تبليغاتX
سلام نمسته
با سلام به همه دوستان عزیزم که با نظرات و استقبال گرمشون منو به بیشتر نوشتن تشویق کردند.

واقعا" از همه شما دوستان عزیز بی نهایت ممنونم. اما متاسفانه باید با شما عزیزان برای همیشه خداحافظی کنم. چون از اول مهر دانشگاهها شروع میشه و من چون باید برم تهران؛ دیگه نمی تونم از اونجا وبلاگ رو اداره کنم.

امیدوارم تو این مدتی که همراه بودیم ؛ از مطالب این وبلاگ لذت برده باشید.

اگه فیلم یا معنی لتی رو خواستین می تونین به وبلاگ گروهی ما مراجعه کنید.

برای همه شما عزیزان آرزوی موفقیت دارم.

الوداع.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 3:55  توسط مینا | 

طوفان شدیدی بپا شده که به خاطر این طوفان ؛ نیروهای ارتش نمی تونن برا ریحان و پیدا کنن.

 

بنابراین تا وقتی که این طوفان متوقف شه ؛ جون ریحان در امانه.

 

تابو داره با نیروهاش تلفنی حرف میزنه: 2 هفته ممکنه طول بکشه؛ دو روز ممکنه طول بکشه؛ یعنی چی که میگی نمی دونم چقدر طول می کشه؟ من گزارش لحظه به لحظه هوا رو می خوام. از شما هیچی بر نمیاد؟

 

و با خودش میگه: تا وقتی جنازشو نبینم باور نمی کنم که مرده.

 

ریحان کوچیکه سرشو می ذاره روی سینه ریحان و میگه: ریحان می خواد صدای قلبشو بشنوه ؛

 

همونطور که صدای قلب پدر بزرگ رو می شنوه اما انگار این دل نداره....      زونی دست ریحان کوچولو رو روی قلب ریحان می ذاره و میگه: دل طرف نیست؛ این طرفه

 

به محض اینکه زونی دستشو روی قلب ریحان می ذاره ریحان چشماشو باز می کنه اما با دیدن چهره زونی؛ دوباره از هوش میره.

 

شب که همه خوابیدن ریحان دوباره به هوش میاد و تازه یادش می افته که کجاست. واسه همین سعی می کنه لباساشو بپوشه و فرار کنه اما بازم از حال میره و وقتی به هوش میاد میبینه که دوباره توی رختخوابه و ریحان کوچولو پائین پاش ایستاده و داره نگاش می کنه.

 

ریحان کوچولو می پرسه: شما راهول راوید رو می شناسین؟... راهول راوید بابای ریحانه.

چون بابای ریحان مرده مامان گفته ریحان هر بابایی رو که بخواد می تونه واسه خودش انتخاب کنه. واسه همینم ریحان راهول راوید رو انتخاب کرد. شما هم مثل راهول راویدکریکت بازی می کنین؟ ؟ به شما

 

هم میشه مثل راهول راوید اعتماد کرد؟

 

همین موقع زونی و پدرش میان تو خونه. ریحان کوچولو داد می زنه: ببینین مردی که مرده بود بیدار

 

شد.

 

زونی: ریحان؛ اینطوری حرف نزن.

 

پدر میاد بطرف ریحان و میگه: قبل از اینکه از من تشکر کنی؛ بیا یه چیزی بخور.

 

سر میز غذا ریحان به زونی زل زده. زونی می پرسه: چیز دیگه ای هم می خواین؟ ببخشید من اسم

 

شما رو...

 

پدر: کاپیتان رنجیو ؛ ارتشی. من نمی دونستم این طرفها هم عملیات ارتشی هست. ارتش اومده این طرفا چیکار کنه؟

 

ریحان: می تونن اینجا قایم شن.

 

زونی یه دفعه بر می گرده بطر ریحان میگه : ریحان!

 

ریحان یهو می ترسه. فکر می کنه زونی از روی صداش اونو شناسایی کرده؛ اما یهو ریحان کوچولواز پشت ریحان میاد بیرون و میگه: از مرد مرده بوی بد می اومد من فکر کردم شاید....

 

زونی بلند میشه بره ریحان رو تنبیه کنه . پدرش میگه: این زونی تا وقتی که کور بود خوب راه می

 

رفت؛ از وقتی می بینه همش به در و دیوار می خوره.

 

ریحان: از اینکه جونمو نجات دادین ممنونم.

 

پدر: ما که کاری نکردیم. قسمتت خوب بود که نجات پیدا کردی.

 

ریحان: تو این خونه فقط شما 3 تا زندگی می کنین؟

 

پدر: ها! دو سال پیش مادر زونی؛ یعنی نفیسه من فوت کرد و منو تنها گذاشت. بل از اونم توی یک

 

عملیات تروری توی دهلی ؛ زونی شوهرشو از دست داد. بعد از اون حادثه غمگین؛ زونی خودو مقصر

 

می دونه.

 

ریحان مطمئن میشه که زونی ازدواج نکرده و ریحان کوچولو پسر خودشه. با حالت معذبی میگه: این

 

طوفان کی می ایسته؟ رفتن من ضروریه.

 

پدر: گفتنش مشکله. شاید فردا؛ شاید یک هفته. تا وقتی این طوفان متوقف نشه؛ رفتن از اینجا نا

 

ممکنه. تا اون موقع تو اینجا استراحت کن. تو مهمان ما هستی.

 

اما با این وجود ریحان تصمیم به رفتن می گیره. اما طوفان بقدری شدیده که اون حتی پاشو نمی تونه

 

از خونه بذاره بیرون.

 

بر می گرده تو خونه که میبینه ریحان کوچولو داره با مادرش حرف می زنه؛ زونی داره شعر ملی شون

 

رو به ریحان یاد میده . ریحان میگه : شما همیشه دارین یه چیزی رو یاد می دین. خیلی خسته

 

کنندست.تا حالا برام قصه گفتین؟ شما مامان خوبی نیستین ؛ شما برای ریحان هیچ وقت قصه نمی گین.

 

زونی: من قصه بلد نیستم

 

ریحان: مامان بد

 

زونی: من نه شما! شما پسر بدی هستین؛ برین من با شما صحبت نمی کنم.

 

ریحان میره کنار مامانش میشینه و میگه: اونقدر که ریحان شما رو دوست داره؛ شما اونقدر ریحان رو دوست ندارین. ولی مامان من این شعر چن گن منا رو از قبل بلدم.

 

زونی: پس بخون ببینم!

 

ریحان کوچولو همون طور که می خونه میره و کنار ریحان می شینه و میگه: شما چن گن منا رو

 

بلدین؟

 

ریحان: نه

 

ریحان کوچولو به مامانش میگه: دیدین؛ مرد مرده هم چن گن منا رو بلد نیست.

 

بعد رو به ریحان میگه: به مامان بگین به ریحان یاد نده. ریحان گوشی تلفن رو بر میداره که ریحان کوچیکه دوباره میگه : به تلفن نه. به مامان بگین به ریحان یاد نده.

 

ریحان سعی می کنه از بچه فرار کنه. زونی میگه: کدوم سربازی هست که چن گن منا رو بلد نباشه؟چرا به بچه دروغ میگین؟

 

ریحان عصبانی میشه و داد می زنه: من نیومدم اینجا به این چن گن من یاد بدم و نه اومدم که با این بازی کنم. برام مهم نیست که بهش دروغ گفتم. من یک سربازی هستم که تو ماموریتم؛ بابای این که نیستم.

 

زونی عصبانی میشه و داد می زنه: ریحان! فورا" بیا اینجا....

 

و با ریحان کوچولو میرن طبقه بالا. ریحان عصبیه؛ عذاب وجدان داره؛ چیزی رو که سالها پیش ازش

 

فرار کرده بود باز اومده جلوی چشمش.

 

شب سر میز شام ؛ پدر داره به ریحان کوچولو میگه که باید سبزی بخوره تا قوی بشه که همین لحظه

 

ریحان وارد میشه. پدر میگه: کاپیتان رنجییییییو ؛ بفرمائین؛ یه کم از زندگیتون برای ما تعریف کنین.

 

ریحان: من گرسنه نیستم؛ میرم بخوابم.

 

زونی با ناراحتی میگه: رختخواب شما رو  توی اتاق بالایی سمت چپ گذاشتم.

 

پدر که برخورد سرد زونی با ریحان رو می بینه؛ به ریحان کوچولو اشاره می کنه که قضیه چیه و اون

 

میگه: مرد مرده ؛ مادر رو گریه انداخت

 

ریحان که اینو می شنوه یهو جا می خوره.

 

زونی: ریحان؛ غذاتونو بخورین

 

.....

ریحان کوچولو یه لیوان می بره اتاق ریحان. ریحان با حالتی خشن می پرسه: این چیه؟

 

ریحان کوچولو: مامان فرستاده؛ تا شما زودتر خوب بشین و زودتر از اینجا برین

 

ریحان: خب چی هست؟

 

ریحان کوچولو: زهر؛...شیر هلدی دار؛ سعی نکنی بریزیش تو گلدون؛ بوی بد میده؛ مامان می فهمه.

 

بیرون هم نریز؛ برفها زرد میشه ؛ گیر میفتی و ضمنا" اگه راه دیگه ای پیدا کردی به ریحان هم بگو تا

 

دفعه بعد ریحان همون کارو بکنه. اوکی؟ شب بخیر.

 

ریحان یه ذره می خوره و میگهآ ااااااااااااااه ؛ واقعا" زهره

 

.........................

 

ساعت دو و نیم شبه و زونی نشسته که می بینه ریحان از بالای پله ها میاد پائین. ریحان یو چشمش

 

میفته به شالی که زونی واسش بافته بود و یادش میاد که یه روزی می گفت: کاش من اون نخ بودم و

 

به انگشتاش می پیچیدم.

 

ریحان می خواد باند دستش رو عوض کنه که زونی میاد کمکش.

........................

 

برف شدیدی میاد. یه تیکه از دیوار چوبی خونه خراب شده و برف میاد داخل. زونی سعی می کنه که

 

درستش کنه که ریحان میاد کمکش و میگه: متاسفم. من دیشب زیادی بی ادب شده بودم. در اصل من

 

زیاد با بچه ها رابطه خوبی ندارم. من با کلمات نمی تونم کنک کنم اما با چکش می تونم.بدین به من

 

زونی می خواد چکش رو نده اما ریحان ازش می گیره.

 

زونی: واقعیتش اینه که ریحان بابا نداره. واسه همین اون گاهگاهی....اون دیگه شما رو اذیت نخواهد

کرد.

 

ریحان: اشکالی نداره. اون بچه خیلی دوست داشتنیه.  شما منوبخاطر دیروز بخشیدین؟

 

زونی با سر اشاره مثبت می کنه. ریحان میگه: موضوع اینه که من اینقدر همیشه تنها هستم که نمی

 

دونم با مردم چطوری باید برخورد کنم.یه روز رفتم خونه دوستم و از زنش پرسیدم که از اینکه زن

 

دومه چه احساسی داره؟ بعدا" فهمیدم که اون زن اول دوستم بوده و از وجود زن دوم بی خبر بوده.

 

خلاصه ریحان کم کم با زونی و ریحان کوچولو دوست میشه و براشون خاطره تعریف می کنه.

 

ریحان: .اسه همین تصمیم گرفتم من بعد فقط سوالات امن بپرسم. یه روز از یکی پرسیدم: اوضاع درس

 

و مشق بچه تون چطوره؟ با خودم گفتم که سوال امنیه دیگه! اما نبود؛ آخه همون روز بچه اش رو از

 

مدرسه بیرون کرده بودن....

 

ریحان کوچولو که کلی از خاطرات ریحان خوشش اومده میره جلو و به ریحان میگه: چشاتونو ببندین

 

و وقتی ریحان چشاشو می بنده؛ ریحان کوچولو اونو می بوسه.

 

زونی داره ریحان کوچولو رو حموم می کنه ولی اون بد قلقی می کنه. زونی میگه: باید بذاری بشورمت

 

وگرنه روی موهات کرمهای به این بزرگی میاد

 

ریحان میاد تو حموم و میگه: می تونم کمک کنم؟

 

زونی: سعی تون رو بکنین

 

ریحان: من با شما نه ؛ با ایشون حرف می زنم. ( با اشاره به ریحان کوچولو)

 

ریحان کوچولو خوشحال شده و داد می زنه که مرد مرده طرف اونه

 

ریحان می شینه کنار وان  و در حالیکه دستشو گرفته طرف زونی تا توش شامپو بریزه میگه: این

 

اینقدر بچه خوبیه و شما الکی اذیتش می کنین.

 

و شامپو رو می زنه به سر ریحان کوچولو و اونم با خوشحالی هی داد می زنه: مرد مرده جر زنه؛ مرد

 

مرده جر زنه...

 

زونی به ریحان میگه: شما درست می گفتین؛ هر کاری رو به تنهایی نمیشه انجام داد

.....

شب شده و زونی داره رختخواب ها رو مرتب می کنه. ریحان کوچولو میگه: مرد مرده خیلی با نمکه

 

زونی: پسرم نگو مرد مرده

 

ریحان کوچولو: ریحان از مرد مرده خوشش میاد

 

طبقه پائین ریحان داره سعی می کنه لباسشو در بیاره اما چون یه دستش زخمیه؛ نمی تونه. زونی:

 

می تونم کمکتون کنم؟

 

ریحان: نه من خوبم

 

زونی مره پیشش و میگه: هر کاری رو نمیشه تنهایی انجام داد.

 

ریحان می خنده و زونی کمکش می کنه. زونی: شما امروز قصه های خیلی قشنگی گفتین.

 

زونی: شما چرا قصه گفتن رو ترک کردین؟ با آقای زلفی (پدر زونی) خیلی صحبت کردم.

 

زونی: قبلا" نمی دیدم. حالا اینقدر چیزا دیدم که قصه ها رو باور ندارم...خونوادتون حتما" نگرانن

 

که این همه روز از شما خبری ندارن.

 

ریحان: من پدر و مادرم رو هیچ وقت ندیدم؛ وقتی 3 سالم بود اونا مردن.

 

زونی: متاسفم که شما اینقدر تنها هستین

 

ریحان : نه نیستم. شما چرا اینطور فکر می کنین؟

 

زونی: خنده شما تا چشماتون نمی رسه.

 

ریحان: زندگی یه سرباز همین طوریه

 

زونی: غیر از یک سرباز؛ یه نفر دیگه هم در وجود شما پنهان شده.

 

ریحان: شاید؛ ولی من هیچ وقت اونو درست درک نکردم؛ گاهی وقتا واسه اینکه آدم خودشو پیدا کنه

 

باید خودشو از چشم یه نفر دیگه ببینه. و من... هیچ وقت نتونستم مال کسی باشم

 

زونی: چرا؟ به کسی نتونستین اعتماد کنین؟

 

ریحان: به خودم اعتماد ندارم؛ بعدشم هر دعه یک عملیات جدید؛ یک جای جدید؛ من نمی تونم زیاد یه

 

جا بمونم.

 

زونی: گاهی احساس می کنم که شما رو می شناسم...

 

...............................

 

شبه و پدر داره مشروب می خوره. زونی میگه: چند بار بهتون گفتم که جلوی عکس مامان مشروب

 

نخورین؟   پدر: ای ظالم بذار توی مسجد هم شراب بخورم یا اینکه جایی رو نشونم بده که خدا اونجا

 

نباشه.... زونی پدرش رو که خیلی مشروب خورده می بره تا بخوابه. ریحان تنا میشه و شروع می کنه

 

به آواز خوندن برای خودش که یه جای شعر گیر می کنه و شعر رو یادش نمیاد که یهو صدای زونی

 

رو از پشت سر می شنوه که شعر رو واسه ریحان کامل می کنه و خلاصه مشاعره شروع میشه و هر

 

کدوم باید شعری بخونه که با آخرین حرف شعر نفر قبلی شروع بشه و کم کم شروع می کنن به رقص.

 

و در حال رقص ریحان این شعر رو می خونه: زمانه چه ستم زیبایی کرد...نه تو دیگه تو بودی و نه

 

من دیگه من بودم....دلم طوری بی قرار بود  که انگار ما هیچ وقت از هم جدا نبودیم ...تو هم گم شدی

 

من هم گم شدم..

 

زونی احساس عجیبی بهش دست میده و از ریحان جدا میشه. ریحان میاد پیشش و اونو تو بغل می

 

گیره و میگه : حالا می ترسی

 

زونی سریع از اون جدا میشه و با ترس  میگه: تو کی هستی؟ تو اینا رو از کجا می دونی؟ تو نمی

 

تونی این چیزا رو بدونی.توی صدای تو من اونو می شنوم؛ توی نفسهای تو احساس اونه؛

 

زونی سریعا" داره میره که ریحان صداش می زنه: زونی! خودمم...ریحان..ریحان تو

 

 

بخاطر کاری که با تو کردم هیچ وقت نتونستم خودمو ببخشم. من به خودم قول داده بودم که از تو دور

 

بشم. نمی خواستم بیشتر از این اذیتت کنم. شاید انصاف خدا این بوده که من دم در خونه تو بمیرم. اما

 

تو منو زنده نکه داشتی. و حالا من می خوام زنده بمونم زونی. می وام زنده بمونم. بخاطر تو. بخاطر

 

بچه مون.

 

همین موقع پدر سر می رسه و میگه: ریحان! تو ریحان هستی؟

 

ریحان: اسم اصلی من ریحان قادریه.

 

پدر: کشمیری هستی

 

ریحان: بله

 

پدر : ادامه بده

ریحان: وقتی با زونی آشنا شدم تو یه ماموریت بودم

 

پدر: اوه! واسه همین تو عاشق دختر من شدی. بهش قول ازدواج دادی. همه اینا جزو ماموریتت بود؟

 

ریحان: اون ضعف من بود؛ من نه اجازه عاشق شدن داشتم و نه حقش رو. بخاطر عشق خود خواهانه

 

ام هم متاسفم هم شرمنده.

 

پدر: و حالا دوباره اومدی همون ضعف و همون اشتباه رو تکرار کنی؟

 

ریحان: ماموریت من هنوز تموم نشده. بعد از این طوفان ماموریت من تموم میشه. و بعد از اون من

 

برای همیشه پیش زونی می مونم.

 

پدر: ماموریت ماموریت ؛ این چه جور ماموریتیه که بخاطرش نه تنها با زندگی خودت؛ بلکه با زندگی

 

همه ما بازی می کنی .

 

ریحان: نمی تونم بگم

 

پدر: چی؟

 

ریحان: می دونم که سکوت من به ضرر منه اما نمی خوام دروغ بگم و راستشم نمی تونم بگم. در دفاع

 

از خودم فقط مین قدر می تونم بگم که عشق من واقعیه.... من تو رو خیلی اذیت کردم و حالا خودم

 

اومدم که رو زخمت مرحم بذارم. می دونم که حتی لایق بخشش تو نیستم اما بازم روبروت ایستادم؛ با

 

این دعا که تو منو ببخشی.

 

پدر: من نفیسه ام رو به هیچ دلیلی ول نمی کردم. خدا اومد وسط ؛ وگرنه من امروزم با اون بودم. هیچ

 

دلیلی نیست که به این اعتماد کنی و هیچ دلیلی هم نیست که بهش اعتماد نکنی. اون دفه هم خودت

 

تصمیم گرفتی. امروز هم خودت بگیر.

 

پدر میره. ریحان میاد نزدیک زونی و می خواد دستشو بگیره که زونی اجازه نمی ده.

 

زونی: 7 سال. 7 سال افسوس خوردم که من باعث مرگ تو شدم. هر روز دیوونه می شدم و خودمو

 

سرزنش می کردم که چرا من تو رو فرستادم اونجا. تو می دونی زندگی با این عذاب چطوریه؟

 

بعد یه سری کاغذ رو از کشوی میز میریزه بیرون و میگه: وقتی تو توی ماموریتت یه سراز خوب

 

بودی؛ من زندگیمو با اینا می گذروندم. از توی  چهره های متفاوت سعی کردم چهره تو رو بسازم. تا

 

بتونم عکستو بکشم و روبروش گریه کنم. به پسرم نشون بدم و بگم بابات این جوری بود.و حالا تو

 

میگی که اون همه اشک اون همه درد ؛ همش بیخودی بود؟ نه ... چرا برای درد کشیدن دوباره تو رو

 

مال خودم کنم ریحان؟فقط یک دلیل بگو ریحان که من چرا قبول نکنم که تو هنوزم مردی؟ فقط یک دلیل

 

ریحان..

 

ریحان: من چیزی نمی تونم بگم که درست بنظر بیاد؛ هر دلیل من اشتباست. هر دلیلم اشتباست.

 

زونی عکسایی رو که درست کرده بود پاره می کنه و می ندازه تو آتیش و گریان از اونجا میره.

 

صبح که میشه ریحان بدون اینکه به کی خبر بده از اونجا داره میره که صدای پسرش رو می شنوه:

 

شما چرا دارین میرین؟

 

ریحان: چون من نمی تونم مثل راهول راواد کریکت بازی کنم.

 

ریحان کوچولو: اشکال نداره.ریحان بهتون یاد میده.

 

ریحان: من دیپندبل هم نیستم. نمیشه به من اعتماد کرد.

 

ریحان کوچولو: نه! شما برای دیپندبل هستی؛ ببین ریحان یاد گرفته بگه دیپندبل. ریحان هرگز شما رو

 

اذیت نمی کنه. ریحان دیگه به شما نمیگه مرد مرده.ریحان خودش حموم می کنه و ریحان به شما شیر

 

هلدی هم نیده بخورین. ولی لطفا" نرین.

 

ریحان بچشو بغل می کنه و بعد سریع پا میشه که بره که ریحان کوچولو میگه: اونقدر که ریحان شما

 

رو دوست داره شما ریحان رو دوست ندارین.

 

زونی صبحونه رو درست می کنه ؛ خیلی عصبانیه. ظرف نیمرو رو می کوبونه روی میز و به ریحان

 

کوچولو میگه: درست بشین؛ غذاتو بخور

 

پدر: چرا عقدت رو سر این خالی می کنی؟ کسی که باید سرش خالی می کردی ؛ بدون اینکه چیزی بگه

 

رفت.

 

زونی: حتما" تو اتاقشه؛ برو بگو صبحونش آمادست. من نمی تونم تمتم روز رو بخاطر اون تو

 

آشپزخونه بمونم.

 

ریحان کوچولو: اون رفت. اون با ریحان خداحافظی کرد؛ اما با شما خدافظی نکرد

 

زونی: نه... اون نمی تونه بره....اون نمی تونه بره

 

زونی میدوه از خونه بیرون و فریاد می زنه: ریحان.............ریحان

 

وقتی بهش می رسه یکی محکم می خوابونه زیر گوشش و میگه: چطور جرات کردی دوباره منو ول

 

کنی؟

 

زندگی تو حالا مال منه فهمیدی؟ مال من. تو نمی تونی بازم منو ول کنی بری؛ تو نمی تونی

 

 ول کنی بری. هرگز نمی تونی.....

 

پدر؛ ریحان و زونی رو به عقد هم در میاره و بعدش (قشنگ ترین آهنگ هندی که من تا به

 

حال شنیدم).

 

تابو و راور دنبال ریحان می گردند اما بخاطر طوفان ؛ کاری از پیش نمی برن و تصمیم می

 

گیرند از طریق رسانه ها از مردم برای پیدا کردن ریحان کمک بگیرند.

 

اخبار: در منطقه شرینگر پلیس بدنبال یک تروریست خطرناک می گرده که شدیدا" زخمیه و

 

لباس ارتشی هندی بر تن داره و یک بمب الکترونیک داره. اگه کسی خبری از اون داره بلا

 

فاصله با این شماره ها با ما تماس بگیره یا به اداره پلیس نزدیکشان اطلاع بده.

 

ریحان یه لحظه می ترسه اما وقتی می بینه که پدر کانال تلوزیون رو عوض می کنه ؛ خیالش

 

راحت میشه.

 

زونی: ریحان بیا شیرت رو بخور

 

ریحان کوچولو: اونقدر که ریحان شما رو دوست داره شما ریحان رو دوست ندارین

 

زونی: نه خیر؛ من ریحان رو بیشتر دوست دارم. شما باید این شیر رو بخورین

 

ریحان: این ریحان رو چطور؟

 

یهو صدای در میاد.

 

کرن دوست پدر زونی پشت دره. پدر: کرن تو؟ اونم این وقت؟

 

کرن: من با جونم بازی کردم و بخاطر یه کار ضروری اومدم اینجا

 

کرن میاد تو خونه و با ریحان آشنا میشه و بهش میگه: ریحان؛ اگه بخوای می تونی بیایی

 

خونه من و با رادیو صحبت کنی.

 

ریحان: شما ایستگاه رادیویی دارین؟

.

.

کرن: الان که هوا خرابه. وقتی بهتر شد بیا تو رادیو در مورد خودت صحبت کن

 

پدر: لازم نکرده. بعد از هفت سال