی نگاه کنی؟ نمی تونی با من حرف بزنی؟ چون فکر می کنی که دل منو شکستی؟ خونمو خراب کردی؟ چیزی رو که خودش خراب بود تو چطور می تونستی خراب کنی مایا؟ شاید تو نباید بین فاصله من و دیو می اومدی؟ اما تو چی کار می کردی؟ عشق دیو اینطوریه . از من بپرس؛ من می دونم.
مایا: این قدر دل بزرگی نداشته باش ریا که من بازم کوچیکتر بشم
ریا: نه؛ دل من اونقدر ها هم بزرگ نیست. وقتی دیو در مورد تو بهم گفت؛ من ترکش کردم. و شاید تو اینو نمی دونستی مایا یهو جا می خوره و اشکی که تو چشاش جمع شده بود؛ با شنیدن این جمله ؛ جاری میشه
ریا: چقدر عجیبه؛ عشقی که به خاطرش سرنوشت 2 تا خانواده عوض شده؛ امروز همون عشق بد نصیب اینجا ایستاده. من پیش رفتم؛ ریشی پیش رفت؛ فقط شما دو تا عقب موندین
مایا با لبخند تلخی میگه: شاید همین سزای ماست ریا: سزای به این کوچیکی؟ با دیو زندگی کن؛ اون موقع می فهمی سزا یعنی چی. همین موقع ریشی دوان دوان با یه دسته گل سر می رسه و رو به مایا میگه : اوکی ؛ بخاطر این با 50 تا زن جنگیدم. این رسمه. این گل به دست هر دختری که برسه؛ اون زندگی جدیدی رو شروع می کنه ؛ خوشی های جدیدی بدست میاره و من می خوام که اون دختر تو باشی مایا. سالهاست که دل تو بدنبال مقصدش می گرده و اون مقصد دیوه
ریا: اگه عجله نکنی؛ مقصدت بازم ازت دورتر میشه. دیو داره میره تورنتو. ترنش تا 15 دقیقه دیگه حرکت می کنه. ریشی گل رو میده بدست مایا و میگه: برو مایا. بروعشقتو بدست بیار قبل از اینکه خیلی دیر شه. برو
مایا گریه می کنه و میره تو بغل ریشی ( خیلی رو داره نه؟) و میگه: ممنونم
بعد میره بطرف ریا. یه جور نگاهش می کنه که انگار می خواد ازش اجازه بگیره
و ریا با لبخند این اجازه رو بهش میده.
مایا میره تو ایستگاه قطار و دنبال دیو می گرده. دیو یهو چشمش به مایا می افته. خیلی تعجب می کنه. اون که از مراسم ازدواج ریشی بی خبره یادش می افته که روزی که خونه رو ترک کرد؛ به مایا گفته بود که ریا با گذشت زمان اونو خواهد بخشید و به خیال اینکه مایا هنوز همسر ریشیه؛ سعی می کنه خودشو از اون مخفی کنه .
دیو سریعا" سوار قطار میشه و مایا حیران و سرگردان همچنان بدنبال دیو می گرده
که یهو درست در زمانیکه قطار شروع به حرکت می کنه، مایا دیو رو تو قطار میبینه
وبا نگاهش از اون می خواد که نره؛ اما دیر شده و قطار حرکت می کنه.
مایا ناامید و گریون داره می ره که از پشت سر ؛ یکی میگه: مایا!
مایا بسرعت بر می گرده و دیو رو میبینه که پشت سرش ایستاده. میان بطرف هم. دیو میگه:
برای ایستگاه؛ یه کم لباست زیادی رسمی نیست؟ این ساری! خیلی وقت گذشته از وقتی که اینجا بودیم مایا: من دیگه اینجا زندگی نمی کنم.
دیو: منم با اینکه اینجاهستم انگار که نیستم همین موقع یه نفر از کنار دیو رد میشه و بهش تنه می زنه. دیو عصبانی میشه و فریاد می زنه. مایا: هیچ چیز عوض نشده دیو؛ سر هر چیزی عصبانی میشی. دیو: عصبانیت خودیه؛ نمیره. اون عشقه که همیشه می تونه بره و ترکت کنه مایا : اگه عشق گم شده رو پیدا کنی چیکار می کنی؟
دیو: الان چی می تونم بگم مایا؟ فقط همین که : برگرد؛ برو مایا میاد بطرف دیو. دست به صورتش می کشه و میگه: دیو؛ فقط من می دونم که این 3 سال چطور دووم آوردم. لحظه ای نبود که به یادت نباشم. اما به خودم می گفتم که تو حالت خوبه. با خانوادت خوشی. با فکر کردن به خوشی تو؛ غم خودم یه کم ؛ کم می شد. اما امروز فهمیدم که تو هم به اندازه من تنها بودی. از شنیدن این حرف دیو جا می خوره.
مایا: ها دیو! منم 3 ساله که کاملا" تنهام. کاملا" تنها مثل تو. این اتفاقا چرا افتاد دیو؟ چرا این اتفاقا افتاد؟ ما چرا همو دیدیم؟ چرا جدا شدیم؟ چرا دیو؟ چرا؟ چرا؟ دیو زانو می زنه و میگه: خوشی و غم رو همه تقسیم می کنن. من می خوام با تو سزامو تقسیم کنم. با تو شاید زندگیم کامل نشه اما زنده خواهم بود. آیا تو این زندگی ناقص همراهیم می کنی مایا؟ زود بگو مایا دردم میاد.
مایا فقط گریه می کنه. دیو با حالتی عصبی میگه: جواب بده من تمام روز رو اینجا... می خوای چیکار کنم؟ می خوای تا زانوهام برم پائین؟ مایا: خفه شو؛ فقط خفه شو. درست نمی تونی حرف بزنی؟ دیو: اوکی؛ سلام. ممنون. از دیدنتون خوشحالم. دوست دارم. مایا می شینه و میگه: منم دوست دارم
بعد پا میشن و مایا میگه: خب حالا؟ دیو: حالا چی؟ 15 روز زندان مایا: چرا؟
دیو: آخه واسه واستوندن قطار زنجیر رو کشیدم؛ چرا این ساری احمقانه رو پوشیدی..... ......................... دیو( راوی) : میگن بنیاد ازدواج فقط باید عشق بی انتها باشه ودیگه هیچ . چونکه اگه بنیادش اشتباه باشه؛ پیوند می شکنه ؛ همون اتفاقی که واسه ما افتاد. بعد ازسالها خوشبختی رو پیدا کردیم. مقصد عشق رو پیدا کردیم. ولی اکثرا" به این فکر می کنم که کاش راه رسیدن به این منزل از روی دلهای شکسته نمی گذشت.
واقعا" نظری ندارم. داستان از اساس مشکل داره و آخرش اصلا" آدمو احساساتی نمی کنه و آدم اصلا" واسشون آرزوی خوشبختی نمی کنه. نظر شما چیه؟ کمی در مورد آبیشک باچان : بعضی ها معتقدند که آبیشک با یک قاشق طلایی در دهان بدنیا اومده ( یعنی از بدو تولد خوش شانس بوده) ؛ اما با وجودیکه آبیشک از یک خانواده سرشناس اومده؛ شهرت داخل سینی به اون تعارف نشده ( یعنی به آسونی و بی زحمت مشهور نشده) . او با چنگ و دندان جنگیده تا اینکه امروز به یکی از امید بخش ترین ستاره های بالیوود تبدیل شده. آبیشک در 5 فوریه 1976 بدنیا اومده و با داشتن پدر و مادری چون جایا و آمیتاب باچان؛ بازیگری در خون آبیشک بود. آبیشک از همان ابتدا می دانست که باید روزی بازیگر بزرگی بشه و به همین دلیل قبل از اتمام تحصیلاتش در رشته Business در دانشگاه بوستون؛ به هند برگشت تا در سینما به ستاره بزرگی چون پدر و مادرش تبدیل شود. او کار خود را در سال 2000 با رفیوجی شروع کرد که با وجودیکه اثر برجسته ای بود اما در گیشه فروش زیادی نداشت. آبیشک بعد از رفیوجی به امضای قراردادهای دیگر ادامه داد اما هیچ کدام از آنها کارها فوق العاده نبودند. بعد از یک سلسله شکست؛ آبیشک توسط مخالفینش "اسب سیاه" لقب گرفت. در این زمان حتی در امور شخصی زندگی نیز آبیشک بدشانسی آورد و نامزدی او با کاریشما کاپور در 2002 بهم خورد. اما بالاخره با بازی در "یووا" به کارگردانی مانی راتنام؛ موفقیت به سراغ آبیشک آمد و به خاطر همان فیلم آبیشک جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را دریافت کرد و بعد از آن بود که آبیشک دیگر به عقب باز نگشت و به عنوان یک بازیگر خوب در بالیوود مطرح شد. در حال حاضر او فیلمهای "جوم بارابار جوم" ؛ "درونا"؛ "دهلی 6" ؛ " سرکار 2" و “ Shoot out at lokhanwala” را آماده اکران دارد. در حال حاظر او نه تنها یکی از کمیاب ترین بازیگران بالیوود است بلکه بعنوان سکسی ترین بازیگر مرد آسیا در سال 2006 از طرف مجله انگلیسی شناخته شده. آبیشک امروزه موقعیت خود را در این صنعت تثبیت کرده و یک افتخار دیگر را برای خانواده باچان رقم زده. دوباره آبیشک و رانی :
خیلی جالبه که ببینیم آیا زوج آبیشک-رانی آیا بعد از ازدواج آبیشک با آیشواریا هم همان جذابیت قبل را خواهند داشت یا نه. زیرا شایعه شده که روابط آبیشک و رانی بخاطر دعوت نبودن رانی در مراسم ازدواج؛ تیره شده. اما بهرحال حتی اگر این شایعات صحت داشته باشه از این دو بازیگر انتظار می ره که سر صحنه فیلم برداری؛ حرفه ای عمل کرده و بدون توجه به مسائل شخصی؛ این آهنگ رمانتیک رو به زیبایی اجرا کنند. آیشواریا در نقش رانی لاکشمی بای: آیشواریا قراره به زودی در فیلمی از کتان مهتا و در نقش رانی لاکشمی؛ ملکه رزمجوی هند ؛ ظاهر شود. برای بازی در این نقش؛ تازه عروس بالیوود باید شمشیر بازی در حال اسب سواری را نیز به سلیر مهارتهای خود اضافه کند. مهتا در مصاحبه ای گفت: آیش باید تمرینات شدید و سختی را تحمل کند زیرا فیلم دارای تعداد زیادی صحنه اکشن است. آیش نقش رانی لاکشمی بای فرمانروای جانسی را بازی می کند که نقش مهمی در شورش سال 1857 در مقابل استعمار انگلیس را داشت. لاکشمی در سال 1858 در سن 23 سالگی در میدان جنگ و توسط سربازان انگلیسی کشته شد. مهتا گفت که در حال تکمیل فیلمنامه " ملکه جانسی" است و از بازیگران انگلیسی نیز استفاده خواهد کرد و نیز از تکنسین های انگلیسی برای صحنه های اکشن هم استفاده خواهد کرد. آخرین فیلم مهتا "The rising " با بازی عامرخان و رانی 2 سال پیش اکران شد. سوشمیتا سن هم قرار بود فیلمی در باره رانی لاکشمی بای بسازد که جزئیات آن هنوز فاش نشده. امسال 150 امین سالگرد شورشی بنام " شورش سربازان" برای استقلال هند است.
دوباره آشوکا:
آشوکا قبلا" توسط شاهرخ خان و سانتوش سیوان به تصویر کشیده شده بود. اما سانتوشی اصرار داره که آشوکای او متفاوت خواهد بود و بیشتر پیرامون جنک کالینگا و پیوستن آشوکا به بودا خواهد بود. برای نقش اصلی فیلم؛ سانتوشی بازیگر مورد علاقه اش یعنی اجی دیوگان را انتخاب کرده که به تازگی کار Halla bol را با هم به اتمام رسانده اند. و بنظر می رسه که دیوگان شدیدا" تحت تاثیر فیلم نامه قرار گرفته. نام فیلم و بازیگر زن فیلم هنوز مشخص نشده اند. فیلم تا قبل از اتمام سال 2007 اکران خواهد شد. آمیتاب فروش فیلم عروسی را انکار کرد:
آمیتاب گفت: این کاملا" دروغ است. چنین اجازه ای به کسی داده نشده و حتی اگر پیشنهادی نیز در این مورد دریافت کردیم؛ آن را رد کرده ایم. این عروسی کاملا" برای خانواده و دوستان نزدیک ما خصوصی بود. بر طبق گزارشات؛ ما فیلم را به شبکه های تلوزیونی به مبلغ 5 کرور فروخته ایم. ما نامه ای از آقای راجیو بخشی که گفته می شد ما فیلم را به شبکه ایشان فروخته ایم دریافت کردیم. اما همه گزارشات کاملا" بی اساس است. همچنین ما به هیچ عکاس بخصوی اجازه عکس برداری ندادیم.... باچان در مورد مسائل خصوصی خانواده اش خیلی سخت گیر است. و در این مورد می گوید: اگر از این مورد بعنوان خودخواهی یاد می کنید؛ بله من خودخواهم. من مدافع و حافظ علایق خانواده ام هستم. شما می تونین در مورد من قضاوت کنید؛ می تونید منو محکوم کنید و بخاطر شیوه حرفه ایم نقد کنید ؛ اما حق ندارید منو در منزلم با دوربین تعقیب کنید. عروسی یک امر خصوصی بود و من اونو خصوصی نگه می دارم. تا آپ بعد موفق و سربلند باشید. تا آپ بعد موفق و سربلند باشید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 6:24 توسط مینا |
|
|
سلام دوستان. خسته نباشید. اومدم تا برای دوستان عزیزی مه ادامه کانک رو خواسته بودن ادامشو بنویسم.
بعد از اون مراسم یه روز مادر دیو(کومل) با سم دارن تو حیابون نزدیک ایستگاه مترو راه میرن. کومل میگه: دیروز من برای اولین بار چهره واقعی شما رو دیدم. سم: چه فرقی داشتم؟ کومل: سم دنبال دخترهاست اما سمرجیت بدنبال خاطرات . دلتون واسه همسرتون خیلی تنگ شده.نه ؟ سم: شما تو تنهاییتون چی کار می کنید؟ کومل: از دوستام کمک می گیرم. · سم: توی زندگی من دوست خیلی کمه کومل: بعد از این دیگه نیست ..... دیو و مایا که این صحنه رو می بینن. صحنه بعدی فیلم دیو؛ مایا؛ سم و کومل رو نشون میده که چهارتایی توی کافی شاپ نشستن و دیو ومایا با نگاههای پرسشگرشون زل زدن به سم و کومل. دیو: قصدتون چیه؟ سم: قصدم خیره پسرم ؛ فقط من جهاز نمی گیرم.( البته اینو به شوخی میگه) دیو که باور کرده با ناراحتی میگه: مامان این چی میگه؟ کومل : سم تو داری چی میگی؟ دیو: من که دیگه می ترسم از این ایستگاه بیام بیرون. معلوم نیست آدم چیا ببینه؟ کومل: ما دو تا ... دیو: اوه؛ پس موضوع به ما دو تا هم رسیده کومل: سمرجیت و من هر دو تنهائیم. ما عشقمونو سالها پیش از دست دادیم. و وقتی دو انسان در یک موقعیت قرار دارند بیشتر همدیگه رو درک می کنن؛ به هم نزدیک میشن و حرفایی رو که نمی تونن به بقیه بگن ؛ به همدیگه میگن. سم: 2 غریبه؛ یک حالت؛ بعد دوستی و بعد حل مشکلات. درسته یا نه؟
این حرف سم؛ مایا و دیو رو به فکر فرو می بره. : : یک روز بارونی توی ایستگاه مترو: مایا: ازدواج من داره شکست می خوره دیو.و تا جائیکه من می بینم مال تو هم همینطور. من به تنهایی نمی تونم ازدواجمو نجات بدم. من به یک دوست احتیاج دارم. دوستی که منو درک کنه ؛ بتونه منو بفهمه ؛ احساسات منو درک کنه ؛ بتونه به من بفهمونه. احساسات منو درک کنه و این کارو کی بهتر از تو می تونه بکنه؟ واسه همین دست دوستی برات دراز می کنم. همراهیم می کنی؟ دیو: من درد دارم مایا. می خوام یه کم بشینم. دیو لنگ لنگان میره بسمت نیمکت و می شینه . مایا هم کنارش می شینه.
(دیو ): و به این صورت دو غریبه ؛ برای نجات دادن پیوندهاشون یک پیوند جدید رو آغاز کردند و اون روز توی اون بارون ؛ ما طوفان توی راه رو نمی دیدیم. بعد از اون هر روز با هم ملاقات می کردیم.نمی دونم چرا وقتی که با مایا بودم ؛ متفاوت بودم؟ خنده گم شده ام برگشته بود و تازه وجود ما باعث شده بود صنعت قهوه فروشی نیویورک پیشرفت کنه. ما در مورد ریا و ریشی خیلی حرف زدیم ؛ اینکه اونا چقدر اشتباهند و ما چقدر درستیم یا اینکه ما چقدر درستیم و اونا چقدر اشتباهند. ولی پیوند درست باشه یا غلط؛ بالاخره یکی از دو طرف باید قدم اول رو برداره و اون قدم؛ مال ما بود.
مایا و دیو دارن تو خیابون قدم می زنن و مایا یه کتاب تو دستشه و میگه:این خیلی کتاب جالبیه. من تو این کتاب خوندم که تو ازدواج ؛ دنبال اشتباه همسرت نگرد؛ بلکه اشتباه خودتو یدرست کن. دیو: اگه کسی کامل بود چی؟ مایا: راست میگی. اما بهر حال.از من شروع می کنیم. تو بگو؛ بدی های من چیه؟ دیو پوزخند مسخره ای می زنه و مایا میگه: ببین! راستشو بگو. یعنی صادق و رک باش وگرنه ارزشی نداره.
دیو: اوکی. موضوع اصلی اینه که تو تیپ معلمی هستی ؛ با شخصیتی خسته کننده.بیماری تمیز کردن داری. موضوع اصلی اینه که تو یک نظافت چی وفاداری. دخترانه نیستی. تو سکسی نیستی. نه از جلو نه از پشت. بعد در حالیکه با حالت مسخره ای به مایا نگاه می کنه میگه: نه؛ از پشت خوبی اما هیچ مردی از دیدن تو هیجان زده نمیشه. البته می دونم شوهرت میشه اما من کر می کنم چشای اون کم می بینه. مایا فریاد میزنه: دیو!!!! تو خیلی بی ادبی. دیو: یعنی چی بی ادب؟ خودت گفتی حقیقت رو بگم. مایا: یه چیز خوب هم می تونستی بگی. دیو: نگفته بودی خوبی ها رو بگو. مایا: حالا اگه می گفتم چی می گفتی؟ دیو: اینکه چشمای تو قشنگترین چشمای دنیاست.ولی تو نپرسیدی و منم نگفتم. مایا: می دونی مشکل تو چیه؟ تو حرف زدن با دخترا رو بلد نیستی. دیو: تو بلدی؟ مایا: ها! به دخترها چی و کی باید گفت ؛ اینو من خوب بلدم. دیو: اوه! تو لزبین هستی؟ مایا: خفه شو! من می دونم چون هر روز شوهرم به من حرفای رمانتیک می زنه. حرفایی که هر دختری بشنوه دیوونه میشه. دیو: درسته. اما غیر از تو مایا: گوش کن. می خوای یاد بگیری یا نه؟ دیو: آره مایا دیو رو میبره یه جایی و بهش یاد میده که چطور باید با ریا رفتار کنه؛ مثلا" ماساژ دادن!!! تو این یاد دادن؛ مایا نقش دیو و دیو نقش ریا رو بازی می کنه.
بعدش نوبت دیوه که به مایا یاد بده چطور جذابتر باشه. اونا به یه مغازه میرن و دیو یه عروسک بزرگ با لباسای زننده رو بغل می کنه میاره پیش مایا. مایا میگه : این چیه؟ دیو: خواهرمه! تو بچگی از هم جدا شدیم.... و خلاصه بهش می فهمونه که برای جذاب شدن باید کارایی رو بکنه و لباسایی رو بپوشه که اون میگه. ریشی یهویی و بدون اطلاع سم و مایا یه فوتبال پارتی داده و دوستاشو دعوت کرده خونه. جی به ریا زنگ می زنه و در مورد اینکه تصمیمشو برای انتقال به لندن گرفته یا نه می پرسه. ریا: آره جی میدوم. اما سعی کن بفهمی.می دونم که این بزرگترین حرکت حرفه ای منه ؛ اما رفتن به لندن برای من اینقدر آسون نیست. در مورد خیلی چیزا باید فکر کنم. دیو میاد داخل اتاق. ریا که رو تخت و پشت به دیو نشسته به جی میگه: بهر حال؛ می تونیم فردا در موردش صحبت کنیم؟ بهت زنگ می زنم. دیو حال ریا رو می پرسه و تا ریا بهش می گه که خیلی خستست ؛ دیو یاد حرفای مایا می افته و به ریا می گه که می خواد ماساژش بده!!!!! طفلی ریا تعجب کرده اما قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه یا کاری بکنه؛ دیو کارشو شروع می کنه و قافل از اینکه ریا به صورتش ماسک زده؛ تمام صورت اون بیچاره رو بهم می ماله. خلاصه همه چیز بر عکس میشه و ریا با عصبانیت بلند میشه و میگه: دیو اگه این جک بود واقعا" بی مزه بود.
اون طرف هم مایای بیچاره بی خبر از اینکه ده پونزده تا مرد اومدن تو خونش واسه دیدن فوتبال؛ میاد دم خونه و در می زنه. سم درو باز می کنه و با دیدن عروسش با اون لباسای خفن و اون چشم بند جا می خوره. مایا در حالیکه یه شلاق تو دستشه و به خیال اینکه غیر از ریشی کسی تو خونه نیست ؛ در مقابل چشمان متعجب همه می گه: تو پسر بد بد بدی بودی؛ الان می خوام بزنمت.مطمئنم دوست داری؛ نه؟ بیا طرف من؛ تو پسر بی ادب بی ادب بی ادب. کجایی؟ کجایی؟ کجایی؟ سم که می بینه اوضاع خیلی خیطه میاد کنار مایا و میگه: ما همه اینجا هستیم.
مایا جا می خوره؛ با ترس چشم بندشو بر می داره و می بینه چندتا مرد با چشمای گشاد و دهن باز مونده از تعجب دارن نگاش می کنن. قیافه ریشی هم دیدنی شده. مایا می زنه زیر گریه و طفلی ریشی غش می کنه. مایا و دیو دارن تو خیابون راه میرن. مایا میگه: بار اول شکست خوردیم. خب اشکال نداره؛ دوباره انجام می دیم. دیو: چی؟ ازدواج؟ مایا: ازدواج نه. دوباره سعی می کنیم. می دونی تو این کتاب چی نوشته؟ دیو: چیه این کتابی که تو همیشه می خونی؟ مایا: بخاطر ازدواجتون بجنگید. پرفروش ترین کتاب؛ نوشته انا ماریلو. می دونی این در مورد ازدواج خیلی می فهمه. دیو: بایدم بفهمه. خودش 4 بار ازدواج کرده. انا ماریلو خیلی خفنه!( ببخشید واسه لغت چالو غیر از خفن معادلی پیدا نکردم) مایا: می دونی دیو؛ من یک نقشه فوق العاده دیگه دارم. دیو: دوباره یک نقشه بد دیگه. تو خسته نمی شی؟ من خسته شدم. ازدواجتو نجات بده.پیوندتو نگهدار.امروز دلم می خواد همه این چیزا رو فراموش کنم و کاری رو بکنم که دوس دارم.مثلا" امروز یه مسابقه بزرگ فوتباله؛ می خوام برم ببینم.بلیطشو ندارم ؛ شایدم پیدا نکنم؛ ولی بازم می خوام ببینم. تو می آیی؟ مایا نگاهش می کنه و دیو میگه: فقط یه فوتباله
مایا با دیو میره دیدن مسابقه؛ کاری که ریا بخاطر دیو هم که شده هیچ وقت انجام نداده بود. رفته رفته دوستی دیو و مایا عمیق تر میشه و دیو احساس می کنه به مایا علاقه داره. مایا: می دونی دیو؟ پس فردا سالگرد ازدواجمونه؛ هم ازدواج من هم ازدواج تو. واسه همین فکر کردم این دفعه بخاطر اونا یه کار ویژه بکنیم. تو چی فکر می کنی؟ دیو: هر دو شونو ول کنیم.خیلی ویژه میشه ها؟ مایا تو هر کاری دوست داری همون کار رو بکن. واسه سالگرد ازدواجشون 4 تایی میرن رستوران. دیو و ریا سر یک میز و ریشی و مایا سر میز دیگه اما....نگاه دیو به مایاست و نگاه مایا به دیو.
بعد از رستوران دیو و ریا میان خونه. ریا میاد پیش دیو و با خوشحالی اونو بغل می کنه و میگه: ممنونم دیو. ممنونم. این بهترین سالگرد ازدواجی بود که تا حالا داشتم. دیو که انگار ریا رو یه غریبه می دونه ؛ با سردی میگه: خیلی خوبه. بعد ریا در حالیکه داره از پله ها میره بالا به دیو می گه: بهر حال یه چیزی می خوام بهت بگم. رئیس اداره به من پیشنهاد ترفیع داده. اونا می خوان که من برم لندن. این یعنی موقعیت بهت؛ در آمد بیشتر؛ خونه بزرگتر و کلا" یه تغییر بزرگ. منم تصمیم گرفتم که دیو بتندی حرف مایا رو قطع می کنه و میگه: تو میری!! ریا جا می خوره و دیو با همون لبخندهای عصبیش ادامه می ده: وا. و احتیاجی هم نبود که از من بپرسی.اصلا" من کی هستم؟من فقط شوهر توام.اصلا" حیثیت من چیه؟ من فقط اینجا ایستادم که برای کامیابی های تو دست بزنم. با تصمیم درست تو زندگی همه ما عوض میشه. ولی تو به اینا فکر نمی کنی چونکه ریا سرن فقط به خودش فکر می کنه؛ به پیشرفت تو کارش؛ به خوشی خودش؛ لعنت ؛ همه چیز در مورد تو؛ تو وتوا. ریا با عصبانیت از پله ها پائین میاد و میگه: لعنت نه؛ اینا همیشه فقط درمورد تو؛ تو و توا دیو. من می خواستم بهت بگم که من اپیشنهاد ترفیع رو رد کردم ؛ چون ب تو فکر کردم؛ به خانوادم ؛ اما تو کی اینا رو می شنوی؟ دیو: اگه پیشنهادو قبول نکردی چه لزومی داشت در موردش به من بگی؟ می خوای منو بسوزونی؟ ریا: دلتو نمی سوزوندم. داشتم حرف دلمو بهت می گفتم.
دیو: تو دل هم داری ریا؟ کدوم دل ؟ از کدوم دل... صدای ویولون آرجون اعصاب دیو رو بهم می ریزه. دیو که بدنبال بهانه می گرده؛ بحث رو قطع می کنه و میره طرف آرجون. دیو: آرجون ! آرجون! چرا سر و صدا می کنی؟ الان وقت ویولون زدن نیست؛ وقت خوابته. بعد ویولون رو با عصبانیت از آرجون می گیره و میگه: تو ردا مدرسه داری.برو. دست به ویولون نزن. ریا: چرا عقدت رو سر اون خالی می کنی؟ اون چیکارت کرده؟ دیو: تو حق نداری در مورد آرجون با من صحبت کنی. من خودم می دونم چطور تربیتش کنم.من بزرگش کردم.فقط من. تو که کارت هیچوقت بهت فرصت نمی داد. تا حالا وقت داشتی؟ وقت داشتی؟ ریا: ها دیو من وقت نداتم؛ چون من خیلی سخت کار می کردم.وقتی مردا سرشون شلوغه هیچ وقت کسی باز خواستشون نمی کنه؛ کسی چیزی از اونا نمی پرسه وقتی برای بچه هاشون وقت ندارن. پس چرا از من می پرسی؟ چون حقیقت اینه که تو این خونه مرد منم. من. دیو با شنیدن این جمله آخری جا می خوره و با لبخند تلخی روشو برمیگردونه.
ریا ادامه می ده: من نتونستم مادر آرجون باشم چون مجبور بودم پدرش باشم تا همه اون خوشی هایی رو بهش بدم که مربی فوتبال نتونست بهش بده. شنیدن این حرفا چه حالی داشت دیو؟ خیلی دردت اومد ها؟ حالا می فهمی چه حسی داره؟ چون توهم جز درد هیچی به من ندادی .من همیشه فکر می کردم درد از عشق بوجود میاد.ولی این حقیقت نداره ؛ بعد در حالیکه اشک تو چشاش حلقه زده و صداش می لرزه ادامه می ده: تو که اصلا" منو دوست نداری.
تو هیچ کس رو دوست نداری. تو فقط تنفر داری. از خودت متنفری؛ از زندگیت؛ از ناکامیابی هات. و من تا بحال نفهمیدم تو از کدوم موضوع بیشتر عصبانی هستی: از ناکامیابی خودت یا از کامیابی من؟؟؟ دیو با خنده ای تلخ به طرف ریا برمیگرده و با نگاهی جدی بهش میگه: آره من ناکامیابم ؛ اما می دونی تو این خونه؛ نا کامیاب تر از من چیه؟ پیوند ما؛ ازدواج ما. متشکرم ریا. متشکرم از اینکه اجازه دادی من تو خونت بمونم. و از خونه می زنه بیرون. توی خونه مایا و ریشی: ریشی از مایا ناراحته چون فکر می کنه مایا عشقی به اون نداره. مایا: چرا اینقدر ناراحت میشی؟ بیا مثل بچه ها رفتار نکن. ریشی فریاد می زنه: فقط خفه شو.خفه شو.اینو خیلی شنیدم. مایا: مشکل چیه ریشی؟ ریشی: مایا تو یادته آخرین بار ما کی به هم نزدیک شدیم؟ کی دست همو گرفتیم؛ همدیگه رو بغل کردیم؟ هر چی ؛ یادته؟ کی بوده که شبها رومونو از هم برنگردونیم و بخوابیم. یادته؟ مایا: من چیزی یادم نیست ریشی: یادت نیست یا نمی خوای یادت بیاری؟ مایا با کلافگی میگه: نمی خوام در موردش بحث کنم. ریشی: تو؟ تو که از بحث خیلی خوشت میاد. پس بیا ؛ بیا بحث کنیم. بیا بحث کنیم که چرا؟ چرا همسر من نمی خواد کنار من بخوابه؟ مایا: پیوند ما با هم خوابیدن نیست ریشی. باید غم و خوشیمون مال هم باشه. آخرین بار ما کی این کارو کردیم ها؟ کی ریشی؟ زن و شوهر فقط تخت مشترک ندارن؛ زندگی مشترک دارن. ریشی: چی؟؟؟!! چطور جرات می کنی؟ یعنی تو فکر کردی من از اون مردهاییم که به زنم فقط تو اتاق خواب احتیاج دارم؟ چطور جرات می کنی مایا؟ برای اینکه خوشی و غممون مال هم باشه ؛ اول از همه باید خودمون مال هم باشیم و تو هیچ وقت منو از خودت ندونستی. بعد فریاد می زنه:من بچه ام؛ بچه ام ؛ بچه ام؛؛ خسته شدم از شنیدن این. اگه بچه بودم خیلی وقت پیش شکسته بودم. مردم؛ واسه اینه که تحمل می کنم. مایا: به اندازه کافی شنیدم. مایا راه میفته بره تو اتاق که ریشی دنبالش می دوه و بازوشو می گیره و می کشه
و میگه: نه؛ امروز دیگه نمی تونی اینطوری بری.امروز باید همه چیزو به من بگی؟ باید حقیقت رو به من بگی.بگو چرا با من ازدواج کردی؟ ها! چرا؟ من به این خاطر باهات ازدواج کردم که عاشقت شدم. خیلی دوستت داشتم. اما تو چرا با من ازدواج کردی مایا؟ ها؟ بگو. بگو چرا با من ازدواج کردی؟
مایا که تاحالا ریشی رو اینطوری ندیده بود در حالیکه سعی می کنه بازوشو از دست ریشی بکشه بیرون با گریه میگه: ریشی! ولم کن ریشی؛لطفا" ریشی ؛ داری اذیتم می کنی و فریاد می زنه: ریشی!!! د بازوشو رها می کنه. ریشی با نگاهی غمگین ؛ در حالیکه لحن صداشو آورده پائین میگه: حقیقت اینه مایا که تو اصلا" با من ازدواج نکردی.سازش کردی.من بزرگترین سازش زندگی توام. سازشی که هر روز با فکر کردن بهش زجر می کشی. درسته؟ بگو.جواب بده.جواب که چیزی نیست؛ تو برای دادن هیچی نداری؛ هیچی؛ نه خوشی؛ نه عشق؛ نه احساسات. تا جائیکه به من بچه هم نتونستی بدی. مایا که انتظار شنیدن این جمله رو نداشت ؛ با اشک و ناباوری ریشی رو نگاه می کنه و ریشی با همون نگاه پر از خشم ؛ در حالیکه اشک می ریزه میگه: اما من هیچوقت نذاشتم تو اینو احساس کنی. هیچ وقت. و بعد روشو از مایا بر می گردونه.مایا میگه: پس همین الان چیکار کردی ها؟ چیکار کردی ریشی؟ مایا با گریه از خونه میاد بیرون و میره ایستگاه مترو. دیو هم تو ایستگاهه. توی ایستگاه اونا همدیگه رو می بینن.مایا میاد بطرف دیو و میگه: چهار سال پیش تو گفتی که زمانه محبت گذشته؛ یادته دیو؟ هنوزم همینو میگی؟ 4 سال پیش بهم گفتی که بعد از ازدواج اگر بدنبال عشق نگردم؛ پیداش نمی کنم. حالا چی میگی دیو؟ چی میگی؟ جواب بده؛ جواب بده نصف شب من و تو تنها تو ایستگاه اتوبوس چی کار می کنیم؟ چکار می کنیم دیو؟ جواب بده. من جواب این سوالها رو می خوام. دیو می خواد از جواب دادن به مایا فرار کنه ؛ اما مایا دنبالش می ره و شونشو می کشه و میگه: بگو؛ من جواب می خوام. دیو با عصبانیت بطرف مایا بر می گرده و میگه: 18 مارس 2002؛ اولین بار بود که دیدمت مایا. تاریخ دقیقش یادمه مایا.از همون روزه که احساس می کنم مدتهاست که می شناسمت . جواب سوالت اینه؟ ممکنه نباشه ؛ ممکنم هست باشه.هر روز ترن تو ساعت 4 و 32 دقیقه از ایستگاه میاد بیرون و مال من 4 و 21 دقیقه.و من هر روز ترنمو از دست میدم که شاید بتونم چند لحظ ای رو با تو بگذرونم. جواب سوالت اینه؟ مایا با ناباوری نگاش می کنه و میگه: دیو! دیو: هر روز من تو رو تو ایستگاه ول می کنم میرم اما یادت منو رها نمی کنه. اینه جواب سوالت؟ آره من یه مرد متاهلم و شاید فراموش کردی که تو هم متاهلی. اگه ر دوی ما متاهلیم پس نصف شب؛ تنها ؛ تو این ایستگاه چکار می کنیم؟ مایا بسمت مخالف حرکت می کنه که بره
که دیو فریاد می زنه: بینگو؛ جواب سوال تو اینه درسته؟ وابت رو گوش کن برو ؛ دوست دارم مایا و تو هم منو دوست داری. توی خونه: ریا: مامان؛ ما چرا داریم بحث می کنیم؟ شما مادر دیو هستین ؛ همراه اون باشین. کومل: قبل از مادر بودن من یک زنم ریا. و من می دونم که حق با توا.ولی نظر من چه اهمیتی داره دخترم؟ وضعیت که عوض نمی شه. ریا: وضعیت وقتی عوض میشه که دیو عوض بشه. و این اتفاق نخواهد افتاد. ریا می خواد بره که کومل دوباره صداش می کنه. ریا: مام خواهش می کنم.من دیگه خسته شدم. خیلی سعی کردم حالیش کنم ؛ خواستم بهش نزدیک بشم. اما اون یه روز تصمیم گرفت و دو قدم به عقب رفت. کومل: اون عقب نرفته ریا؛ فقط تو جلو رفتی. تو باید بخاطر اون صبر کنی. ریا: چرا؟ چرا همیشه از زنها این انتظار هست؟ کومل: چون اونا قوی ترند دخترم. تو فکر آرجون رو کردی؟ ریا: من از اون زنهایی نیستم که به بهانه بچه؛ شکست رو قبول کنن. من اینقدر کمزور نیستم. کومل: کمزور تو نیستی دخترم. کمزور پیوندته؛ که تو باید بهش قدرت بدی. باید بهش وقت بدی. ریا: من به این پیوند هیچی نمی دم؛ تا وقتی که دیو به این پیوند عشق نده.
خونه ریشی: سم: جایی میری؟ ریشی: پاریس.برای 10 روز. چند تا برنامه رو باید اداره کنم. سم: چیزی که تو دیشب به اون گفتی... ریشی: دیشب خیلی چیزا گفتم که نبایست می گفتم و یه چیزایی که گفتنش خیلی لازم بود. سم: درکش کن ریشی ریشی: چطور دلی رو درک کنم که جایی واسه من نداره؟ سم: نه ریشی این حقیقت نداره. اون خیلی دوست داره. تو چشاش نگاه کن. اون عشق غیر از تو مال کی می تونه باشه؟ ریشی: عشق چشمها گاهی هم باید به زبون بیاد. پدر من هر روز بهش می گم که چقدر دوسش دارم. اما اون تا حالا چیزی گفته؟متاسفم پدر ؛ نمیشه؛ دیگه نمیشه.
دیو و مایا تو ایستگاه نشستن. مایا: حالا چی دیو؟ دیو:فقط گفتنش لازم بود که من عاشقم.خب گفتم. مایا: خب با گفتنش چی بدست آوردیم؟ دیو: نمی دونم؛ ولی شاید اگه نمی گفتم ؛ حتما" یه چیزی رو از دست می دادیم. مایا: دیو تو میدونی که این رابطه هیچ انجامی نداره دیو: آره می دونم. واسه همینه که باید اینو توی مین مرحله قشنگ با آخرین فنجون قهوه تمومش کنیم. مایا: نه بلندگو چیزی رو اعلام می کنه. مایا میگه: ترن توا
دیو: دیگه ترن من نیست. دارم فکر می کنم دیگه با این ترن سفر نکنم. می خوام یه ماشین جدید بخرم. یه ماشین آبی. تو آبی دوس داری؟ من آبی رو دوس دارم. وقت رفتنه.. دیو و مایا پا میشن و به دو سمت مخالف حرکت می کنن و مایا خاطراتشو مرور می کنه.
دیو: زندگی تو خالیه؛ تو چشمات دیده میشه ریشی: یادته آخرین بار کی بهم نزدیک شدیم؟ دست همو گرفتیم؛ همو در آغوش گرفتیم ؛ هر چی؛ یادت هست؟ دیو: هر روز توی ایستگاه ترکت می کنم اما یادت ولو نمی کنه ریشی:برای اینکه خوشی و غممون مال هم باشه اول باید خودمون مال هم باشیم و تو هیچ وقت منو از خودت ندونستی. دیو: مایا ما هر دو متاهلیم ؛ پس نصف شب؛ تنها ؛ تو این ایستگاه چی کار می کنیم؟ ریشی: امروز باید همه چیزو بگی.باید حقیقت رو بگی. تو چرا با من ازدواج کردی؟ ها؟ چرا؟ مایا: گاهی دوستی جای عشق رو می گیره و بعد دیگه جایی برای عشق نمی مونه ریشی: حقیقت اینه مایا که تو اصلا" با من ازدواج نکردی؛ سازش کردی دیو: جوابتو گوش کن و برو مایا. من دوست دارم و تو هم منو دوست داری مایا: اگه اون عشق رو بعد از ازدواج پیدا کنم چی؟ با مرور این خاطرات مایا دگرگون میشه ودوان دوان بطرف دیو برمی گرده و فریاد می زنه: دیو! من آبی رو دوست دارم
...... دیو: ما دیوونه بودیم. عجیب بودیم. متفاوت بودیم.از همه متفاوت. همون قدر که به تنهایی ناقص بودیم؛ وقتی با هم بودیم ؛ کامل بودیم. روی زمین راه نمی رفتیم. توی آسمون پرواز می کردیم. با ابرها حرف می زدیم.از هیچ کس نمی ترسیدیم. ما حالا برای خودمون دنیایی ساخته بودیم. دنیای دیو و مایا. دنیای رویاها. دنیای رویاها. اما رویا چیه؟ از خواب که بپریم ؛ می بایست همو ول می کردیم. روابط دیو و ریا و ریشی و مایا هر روز سردتر از قبل میشه. کومل: سم؛ من نمی دونم باید چیکار کنم؟ اومد بودم نظر تو رو بپرسم که الان فهمیدم تو خونه شما هم همین خبره.خدایا! تو همه خونه ها همین قصه است. سم: خیلی خوب؛ این سریال تلوزیونی رو تمومش می کنی؟ کومل:سم؛ برای یک بار هم که شده جدی باش
|